هاشم کجاست؟

کلاس دوم دبستان یه همشاگردی داشتم، اسمش هاشم بود. باباش مغازه تعمیرات لوازم خانگی داشت. خرت و پرت می خرید و تعمیر می کرد و می فروخت، اجاق گاز، گاز پیک نیکی، کپسول گاز، یخچال، تلویزیون، هر چی که به دستش می رسید. هاشم بچه پر جنب و جوش و شیطونی بود. ردیف سوم از ته کلاس می نشست. پسر خیلی لاغری بود که همیشه یک تی شرت قرمز رنگ و رو رفته ای می پوشید. موهاش زرد بود و صورتش استخوانی با پوست روشن و صورتی. بچه نا آروم و شری بود.

معلم کلاس دوممون یه پیرزن بی حوصله ای بود. سرکلاس از سر و صدای بچه ها عصبی میشد و گاهی سرش را می گذاشت روی میز و گریه می کرد. بعضی وقتها هم با حالت وعده و خواهش می گفت اگر آروم تمرینهای کتاب را حل کنیم و شلوغ نکنیم و بگذاریم سرکلاس کمی استراحت کنه (بخوابه). به ما اون برای اون روزمشق شب نمی ده. معلممون اما بعد از یک مدت دیگه خسته شد. واقعیت نمی دونم چرا سر کلاس باید می خوابید ولی چیزی که کلافه اش می کرد این بود که وقتی می خوابید هاشم و یکی دو نفر از بچه ها یهو میز را بلند می کردند و می کوبیدند زمین که صدای خیلی ترسناکی می داد و از خواب می پرید. بعدش کاملا عصبانی میشد و داد و بیداد می کرد. گاهی بچه ها را می زد ولی بعدش می دید که اینکار کلاس را بدتر می کنه. چون هاشم از کتک خوردن اصلا نمی ترسید و یواشکی بعدش هی از خودش صدا در میاورد و کلاس می خندید و کلاس از دست معلم بیشتر در می رفت. معلممون قبلا معلم مدرسه دخترونه بود و این سال اولی که منتقل شده بود به مدرسه پسرونه براش جهنم شده بود. خیلی وقتها دلم براش می سوخت. ولی خوب وقتی کلاس شلوغ میشد همه سعی می کردند از شلوغ کردن لذت ببرند.

یه سه چهار ماهی که از سال تحصیلی گذشته بود یه بار که کنترل کلاس کاملا از دست معلم در رفته بود، یکی از مستخدم های مدرسه که یک پسر جوونی بود از در کلاس رد میشد که یهو در کلاس را باز کرد اومد تو کلاس و شروع کرد به بچه ها فحش دادن و با پس گردنی زد به یکی از بچه ها که پای تخته با گچ داشت نقاشی میکشید. حالا پسر بدبخت همین جوری که بی اجازه پای تخته نرفته بود نقاشی بکشه. معلم خودش پسره را فرستاده بود که برو نقاشی بکش، بقیه از روی تو نقاشی بکشند. ولی طرف فکر کرد کلاس معلم نداره و بچه ها هر کاری دلشون می خواد می کنند و یهو هوس کردن از مستخدمی به ناظم بودن ارتقا پیدا کنه.

بعد از اینکه یک کم عربده کشید و چهار تا چک و لگذ زد، یهو دید معلم سرکلاس نشسته و معلممون سرش را که رو میز بود و داشت چرت نخودی می زد را بلند کرد و با چشمهای پف کرده و خواب آلود بهش نگاه کرد. پسره خیلی ترسید شروع کرد عذرخواهی کردن. معلممون هم گفت اتفاقا خیلی کار خوبی کردی. خیلی بچه های بدی هستند و خیلی شلوغ می کنند. می تونی بالای سرشون وایستی؟ پسره هم از خدا خواسته گفت حتما حتما. و مثل شمر بالای سر ما ایستاد. با اون پس گردنی که زده بود و اون داد و بیدادی که کرده بود و قیافه اش که مثل برج زهرمار بود اصلا جرات نداشتیم حرف بزنیم. همینجور میخ دست به سینه نشستیم. ملعم هم کلی خوشحال شد گفت همینه. وقتی ادب ندارید یکی باید بیاد دعواتون کنه. و دیگه رویه همین شد.
پسره همیشه روزی چندین بار به کلاس سر می زد و بعضی وقتها اصلا کلا ساعت کلاس مثل برج زهرمار پای تخته ایستاده بود و ما ساکت ساکت یا مشق می نوشتیم یا درس را گوش می کردیم.معلممون هم هر وقت کسی سر کلاس شلوغ می کرد می گفت بگذار آقای جوادی بیاد. اون می دونه با شما. اون می دونه شما را چطور آدمتون کنه! ما با ترس و لرز دعا می کردیم آقای جوادی هیچ وقت نیاد. خدا کنه امروز کارهاش طول بکشه دیگه وقت نکنه یهو وسط کلاس بیاد. ولی معمولا هر روز حداقل دو بار می اومد.

آقا جوادی هم آدم خلاقی بود. اوایل فقط پس گردنی می زد. بعد یواش یواش با خودش شلنگ آورد و با شلنگ می زد. بعد داخل شلنگ تیله های ریز ریخته بود که دردش بیشتر بشه. یه سری با خودش ترکه آورد. هر وسیله جدیدی که به ذهنش می رسید را می آورد که امتحان کنه ببینه کدوم بهتره. بعد یواش یواش خودش برای ما معلم شد. بهمون تکلیف می داد. و نامرد خیلی تکلیف می داد. مثلا هر شب باید هزار تا لغت سخت از کتاب پیدا کنید و بنویسید. ده تا ده تا بالای هر لغت شماره می زدیم که معلوم بشه هزار تا شده. ریز ریز تو هر خط ده تا لغت می نوشتم هر صحفه ده خط و ده صفحه. بعد این فقط مشق فارسی بود. مشابه همین مشق ریاضی هم می داد. تقریبا کارمون این شده بود که از مدرسه می اومدیم خونه تا دیروقت مشق می نوشتیم که بلکه تمام بشه.

هاشم یه روزی به بچه ها گفت که من هر ده تا لغت شماره نمی زنم هر شش هفت تا شماره می زنم زودتر تموم میشه. تازه وسطش از شماره ها هم رد میشم. جوادی خره نمی فهمه. نمی دونم کی به گوش جوادی رسوند. شاید هم خودش فهمید. شاید هم کسی فضولی کرد. هر چی بود جوادی فهمید. یهو وسط تکلیف دیدن یقه هاشم را گرفت. هاشم وسط میز می نشست. یعنی میز سه نفری بود و هاشم نفر وسط. یقه همون تی شرت قرمز رنگ و رو رفته اش را گرفت و هاشم را از پشت میز بلند کرد. یهو دیدیم هاشم تو هوا داره دست و پا می زنه و این یارو جوادی، هاشم را برده بالا و با یک دست نگه داشته. همینجوری که هاشم را تو هوا نگه داشته بود یهو زارپ محکم هاشم را کوبید زمین. هاشم شتلق صدا کرد. جوادی شروع کرد با لگد زدن به پک و پهلویی هاشم. یه جوری می زد که سری از بچه های کلاس از ترس شروع کردن به گریه کردن. آدمیزاد خیک ماست نیست که، وقتی می بینی یکی کتک می خورده درد را در وجود خودت هم حس می کنی. از ترس داشتم سکته می کردم. یه چیزی تو گلوم بود که داشت خفه ام می کرد. یک چیزی که هی باد می کرد و بزرگتر و بزرگت می شد و از ترس حس می کردم دارم خفه میشم.

در همین احوال، هاشم یهو مثل گربه از زیر دست و پای جوادی فرار کرد پرید روی میز و شروع کرد فحش دادن به مادر و پدر و عمه و هفت جد و آبا جوادی. جوادی هم دنبالش. هاشم از این میز به اون میز فرار می کرد و همین جوری فحش خوار مادر بود که بار جوادی می کرد. جوادی یهویی در حین فرار پاش را گرفت. هاشم هم شروع کرد به لگد زدن و به سر و صورت جوادی در این حال دونه دونه دوستهاش را صدا می زد که کمک کنید. قره داغی بیا کمک. حسن زاده کمک کن. دوستهاش هم یهو اول یواش بعد بلندتر شروع کردن به داد زدن که ولش کن. ولش کن ولش کن. ولش کن.کلاس یه وضعیت عجیبی پیدا کرده بود. این بچه ها که داد می زدند یهو انگار جرات گرفتم. احساس کردم تمام بدنم داغ شده. احساس کردم یه خون گرم و داغی تو تنم رفته. چنان هیجانی داشتم که از هیجان می لرزیدم و منم مثل بقیه داد می زدم ولش کن. ولش کن.

جوادی یهو هاشم را مثل کلاسور زد زیر بغلش و از در کلاس رفت بیرون. هاشم همینجور دست و پا می زد. جوادی سرخ سرخ بود. صورتش آتیش بود. با لگد در حالی که هاشم آویزون زیر بغلش بود در کلاس را باز کرد و رفت. بعد از رفتنش یه سکوت عجیبی تو فضا بود. هیچ کس حرف نزد. حتی معلممون.

هاشم از فرداش دیگه مدرسه نیومد. ظهرها با بچه ها می اومد پشت دیوار مدرسه تو خرابه با بچه ها قبل از اینکه زنگ صف بخوره بازی می کرد. بعدش هم می رفت برای خودش می چرخید. غروب با بچه ها برمی گشت خونه. یه یک هفته ای که گذشت معلم از بچه ها پرسید هاشم چرا نمیاد؟ کسی خونه اش نزدیک خونه هاشم نیست؟ مریض شده؟ بچه ها گفتند نه مریض نشده. میاد ولی مدرسه نمیاد. معلم هم به مدرسه خبر داد.

هاشم دو سه روز بعد اومد مدرسه تمام گردنش و دستهاش کبود بود. بعدها فهمیدیم که مدرسه به پدرش خبر داده و پدرش هم با کمربند حسابی سیاه و کبودش کرده که من این همه خرحمالی می کنم که تو بری درس بخونی. میری لات بازی؟ آدمت می کنم. هاشم برگشت. ولی این دفعه دیگه مشق نمی نوشت. یعنی نه اینکه کم بنویسه. اصلا نمی نوشت. معلم هم نمی خواست باهاش سر به سر بگذاره. هر دفعه بهش تذکر می داد. بهش می گفت دفتر مشقت را دفعه دیگه بیار. خونه جا نگذار. هاشم می گفت دفترم را آوردم مشقهام را ننوشتم. معلم خودش را می زد به نشنیدن.

هاشم تقریبا اصلا مشق نمی نوشت و کسی هم کاری به کارش نداشت. مستمع آزاد می اومد سر کلاس. ازش متنفر شده بودم. احساس می کردم ما این همه مشق باید بنویسم این نکبت چرا مشق نمی نویسه؟ هاشم خوشحال خوشحال بود. بعد یک مدت کتاب و دفتر هم نمی آورد. معلم به آقای جوادی گفت که اصلا مشقهای هاشم را لازم نیست نگاه کنی.

