ماجرای پروازم از ایران به خارج

من و هم خونه هایم زمان دانشجویی از ایران با هم آشنا شدیم در صف نظام وظیفه و در فرومهای اپلای کردن و غیره. سه نفر از یک جا پذیرش داشتیم تصمیم گرفتیم با هم از همین ایران دوست بشیم که اونجا که رسیدیم هم خونه باشیم که خونه راحت تر بگیریم. با یه هواپیما هم اومدیم.

پرواز قرار بود که فقط یک توقف داشته باشه در شهر آمستردام. بعد هم از اونجا با پرواز جدید مستقیم بریم ادمونتون. یکی از بچه های دانشگاه هم قرار بود بیاد دنبالمون. شب اول بریم پیش بقیه بچه ها از فردا خونه اجاره کنیم بریم پی زندگیمون. پرواز از آمستردام بلند شد به جای اینکه ادمونتون بشینه در کلگری نشست. گفتند که پرواز دو تکه است یک توقف کوتاه اینجا داره و بعد با همین پرواز ادامه مسیر را میرید تا ادمونتون. ما هم خوشحال که چه خوب یه شهر هم مجانی سر راه می بینیم.

وقتی رسیدیم گفتند چون شما با ویزای دانشجوی اومدید باید پیاده بشید برید صف اداره مهاجرت ویزاتون را تبدیل کنند به برگه اقامت دانشجویی بعد برگردید دوباره سوار هواپیما بشید. گفتیم خیلی هم خوب. اصلا کونمون هم در این همه پرواز خواب رفته، پیاده میشیم یک دور هم می زنیم، فرودگاه را می بینیم بعد دوباره سوار میشیم.

صف اداره مهاجرت از این سر تا اون سر ناپیدا. مثل میدون شوش شلوغ! مردم تو سر خودشون می زنند. یه عده هم زبان بلد نیستند کارشون خیلی طول می کشه. ما هم گفتیم اینجا خارجه دیگه هیچ تشویشی به ذهن راه ندادیم با خیال راحت در صف وایستادیم و بعد از یکی دو ساعت کارمون راه افتاد.

بعد رفتیم دیدیم چمدونمون را همینجوری پرت کردند وسط فرودگاه.که این را باید بگیرید ببرید دوباره تحویل بدید. بدو بدو دویدیم که بریم تحویل بدیم. دو تا هم خونه ای ها که کارشون زودتر راه افتاده بود تحویل دادند چمدون من تو دستم موند. پرواز هم پرید ما هر سه تا جا موندیم.

گفتیم هیچ مشکلی نیست. اینجا خارجه الان میریم صحبت می کنیم برامون هواپیما می گیرند می فرستند با پرواز بعدی میریم چه بسا بهمون هتل هم بدند. خیلی خوشحال و شاد رفتیم دفتر خط هوایی را پیدا کردیم با زبون شکسته و بسته توضیح دادیم. یارو هم گفت هیچ مشکلی نیست. اصلا ناراحت نباشید. یک نقشه داد دستمون گفت برید اینجا گری هاند شما را می بره. ما هم خوشحال که گری هاند حتما یک خط هواپیمایی دیگه است. رفتیم اونجا که آدرس داده بود. دوباره همون شکسته بسته توضیح دادیم یارو هم کله تکون داد گفت بنشینید نیم ساعت دیگه صداتون می کنم.

نشستیم و همینجور در حال لذت بردن که بابا خارج عجب جاییه. چقدر نظم. چقدر ترتیب. چقدر همه جا تمیزه. من هم حالا ذوق داشم با مردم هی حرف می زدم که زبانم سریع تقویت بشه. یک نفری هم کنار ما بود من هی حرف می زدم. همین در حال سیر آفاق و انفس بودم که صدا زدند که بیایید. سوار یک مینی بوس شدیم. حالا من خوشحال هی اینور و اونور را نگاه می کنم به به خارج عجب جاییه. چقدر آسمونش آبیه.

هیچی این مینی بوس رفت، رفت، و رفت. من حالا هی فکر می کنم اون هواپیما کجاست؟ چرا نمی رسیم؟ بعد دیدم اومدیم وسط شهر! گفتم آهان شاید یک فرودگاه دیگه است. این پرواز خارجی بود الان میریم فرودگاه پرواز داخلی، از امام خمینی شون داریم میریم مهرآباد. چقدر خوب دو تا فرودگاه می بینیم.

هیچی رسیدیم یک جایی ما را پیاده کردند. هر چی نگاه کردیم اینجا اصلا شباهتی به فرودگاه نداره که! به راننده گفتم ما می خواهیم با هواپیمایی گری هاند بریم ادمونتون. یارو چپ چپ نگاه کرد. گفت برو داخل. رفتیم داخل یک سالنی، حالا من دو تا چمدون گنده هم دارم می کشم. هر سه تا هم خسته. یکی از بچه ها گفت من برم آب بخرم تشنگی مون رفع بشه. شما هم صف بیاستید که با اطلاعات صحبت کنید. یک از بچه ها خسته بود گفت من بشینم. گفتم بشین.

رفتم تو صف، فقط یک نفر جلوم بود. داشت با یارو مسول باجه حرف می زد. من هم رفتم پشت یارو وایستادم. مسول باجه هی برای من چشم و ابرو اومد من هم حالا هی سلام و علیک می کنم. یارو یهو بلند شد گفت برو عقب. من هم یک قدم رفتم عقب. یارو نشست و باز چشم و ابرو اومد. فکر کردم میگه بیا جلو. رفتم جلو. یارو این دفعه شاکی شد که برو عقب. من باز یک قدم عقب رفتم. یارو یهو خیلی عصبانی شد. گفت برو عقب تا زمانی که نری عقب من کار نمی کنم. من باز یک قدم دیگه عقب رفتم. فکر کردم عجیب مرتیکه خریه. برو عقب دیگه چیه. عقبم دیگه. هیچی هی من رفتم عقب هی این عصبانی تر شد. تا اینکه دیدم دو متر عقب تر یک خط زرد گذاشتند که باید اونجا وایستی نه اینکه بری پشت کون مشتری جلوتر. دیگه رفتم پشت اون خط زرده و یارو برگشت سر کارش.

واقعیتش من تا حالا همچین چیزی را در زندگیم ندیده بودم. حالا نمی دونم الان همچین چیزی ایران مد شده یا نه. سال ۸۵ که مد نبود. همه پشت همدیگه با فاصله ده سانتی می ایستادیم. هیچی وایستادم پشت خط و بعد نوبتم شد. به یارو گفتم ما می خواهیم بریم ادمونتون. ما را خط هوایی فلان فرستاده و پرواز جا موندیم. یارو گفت چند تا چمدون دارید؟ گفتم دو تا. گذاشتیم و وزن کردیم گفت اضافه وزن داره. من هم حالا برگه خسارت اضافه وزن که فرودگاه ایران داده بودم را در آوردم نشون دادم. یارو محل نداد. یک برگه صورتحساب داد دست ما دویست دلار!!! برو داداش ما هچین پولی نمیدیم. پول برای چی؟

هیچی بعد از کلی کش و قوس تازه فهمیدم اون یارو تو فرودگاه ما را از سر خودش باز کرده فرستاده ترمینال اتوبوس. اینجا هم صف خرید بلیط اتوبوسه. پول هم نمی خواهیم بدیم مشکلی نیست بلیط بی بلیط. هیچی پول را دادیم سه تا بلیط گرفتیم و خسته کوفته با حال گرفته اومدیم نشستیم.

هم خونه ای نشسته با من دعوا کرد تو برای چی پول دادی اصلا؟ اینها خودشون باید خسارت بدند و وظیفه شرکت هواپیمایی است. گفتم الان شرکت هواپیمایی را از کجا پیدا کنیم؟ فرودگاه اون سر شهره. در همین حال و هوا اون دوستی که رفته بود آب معدنی بخره، نفری یک بطری آب داد دستما. این دوستم در حال دعوای نصفه کاره با من، یهو از اون یکی پرسید این رو چند خریدی؟ دو دلار. - دو دلار؟ من آب معدنی دو دلاری نمی خورم. برو پس بده. این همه پول آب برای چی.

