حکایت آقا میر و دخترش

یه پیرمردی در کوچه ما بود به اسم آقا میر. اینقدر این آدم ماخوذ به حیا بود که حد نداشت. یه سید سفیدپوش و سفید رویی بود که موهای سرش هم مثل برف یک دست سفید و براق بود. یک زن خیلی آروم و مهربونی هم داشت. مثل سایه بی صدا و بی آزار بودند. تنهایی زندگی می کردند و کاری به کار هیچ کس نداشتند. سه شنبه ها یا شاید هم چهارشنبه های اول هر ماه سفره حضرت رقیه می انداختند. یه سفره ساده، روضه و بعد هم نون و پنیر و سبزی و خرما و همین.

زندگیشون خیلی ساده و بی سر و صدا بود تا اینکه زن آقا میر مرد. آقا میر انگار یهو از پوست خودش در اومد. در طول سه چهار سال بعد از مرگ همسرش چهار تا زن گرفت. همه را هم در پارک پیدا می کرد. همه هم زنهای بودند که حداقل بیست سی سال ازش جوونتر بودند. بعد چند سال هم یه روزی بی صدا در خواب مرد، در حالی که سه تا زنش در همون خونه پیشش بودند.

بعد دخترهای این آقا میر اومدند. چهارتو دختر داشت همه هم هاپارتی. چسان فسان کرده و مو درست کرده . این دخترها با اون زنهای صیغه باباشون درگیر شدند. جنجال شد. این دخترها اون زنها را به تدریج بیرون کردند. خونه آقا میر یک خونه دو طبقه بود. سه تا از زنها را آورده بود تو همون خونه زندگی می کردند. یکی شون تو اون خونه نبود خودش خونه داشت. همه شون هم زنهای بیوه بودند که بچه داشتند. یکی شون دو تا دختر هفده هجده ساله داشت. اون یکی دختر هفت هشت ساله.

دخترها این زنها را با بدبختی و داد و بیداد به تدریج از خونه بیرون کردند. به هر کدوم یک چیزی دادند که برند کنار. هیچ کدوم هم زن شناسنامه ای نبودند آقا میر باهاشون صیغه نامه رو کاغذ نوشته بود. ارث می خواستند ولی ظاهرا قانونی ارثی نمی بردند. در نهایت هم چیز دندون گیری بهشون نرسید و هر کدوم یه جوری رفتند کنار.

پای میدون این مبارزات یکی از دخترهای آقا میر بود که این اصلا اومد تو خونه ساکن شد که همه را بیرون کنه. و این جریانات چند ماه طول کشید. بعد همین دختره مدتی که در خونه پدرش زندگی می کرد و اومده بود اوضاع و احوال را سر و سامان بده فهمید شوهرش بهش خیانت کرده. دیگه از شوهرش جدا شد. تو همین خونه نشست و این خونه شد خونه خودش.

این زن ما بچه های کوچه را خیلی استثمار می کرد. خیلی خوشگل بود هیچ کس هم نمی تونست رو حرفش حرف بزنه. می اومد در کوچه را باز می کرد هیچ وقت هم روسری و این چیزها نداشت. با تاپ شلوارک می اومد دم در کوچه هر بچه ای که تو کوچه بود می گفت بیا اینجا ببینم. بعد به بچه پول می داد می گفت برو برای من سیگار مور سبز بخر. یا برو فلان چیز رو بخر. همه خریدهاش را به زور می داد به بچه ها.

یه دختر ده یازده ساله هم داشت. یه چند مدت اینجوری زندگی کرد. هی شوهرش پیغام پسغام که غلط کردم و بیا سر خونه زندگیت این قبول نمی کرد. شوهرش یکی دوبار با گل و شیرینی اومد در خونه راهش نداد. آخر سر بچه را داد به مردک. و خودش هم خونه را فروخت و مهاجرت کرد.

خونه آقا میر تا مدتها خالی بود و بعد هم خرابش کردند آپارتمان ساختند.

© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife