ماجرای فرهاد باهوش

دبیرستان پسرانه فیزیک درس می دادم. یک فرهاد نامی سر کلاسم بود که قبل از اینکه اولین جلسه برم سر کلاس دبیرهای دیگه گفتند اگر این را کنترل کردی که کردی اگر نه کلاس از دستت در میره.

- چرا؟

- چون این خیلی بچه شریه.

من هم با سلام و صلوات رفتم سر کلاس درس بدم. گفتم حالا اینها یک چیزی میگند من نباید با پیش ذهنیت برم سراغ آدمها. تا رسیدم و خودم را معرفی کردم این فرهاد سوال پرسید که آقا شما خیلی جوون هستید مگه چند سالتونه که به ما درس میدید؟ بعد دیدم بغل دستی هاش همه یواشکی می خندند. منم گفتم ۲۳ سالمه.

- اقا بهتون نمی خوره.

هیچی هی سعی کردم معلم باحالی باشم و حالا اگر شوخی می کنند خیلی سخت نگیرم چون تجربه مدرسه خودم این بود که معلمی که فکر می کنه خیلی زرنگه را بچه ها بیشتر تحریک میشند که سر به سرش بگذارند و طرف واقعا دهنش سرویس میشه. من هم زدم تو خط اینکه آدم ساده و ببو گلابی هستم که واقعا هم هستم.

بعد یهو یه روزی یک فکری به ذهنم رسید گفتم باید از این پسره تعریف کنم این را بیارم تو باند خودم. یادم نیست چه سوالی پرسیدم این هم یک جوابی پروند به عنوان شوخی که من دیگه من ول نکردم و گفتم احسنت و شروع کردم از هوش و ذکاوت این بچه تعریف کردن که همچین حرفی و همچین شوخی به جایی درایت می خواد. علاوه بر اینکه درایت می خواد این حرف یک عمق دیگه ای هم داره و بعد شروع کردم به فلسفه بافتن. و دو سه تا از شوخی های دیگه این پسر را هم که در موقعیت های مختلف گفته بود را تعریف کردم. بعد هم ازش تشکر کردم که شوخی می کنه و نمی گذاره کلاس خشک باشه فرهاد جا خورده بود با دهن باز نگاه می کرد.

و این ترفند گرفت. پسرک به طرز جالبی عوض شد. بعدها فهمیدم این پسر شاگرد اول یک مدرسه دیگه بود که به این مدرسه منتقل شده ولی در این مدرسه جا نیفتاد و موفق نبود و یهو تغییر رویه داد و شد بچه بانمک و شر کلاس.

فرهاد برگشت یهو به فاز بچه دقیق و جدی و نکته بین. اینقدر این مساله سریع رخ داد که باورم نمی شد. بطور خیلی جدی علاقه مند شد به فیزیک. تا سالهای سال هم با من در تماس بود. لیسانسش را مکانیک گرفت. فوق لیسانس هم همینطور. بعد هم برای دکترا از ایران خارج شد.

تا سالهای سال با من در تماس بود و روز معلم بهم ایمیل می زد. ایمیل می زد و می نوشت که شما بودید که من را باور کردید و مسیر زندگی من را تغییر داید و شما خیلی معلم فلانی بودید برای ما و غیره و غیره. و من هر دفعه عذاب وجدان می گرفتم که بچه من فقط می خواستم که نظم کلاسم را به هم نریزی.


© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife