آقا حالش خوب نیست

تازه خوابم برده. عزیز آروم تکونم میده.

- هومن . هومن. بیداری؟ نترسی ها.

میگم جون عزیز. چی شده؟

- نترسی ها. آقا حالش بده.

یهو از رختخواب می پرم. چی شده؟‌

طبقه بالا دو تا اتاق تو در تو هست یکی نه متری یکی ۱۲ متری. سابق بین دو تا اتاق در بود. سالها پیش برداشتند. بهم متصلند. عزیز اون گوشه سمت راست کنج دیوار اتاق ۹ متری می خوابه. که رو به روی تلویزیون باشه. بابا بزرگ کنارش این کنج دیوار در اتاق ۱۲ متری می خوابه که بالا سرش رادیو باشه. من در همون اتاق ۱۲ متری وسط اتاق می خوابم که به در نزدیک باشم که با نور مهتابی که از در میاد قبل خواب درس بخونم.

بابابزرگ چی شده؟ حرف نمی زنه. مثل بچه تو خودش جمع شده. می لرزه. بابابزرگ؟ بابابزرگ؟ هیچی نمیگه. عزیز از پله ها میره پایین.

- ماهروزه ماهروزه. محسن بیداره؟

- چی شده مامان؟

- نترسی ها. آقا حالش خوب نیست. محسن را بیدارش کن بریم بیمارستان.

از در خونه تا سر یه دنیا طول می کشه. دو تایی زیر بغلش رو می گیریم. اصلا نمی تونه راه بره. همه بدنش لمس شده. سر پیچ کوچه عرض کوچه میشه کلا یک متر. پاش می افته تو جوب. دولا میشم دمپاییش را برمی دارم. الهی قربونت برم. چت شده؟ تو که خوب بودی. چی شد یهویی؟ الهی فدات بشم. چرا تو؟

کوچه اول - حالا پیچ کوچه - کوچه دوم - کوچه سوم. مگه تموم میشه. لعنتی اینقدر کوچه ها تنگه که ماشین نمی تونه تو بیاد. سر کوچه میرسیم. قربون کوره سر کوچه است.

- ممد آقا چش شده؟

- هیچی حالش خوب نیست. قربون بابا را نگه داشته باش من برم ماشین رو بیارم.

من و قربون بغلش کردیم. عزیز بدو بدو چادر به سر میاد سرکوچه سوار ماشینش می کنیم. عزیز کنار بابا صندلی جلو می شینه. صندلی عقب دراز می خوابونیمش. سرش را می گذارم رو پام. موهاش را ناز می کنم. الهی دورت بگردم. چت شده؟‌ همین جور آروم آروم اشک می ریزم و سرش رو ناز می کنم. موهاش مثل آرد سفیدند. مثل حریر نرم.

اورژانس معاینه اش می کنند. دکتر هر چی ازش می پرسه هیچی جواب نمیده. روی تخت می خوابونندش. چند تا آزمایش. عمه ام هراسون از در میاد تو.

- آقا چی شده ؟ آقا چی شده؟

- اعظم نترس هیچی نشده. یک کم حالش خوب نبود آوردیم بیمارستان. محسن بالا سرشه.

دمپایی هاش تو دستمه. بالا سرش وایستادم. نگاهش می کنم آروم آروم اشک می ریزم. دکتر ازش می پرسه. اسمت چیه. هیچی جواب نمیده. بابام بهش میگه. آقا اسمت چیه؟ هیچی جواب نمیده. دکتر بابام را نشونش میده. این رو می شناسی؟‌ این کیه؟ به بابام چپ چپ نگاه می کنه. نگاهش را اونور می بره. عمه ام هراسون میاد بالاسرش. آقا من رو می شناسی؟ من دخترت! نگاهش رو می بره اونور. دکتر میگه نترسید. چیزی نیست. دورش رو خلوت کنید. پرده رو می خواد ببنده. دست من رو یهو می گیره. دستم رو می گذاره زیر سرش. کنارش وایستادم نگاهش می کنم. آخه چرا تو؟‌ تو که سر شب حالت خوب بود؟ چرا؟

ساعت چهار پنج صبح شده. هوا داره روشن میشه. آی سی یو بستری اش می کنند. سکته مغزی کرده. مشخص نیست چقدر مغزش آسیب دیده. بابا را راضی می کنم عزیز رو ببره خونه. من و عمه پشت در اتاق آی سی یو نشستیم. بیمارستان ساکت ساکت. اون سر سالن نشسته. من این سر سالن. نیم ساعت که می گذره. از من می پرسه.

- تو بالا سر آقا می مونی؟ من باید برم خونه بچه ها را آماده کنم ببریم مدرسه. ساعت نه ده صبح میام.

- من هستم. تو برو به کارت برس. کاری ندارم. اینجا بالا سرش هستم.

خداحافظی می کنه میره.

- کاری داشتی به من زنگ بزن.

- باشه.

کم کم هوا روشن شده. کارمندها بیمارستان میاند. شیفت شب به روز داره عوض میشه. پشت در روی پله نشسته ام خیره به در. آدمها میاند و میرند. گهگاهی پاشون به پهلوم می گیره. نشسته ام. نشسته ام. زمان متوقف شده. ساعت یازده بابام میاد به باباش سر بزنه. من رو پله می بینه.

- هومن اینجایی؟ چرا نرفتی خونه؟

جوابی ندارم.

- برو خونه باباجون. تو که کاری از دستت برنماید. برو خونه. اون فعلا اینجا هست. تا ببینند چی میشه. برو خونه اگر کاری پیش اومد خبرت می کنم. پاشو برو خونه بابا جون.

پیاده راه می افتم. میدون توپخونه که می رسم. یادم میاد پول ندارم. شب همینجوری اومدم. به راننده اتوبوس میگم. کیف پولم رو نیاوردم. بابابزرگم مریض شده بود آوردیم بیمارستان. نیشخند می زنه. یه آقا مسنی میگه باباجون من بلیطت رو میدم بیا بالا. می رسم خونه. رختخوابش هنوز پهنه. میرم کنار رختخوابش. بوی تنش بینی ام رو پر می کنه. دوباره اشک. خوابم می بره.

به بخش منتقلش کردند. هنوز بیهوشه. یک اتاق دو تخته است. شب یکی اگر بالای سرش بمونه بهتره. شاید شبی نصفی شبی حالش خوب نبود. یک وقت اصلا آب خواست! حالا از کجا بدونه باید اون زنگ بالای سرش را فشار بده که پرستار بیاد براش آب بیاره؟ اصلا از کجا یادش بیاد بیمارستانه؟‌ اون شب رو یادشه گفتم من بالا سرش می مونم.

- تو مگه دانشگاه نداری؟

- از همین جا صبح میرم دانشگاه.

عمه میگه آره همینجا زیر تخت یک پتو پهن کن تخت روی زمین بخواب. آقا اصلا معلوم نیست بهوش بیاد. بابا چپ چپ نگاهش می کنه. عمه محل نمیده. میگم شما برید خیالتون راحت باشه. با خودم کتاب آوردم درس بخونم.

اون سر اتاق یک پیرمردی خیلی لاغری خوابیده. آروم آروم ناله می کنه. بابابزرگ اما خیلی آروم خوابیده. بی صدا. حتی صدای نفس کشیدنش هم نمیشه شنید. باید گوشت رو ببری کنار بینیش تا تازه شاید نفس کشیدنش را حس کنی. یه صندلی پلاستیکی گوشه اتاق هست. بر می دارم میارم کنار تختش مشغول کتاب میشم. ساعت دو شب دیگه خسته خسته ام. همونجا زیر تخت می خوابم. خوابم نمی بره. مثل همیشه شروع می کنم به جمع زدن اعداد. یک به توان دو به علاوه دو به توان دو به علاوه سه به توان دو به علاوه چهار به توان دو ...

با صدای گریه بیدار میشم. می ترسم. چی شده؟ بابا بزرگ تو خواب داره گریه می کنه.الهی من دورت بگردم چرا گریه می کنی؟ الهی فدات بشم گریه نکن. دست می برم تو موهای نرم و سفیدش. موهاش مثل حریر می مونه. الهی فدات بشم گریه. های های گریه می کنه. تا حالا گریه کردنش را ندیده بودم. سرش رو می چسبونم به سینه ام. دلم داره کنده میشه. تو رو خدا گریه نکن. بابا بزرگ چی شده؟ الهی من بمیرم تو چرا اینجوری گریه می کنی؟‌ بی وقفه گریه می کنه. پیراهنم از اشکهاش خیس شده. بابابزرگ بابا بزرگ چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

- مادر مرد.

چی؟

- مادرم مرد. مادرم مرد مادرم. مادرم. مادرم.

- یعنی چی مادرم مرد؟

- گفتم بالون. ترسید.

می زنه زیر گریه. بالون چیه بابا بزرگ؟ با تعجب من رو نگاه می کنه؟ که یعنی تو کی هستی؟ بعد دوباره گریه می کنه. نازش می کنم. حتما خواب دیده. ترسم رفته. مثل بچه ها آروم آروم و بی صدا گریه می کنه. نازش می کنم. آروم آروم خوابش می بره. بالای سرش می شینم. به بالون فکر می کنم.

صبح میشه عمه هنوز نیومده. عصبانی هستم. همین الان هم برم کلاسم دیرمیشه. دم راه پله وایستادم که بیاد. می بینمش. میگه مجید تا بچه ها را جمع کنه طول کشید. دست تکون میدم از اون سمت بدو بدو میرم که به اتوبوس برسم برم سرکلاس. غروب که میام حالش بهتره. دارند بهش شام میدند. بابا میگه آقا حالش خوب شد ما رو می شناسه. با تعجب به بابا نگاه می کنه. بابا می پرسه.

- آقا این کیه؟‌ با تعجب به من نگاه می کنه. بعد به بابام نگاه می کنه که یعنی خوب کیه؟

- هومنه دیگه.

میگه هومن.

پیشش میشینم. به بابا میگم برو خونه من مواظبشم. یک کم که می گذره میگم بابا بزرگ بالون چیه؟ میگه هواپیما.

- بابا بزرگ مادرت کی مرد؟

- وقتی سه سالم بود.

- چطوری؟

- آقا شهنا و عطیه خانم را می شناسی؟

- همون پیرمرد و پیرزنه که خونه شون بازاره؟

- آره.

- خوب آره می شناسم.

- من و شهنا و عطیه هم سن هستیم. خونه هامون کنار هم بود. با هم بازی می کردیم. هواپیما تو آسمون بود ترسیدیم.

خوب؟ چی شد؟ بغض می کنه. بابابزرگ هواپیما را دیدید چی شد؟

- فرار کردیم. اون موقع به هواپیما می گفتند بالون.

- خوب؟

- رفتیم توی آب انبار. گوشه آب انبار قایم شدیم. آب انبار خیلی تاریک بود.


- بعد چی شد؟

- مادرم اومد آب برداره. ما پریدیم بیرون جیغ زدیم بالون بالون. ترسید. افتاد.

صداش می لرزه گوشه چشمهاش خیس شده.

- دیگه بلند نشد. مادرم مرد. مادرم مرد. مادرم. مادرم. مادرم.

اشک تو چشمهام جمع میشه. چرا الان باید در چنین حالی این خاطره بچگیش یادش بیاد؟ اونم تو این حال؟ آقا حالش خوب نیست. آقا حالش اصلا خوب نیست.


پایان

هومن مزین