جشن تولد در تاکسی

ی تاكسی در سكوتی سنگين ترافيك صبحگاهی را پشت سر می‌گذارد. انگار مسافران هنوز بيدار نشده‌اند. خوابگردهای اول صبح تهران، در اتاق كوچك تاكسی جمع و جور نشسته‌اند و منتظرند تا مغزشان بيدار شود و خواب دست از سر چشمانشان بردارد. مرد موبايلش را كه صدای زنگ پيامكش چند لحظه پيش بلند شده با بی حوصلگی از جيبش در می‌آورد و نگاهی به صفحه‌اش می‌اندازد، پوزخندی می‌زند و صفحه گوشی را به سمت راننده می‌گيرد:"بانك يادشه امروز تولد منه، خودم يادم نبود، بچه‌هام هم که هیچ‌وقت یادشون نیست." مرد راننده نگاهی به چهره مرد میانسال می‌اندازد و مسافرها انگار بهانه‌ای برای بيدار شدن پيدا كرده باشند، يكی‌يكی تولد مرد را تبريك می‌گويند و برايش آرزوهای خوب می‌كنند. مرد انگار بغض راه گلويش را بسته باشد، سری تكان می‌دهد و سكوت می‌کند. ترافيك هنوز با سماجت مانع حركت ماشين است. راننده انگار متوجه حال خراب مرد شده، شروع می‌كند به صحبت كردن كه:"زندگی سخت شده، نبايد از بچه ها توقع داشت"‌و مرد ترجيح می‌دهد به سكوتش ادامه دهد. فضای تاكسی حتی با جملات و تبريك‌های مسافران هم تلطيف نشده. هر كدام از مسافران می‌دانند مرد چقدر در سكوتش تنهايی‌اش را فرياد می زند. اما انگار بخواهند به سهم خودشان كمی از تنهايی مرد را پر كنند، با گفتن از موضوعات مختلف تلاش می‌كنند كمی از بار تنهايی و بغض مرد در صبح روز تولدش كم كنند. اما اين تلاش چندان موفق نيست. مرد ديگر حرفی نمی زند. سكوت باز هم توی تاكسی پر می‌شود. شايد مرد پنجاه و چند سال گذشته زندگی‌اش را مرور می‌كند و با اوج و فرودهايش نفسی عميق می‌کشد و انگشت شصتش را بيشتر فشار می‌دهد تا بتواند بغضش را قورت دهد.

تاكسی حالا از ترافيك سمج رها شده، در اتوبان می‌تازد، و مرد شيشه را پايين داده تا كمی هوای تازه به ريه‌هايش برسد، مسافران در سكوت فكر می‌كنند كه آخرين بار روز تولدشان چطور گذشته. مرد زودتر از همه مسافران پياده می‌شود و در شلوغی صبح خيابان گم می‌شود.

و این جمله گوشه دفتر یادداشتم ثبت می‌شود برای روز مبادا:" تنهایی یعنی آدمی که روز تولدش را فقط ربات بانک به خاطر دارد..."