هیچی هنوز هیچی نشده دعوامونشده بود. یه مقداری از هم دور شدیم که هر کس یک کم خنک بشه دیگه حالا چاره نیست که. رفتیم یک کاسه سوپ هم خوردیم پنج دلار پول دادیم که آخه چه وضعیتیه. چرا اینقدر گرونه همه چیز؟ دیگه تا اتوبوس راه بیفته ساعت ۷ شب شد. در حالی که قرار بود ۴ برسیم و بچه ها منتظر بودند در فرودگاه. حالا اون موقع موبایل هم خیلی فراگیر نبود بین دانشجو ها، خیلی گرون بود. اگر هم فراگیر بود ما شماره کسی را نداشتیم. کل شماره ای که داشتیم شماره دفتر واحد پذیرش دانشکده بود در نامه پذیرشمون از دانشگاه، که اونجا هم هر چی زنگ زدیم که یه جوری یکی به یکی دیگه خبر بده که آقا ما دیر میرسیم دیگه بعد ساعت اداری کسی نبود.

اتوبوس اومد. شبیه اتوبوس های ترمینال جنوب. سوار شدیم قر قر راه افتاد که برسه به اون شهری که ما نمی دونیم وقتی رسیدیم قرار هست چی کار کنیم و کجا بریم. بچه ها خسته بودند تو اتوبوس خوابشون برد. من حالا هی با خودم فکر می کنم تو اصلا شرایط با ثبات را ول کردی اومدی دنبال تجربه جدید و اینکه بقیه دنیا را ببینی. این هم خودش تجربه است دیگه. چرا ناراحتی؟ هی حالا با ذوق ولی ترسیده از پنجره اتوبوس اینور و اونور را نگاه می کنم.

حالا اصلا هم نمی دوم فاصله چقدره. شنیدم این دو تا شهر به هم نزدیکند. دیگه فکر کردم یک ساعت راهه. حالا هی میریم نمی رسیم. هوا هم سرد شده اون هم شهریور. یهو هم هوا تاریک شد. دیگه کوپ کردم. یا قمر بنی هاشم نصفه شب تو خیابون یخ نزنیم؟ حالا فکر می کنم بابا نهایتش میریم هتل دیگه وسط بیابون که نمی خواهیم بریم. بعد فکر می کنم اوه اوه نکنه نفری صد دلار دویست دلار دوباره بخاطر یک شب از ما پول بگیرند؟ حالا اینها به کنار شب را خوابیدیم. فردا صبح چطور برم دانشگاه؟ اصلا آدرس کجاست؟ تاکسی بگیریم؟ دوباره سی چهل دلار کرایه نگیره یک وقت؟ اوه اوه چقدر خسارت باید بدیم.

هی هوا تاریک شد، تاریکتر شد و اصلا هم نمی رسیدیم. ساعت شد ۱۱ شب تازه رسیدیم. تاریک تاریک. یک جایی هم ما را پیاده کرد که هیچ شباهتی به شهر نداشت انگار قشنگ وسط بیابون بود. که خوب تعجبی هم نداشت ترمینال اتوبوس بود دیگه.

هیچی همینجوری با ترس و لرز پیاده شدیم که حالا خدا کریمه یک کاری می کنیم. از در ترمینال رفتیم داخل دیدم اون دوستم که باید می اومد فرودگاه دنبالمون اونجا منتظر ما وایستاده. اصلا انگار تمام دنیا را به من دادند. دیگه رفتیم خوابگاه پیش بچه ها و از فردا هم دانشگاه و ثبت نام و غیره.

چند سال بعد همین مسیر را دوباره با اتوبوس برگشتم زمانی که از ادمونتون داشتم برمی گشتم کلگری این بار بعد از درس و برای شروع کار. در تمام مسیر به اون روز و حوادثی که رخ داد و ترسهام فکر می کردم. به اینکه آدم همیشه ترس داره ولی باید رفت نمیشه توقف کرد.