یه مدتی به این روال گذشت تا اینکه بغل دستی ها هاشم هم دیگه مشق ننوشتند. بار اول معلم دعواشون کرد. اینها هم شروع کردند به کولی بازی و شلوغ کردن که چرا هاشم نمی نویسه. اینجا بود که آقای جوادی از گنجینه خلاقیتهای خودش برگه دیگه ای رو کرد. همه بچه های که مشق ننوشته بودن را آورد پای تخته و بعد اون پسره بغل دستی هاشم را آورد گفت به هر کدوم اینها ده تا سیلی بزن. پسر اول نمی زد و مسخره بازی در می آورد که یهو جوادی با شلنگ محکم زد تو کمر پسر، گفتم بهش ده تا سیلی بزن. پسره شروع کرد به سیلی زدن اما وسط سیلی زدن یهو یک شلنگ دیگه خورد به کمرش که گفتم محکم بزن! این چیه؟ گفتم محکم!! بعد یهو جوادی محکم جوری با سیلی زد تو گوش این پسره که از سکو کلاس افتاد پایین. گفت اینجوری بزن!

حالا همه کلاس از هاشم و بغل دستیش متنفر بودند. نه تنها مشق نمی نوشتند بلکه حالا بچه های دیگه هم که مشق ننوشته بودند را کتک می زدند. هاشم و بغل دستیش از فرداش دیگه نیومدند مدرسه. این دفعه حتی دم مدرسه هم نمی اومدند. یکجا که اصلا معلوم نیست کجا می رفتند. دوباره مدرسه به بابای هاشم خبر داد. اما هاشم برنگشت مدرسه.

یه پنجشنبه غروبی دیدم همینجوری دود است که به آسمون میره. دود سیاه و پر رنگ. پنج شش تا کوچه اونورتر بود. از سر پشت بوم میشد حدودی دید که کجاست. بعد هم همینجور پشت هم ماشین آتش نشانی اومد. بعد که آتش خاموش شد. هر چی خواستم برم ببینم که چی شده. مادرم اجازه نداد گفت غلط کردی اگر بفهمم رفتی اونجا پوستت را می کنم. خطرناکه. منم برگشتم سر درس و مشقم. شنبه بچه ها سر کلاس گفتند خونه هاشم اینا آتیش گرفته بود. مغازه شون همه سوخت. بابا و خواهر و هاشم هم بردند بیمارستان. اونجا تازه فهمیدم هاشم مادر نداره. مادرش یکی دو سال قبلش مرده بود. با خواهر بزرگترش پیش پدرش زندگی می کردند.

بعد یک مدت بچه هایی که کوچه هاشم اینا زندگی می کردند می گفتند تو خونه بوده و باباش تو اتاق این رو زندونی کرده بود. مغازه باباش آتش گرفته هاشم هم سوخته. ولی از پنجره فرار کرده ولی همه دستهاش سوخته. می خواسته در را باز کنه. در آهنی بود دستش سوخته. شیشه را هم که شکونده صورتش زخمی شده.

آدم بزرگها می گفتند باباش تو مغازه اش داشته گاز پیک نیکی پر می کرده. کاری که بدون داشتن تجهیزات خاص خطرناک بود ولی ظاهرا باباش زیاد انجام می داد. به صرفه بود. هر کپسول گاز معمولی، سه چهار تا کپسول گاز پیک نیکی را پر می کرد و قیمت پر کردن کپسول گاز معمولی پنجاه تومن بود و پیک نیکی چهل تومن. ما به تفاوت این پول می رفت تو جیبش.

کپسول گاز پیک نیکی
کپسول گاز پیک نیکی


کپسول گاز خانگی معمولی
کپسول گاز خانگی معمولی


هاشم دیگه تا پایان سال به مدرسه برنگشت. بیمارستان بستری بود. سال بعد هم از اون خونه و محله اسباب کشی کردیم و رفتیم. دیگه هیچ وقت هاشم را ندیدم. هنوز گاهی که تی شرت قرمز می بینم یاد هاشم می افتم! امیدوارم هر جا هست سلامت باشه.


پایان

© هومن مزین

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife


بخش های قبلی:

اون سال که مدرسه دخترونه درس خوندم

ماجرای آن مبصر نامهربان