در ستایش پیچیدگی

سالها پیش یکی از مهندسهای پیر نکته ای را بهم یاد داد که فکر کنم در همه جای زندگی کاربرد داره. برای پروژه ای یک سری نقشه برای پیمانکار اجرایی تهیه کرده بودیم. یک جدول اکسل هم بود که باید پرینت می گرفتند و اطلاعات این نقشه ها را می خوندند با اطلاعات اون جدول ترکیب می کردند و قسمت به قسمت اجرا می کردند. پیشنهاد دادم یک سری نقشه میانی درست کنیم که در واقع این نقشه ها و جدول را با هم ترکیب می کنه و دیگه اصلا لازم نیست سراغ این دو تا برند از همین نقشه یک ضرب همه چیز را به دست بیارند و راحت کارها را انجام بدند. این مهندس در جلسه خیلی مخالفت کرد دلیلهای مختلف آورد و در نهایت ایده ام تصویب نشد.

بعد از جلسه اومد سراغم گفت مهمترین دلیل که تو جلسه مستقیم نگفتم این است که پیمانکار ذهنش تنبل میشه. تنبلی ذهن دشمن انسان است و خیلی خطرناکه.

گفتم یعنی چی؟

گفت الان دایم مغزشون در حال کار کردن است هی این جدولها و نقشه ها را باهم مقایسه می کنند و ذهنشون درگیر درک جزییات است.

گفتم خوب؟

گفت اگر بهشون یک نقشه ای بدی که احتیاج به این نباشه که برند سراغ چیز دیگه و همون نقشه کافی باشه که مستقیم بدون فکر بهش مراجعه کنند دکمه خاموش ذهنشون رو می زنند و با خیال راحت بدون فکر کردن هر چی می بینند اجرا می کنند. اینجوری میشه که فاجعه به بار میاد. اینجوری میشه که اگر اشکالی در کار باشه نمی بینند سوال نمی پرسند فرض می کنند این نقشه ها از آسمون اومده و همه چیزش درسته. این خیلی خطرناکه. همیشه دستور اجرا و نقشه ها را جوری تهیه کن که جا برای فعال بودن ذهن آدمهای اجرا کننده باقی بمونه.

سالها بعد به تدریج یاد گرفتم بدترین کاری که آدم می تونه در حق اطرافیانش انجام بده این است که همه گره های پیچیده امور را براشون باز کنه و نخ سر راست بده دستشون که همین را بگیر برو جلو. این محبت نیست. آدمیزاد برای اینکه ذهنش بیدار و هوشیار بمونه احتیاج به پیچیدگی و حل مساله داره. همه سختی کار پیدا کردن اون مرز است که چقدر گره ها و مشکلات را برای اعضای تیم فنی خودتون و یا حتی عزیزان و نزدیکان در زندگی باز کنیم که احساس نکنند حمایتی ندارند و چقدرش را اجازه بدیم خودشون حل کنند و همچنان سختی و پیچیدگی حل مساله را حس کنند و ذهنشون هوشیار باقی بمونه.


در دوره آموزشی رهبری گروهی (لیدرشیپ) استاد راجع به کارش در دوره نوجوانی حرف می زد که در کارگاه نجاری کار می کرد که کارش بسیار ساده بود گذاشتن حلقه ای داخل بدنه چوبی کار. می گفت حوصله ام بعد از مدتی به شدت سر می رفت و کلافه می شدم. چه کار کردم؟ بعد از مدتی افتادم دنبال اینکه سر به سر همکارها بگذارم و یکبار حین شوخی اینچنینی حادثه ای رخ داد. وقتی کار به اندازه کافی پیچیده نیست مغز خودش گاهی پیچیدگی های مخرب ایجاد می کنه. لذت حل کردن پیچیدگی ها را از همدیگه نگیریم و اگر در محیطی هستیم که به اندازه کافی پیچیدگی برامون نداره از اونجا بریم. چون بعد از مدتی ممکن است دردسرهای خطرناک برای خودمون ایجاد کنیم که دنیا دوباره پیچیده بشه.

پایان

هومن مزین


مطالب مرتبط:

راجع به آن مهندس پیر