چراغی که بهت دادم را گم کردی؟

عبید زاکانی یک حکایتی داره شنیدنی است. مردی مسافر بود زودتر از موعود می رسه به شهر و برمی گرده خونه اش. می بینه زنش با مردی نشسته و با هم مشغول خنده و شادی هستند و مشروب می خورند و اوقات خوشی دارند. کمی تامل می کنه و بعد با خنده میره تو خونه و انگار که اتفاقی نیفتاده به مرد خوش آمد میگه و با زنش خوش و بش می کنه و می نشینه باهاشون مشروب می خوره و می خنده تا نیمه شب. بعد هم به مرد پیشنهاد میده اگر می خواهد بره خونه اش باهاش تا تو کوچه بیاد که کوچه تاریکه و طرف تشکر می کنه. به یارو یه چراغ هم از خونه میده که با خودت ببر که تو راه نخوری زمین.

فردا صبحش هم بلند میشه و با شادی و بی ناراحتی زن را طلاق میده و میگه اگر کمکی از دست من برمیاد انجام میدم که شما دو نفر بتونید بهم برسید.


این را داشته باشید تا چند سال بعد



چند سال بعد روزی دوباره از مسافرت برمی گرده می بینه میدون شلوغه. می پرسه چی شده؟ میگند یه مردی مسافر بوده اومده خونه دیده زنش با یه مرد دیگه است. دچار خشم شده و مردک را کشته و الان دستگیر شده و قراره اعدامش کن. میره جلو می بینه همون مرده است. بهش میگه چراغی که بهت دادم را گم کردی؟