ادوارد - روزی که آمد و روزی که رفت

ادوارد یک مرد با قد متوسط بود صورت کمی استخوانی و فرو رفته. موهای طلایی و سیبیل کم پشت. صورتش را معمولا هر روز اصلاح می کرد ولی گاهی وقتها هم پیش می اومد که دو سه روزی یادش بره صورتش را اصلاح کنه. نسبتا لاغر بود و شلوارش انگار می خواست از پاش بیفته. معمولا شلوار پارچه ای قهوه ای رنگ می پوشید و پیراهن سفید کمی گشاد.
یه روزی وسط پروژه آوردند معرفیش کردند به عنوان برنامه نویس سیستم های کنترلی. خیلی محترم بود. با هم دست دادیم و رفت پشت میزی که براش گذاشته بودند مشغول به کار شد. مستقیم با هم کار نمی کردیم زیر نظر جورج که لید گروه کنترل بود کار می کرد. کارش را به نظر می رسید نسبتا مرتب و منظم انجام میده. در سکوت می اومد و در سکوت می رفت و با کسی حرف نمی زد. فقط گهگاهی می دیدی که سرش را روی میز گذاشته و کاپشنش را کشیده روی سرش و معلوم نبوده خوابیده یا داره مراقبه (مدیتیشن) می کنه که کله اش خالی بشه برای ادامه کار. زیاد هم پیش می اومد که وسط کار از شرکت بره بیرون و بعد از چند دقیقه برگرده. فرضم این بود که سیگاری است و میره بیرون یک سیگاری می کشه و برمی گرده. مثل باقی سیگاری ها.

البته هیچ وقت بوی سیگار نمی داد که البته خوب دلیل نمی شد. سعید هم بوی سیگار نمی داد ولی سیگاری بود. سعید بعد از هر سیگار آدامس می جوید و بعد سریع می اومد داخل اداره و می رفت مسواک می زد و یک خروار عطر روی خودش خالی می کرد که بوی سیگارش بره. حالا ادوارد سیگاری بود یا نبود برای من فرقی نمی‌کرد. تمام برخورد ما خلاصه می شد به اینکه اگر گاهی نگاهمون به هم می افتاد سلام کنیم.

یه روز صبحی دیر رسیدم و وقتی داشتم ماشین را پارک می کردم دیدم ادوارد توی ماشینش نشسته. براش دست تکون دادم. ندید. شاید هم دید. سرش را برد پایین صندلی و بعد از چند ثانیه آورد بالا. انگار که مثلا کف ماشین دنبال چیزی می گرده. وقتی دم در رسیدم و کارت زدم و در باز شد در را باز نگه داشتم که ادوارد هم بیاد و کمی گپ بزنیم. بدو بدو اومد و سلام علیکی کردیم و الکی کمی راجع به کار حرف زدیم و معاشرت ظاهری کردیم و هر کس رفت سراغ کار خودش.

داستان ادوارد از اونجا پیچیده شد که در جلسه با مشتری خوابش برد. در جلسه ای که داشتند سیستم کنترلی و تنظیماتش را ارایه می دادند ادوارد خوابش برد و مشتری عصبانی شد. به دایرکتور شکایت کردند. از اون به بعد دیگه ادوارد را به جلسه مستقیم با مشتری نفرستادند. پشت پرده مخفی اش کردند. دیگه پشت صحنه کارها را انجام می داد و جرج کارها را ارایه می داد. جرج از کارش راضی بود و خیلی کارها را بهش می داد. از سر اون خواب جنجالی بقیه هم کنجکاو شدند و حالا هر بیرون رفتنش کنجکاوی ایجاد می کرد. هر سر روی میز گذاشتنش. کم کم فهمیدیم سر که روی میز می گذاره می خوابه.

دایرکتور فشار می آورد برای اینکه تعدیلش کنند ولی جرج هواش را داشت و بعد به یکباره شایعه پیچید که تحت برنامه حمایتی خاصی است و نمیشه تعدیلش کرد. چندین ماه اینجوری بود و ادوارد به تدریج رفتارش منظم تر میشد. تا اینکه چند ماه بعد یک روز صبحی دوباره سرش روی میز بود که صداش کردند بیا به اتاق جلسه و همونجا سرضرب تعدیلش کردند و از همون در پشتی از شرکت بیرونش کردند و گفتند وسایلش را بعدا با پست براش می فرستند.

بعدها یکبار که دایرکتور کله اش گرم شد و الکل قفل دهنش را باز کرد گفت که ادوارد الکلی بود و هر ساعت یکبار می رفت داخل ماشینش و الکل می خورد و برمی گشت. زمانی که تصمیم گرفتند اخراجش کنند فهمیدند پیش دستی کرده و به واحد نیروی انسانی خبر داده و حالا تحت برنامه حمایتی ترک الکل رفته. دیگه نمی تونستند کاری کنند اگر می خواستند تعدیل یا اخراجش کنند باید همون روز که در جلسه با مشتری خوابید اینکار را می کردند در چند روزی که داشتند کارهای اداری را می کردند ادوارد فهمید. بلافاصله رفت تحت حمایت یک برنامه و به اداره خبر داد و حالا اداره نمی تونست کاری کنه. برنامه سه چهار ماه طول کشید. و بعد یک روز صبحی که دوباره سر روی میز گذاشت (به خاطر الکل؟ یا شاید خسته بود؟ نمی دونم) دیگه میخ آخر به تابوت بود. فرصت را از دست ندادند به بهانه اینکه کار به اندازه کافی نداریم تعدیل شد و برای همیشه رفت. دیگه هم هیچ وقت ندیدیمش. نه شماره شخصی ازش داشتیم نه ایمیلی.

© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife


مطالب مرتبط:

نیک، همکار همیشه کنجکاو

داستان محمد، آن ریشوی سیاه پوش