داستان حسن آقا لنسر - بخش سوم (پایان)

دیگه از حسن خبر نداشتیم. یعنی هیچ کس خبر نداشت. هر از چند گاهی که یکی از ژاپن برمی گشت یه خبری ازش راست یا دروغ پخش میشد. که حسن اونجا تو آشپزخونه کار می کنه. ظرف می شوره. مرده سوزی می کنه. عملگی می کنه. یه عده هم به مسخره می گفتند ماشین قسطی خریده اونجا رفته آژانس مسافرکشی.

یه غروبی با سر زانوی پاره شلوار اومدم خونه. رفته بودیم فوتبال بازی کنیم. دروازه بان بودم. جوگیر شدم شیرجه زدم و سر زانوی شلوارم پاره شد. یواشکی یه جوری که دیده نشه پای راستم را پشت پای چپم قایم کردم و نوک پا، نوک پا اومدم تو خونه که یه جوری هنوز کسی ندیده این شلوار را عوض کنم که به خیر بگذره. صدای بهرام از داخل خونه می اومد. از کنار هال رد می شدم که من را دید.

- چطوری پیتر شیلتون؟ شلوارت را چرا پاره کردی؟

توی دلم گفتم زهرمار و پیتر شیلتون. به تو چه ؟‌ گه خوری؟ محلش ندادم. یواش رفتم سرکشو لباسها دنبال یک شلوار که موقت این شلوار را با یک شلوار دیگه عوض کنم تا بعد.مامانم با اون صدای بلند بهرام که چرا شلوارت را پاره کردی از آشپزخونه اومد بیرون و شلوارم را دید.

- باز شلوارت را پاره کردی؟

من که دیدم کلا دیگه لو رفت بی خیال شدم با شلوار پاره اومدم وسط هال. همونجور نشستم توی دلم گفتم جهنم. پاره شده دیگه. چی کار کنم. جنسش آشغاله. بهرام با بابام داشت چونه می زد که از روی ماهواره آسیا همین فیلم های هندی که پخش می کنند را ضبط کن بده به من اجاره بدم سودش نصف نصف. بابام می گفت نمیشه این فیلمها وسطش تبلیغ پخش می کنه.

- تبلیغش هم خوبه دیگه. اصلا تبلیغش خیلی جالبه. فیلم جالبتر میشه.

بابام گفت ضبط هم کنم دست تو نمیدم. تو آدم تابلویی هستی می گیرندت بعد تا چیزی بشه میگی همه اینها برای محسن است و پای من را گیر می اندازی. من کارمندم برام دردسر میشه. اون زمان بابام دیگه آژانس کار نمی کرد. کارمند شده بود.

- نه من دهنم قرصه.

- خییللییی . یک دهن تو قرصه یکی ....

بابام یک نگاهی به اینور و اونور انداخت دید من با شلوار زانو پاره چهارزانو نشستم. بقیه حرفش را خورد گفت استغفرالله. بهرام پاشو برو. قرار بود بیای کمک دیش را درست کنیم. گفتی بلدم. بلدم که نیستی. پاشو برو مزاحم نشو.

- آقا محسن اینجوری نگو. کی برات دیش را نصب کرد؟‌ کمک تخصصی من نبود که نمیشد.

بابام خندید. همون آب دوغ گچی که پای دیش دادی را میگی کمک فنی؟

- هم اون. کلا بلدم. دیش خونه حسن اینا را هم من نصب کردم.

یهو گوشم تیز شد. پرسیدم همون حسنی که آژانس کار می کرد؟ - تو هم یادته؟ آره حسن.

بابام پرسید مگه حسن سیاه از ژاپن برگشته؟

- آقا محسن دیگه حسن سیاه نیست. شده حسن لنسر.

- چه غلطها!

- یه میتسوبیشی لنسر خریده ، فرمون تلسکوپی، عروسک. خیلی از ژاپن پول فرستاد. هر سری که دوستش می اومدند هی پول داده فرستادند دست خاله ام. خاله ام هم هی براش زمین خرید. خیلی پولدار شده اصلا یک وضعی داره. توپ تکونش نمیده. همون رشت داره برای خودش ویلا می سازه.

بابام با تعجب نگاه می کرد.

- خالی نبند بهرام.

- به قرآن آقا محسن. به جون مادرم اگر بخوام خالی ببندم. دیگه کار نمی کنه بازنشسته کرده خودش را. کلی زمین برنج و باغ داره.


حسن اینجوری شد که یهو شد حسن آقا لنسر. حالا برای خودش برو بیا داشت. یکباری اومد ماشینش را سر کوچه پارک کرد. شلوار چرمی تنگ مشکی پوشیده بود کفش آدیدادس سفید و کت چرمی مشکی. پیراهن سفید کمی گشاد. موهاش را هم داده بود فر کرده بودند. به قول عزیزم فر شش ماهه. یک عینک دودی هم توی دستش. یک کم چاق شده بود. مثل سابق استخوانی نبود. ولی پوست صورتش خیلی خراب شده بود. یه مدتی می اومد تو محل و می رفت و خونه های مختلف را می دید. می خواست بزنه تو کار بساز و بفروشی. دنبال خونه کلنگی می گشت که بخره بکوبه آپارتمان بسازه.

یه باری هم بهرام اومد واسطه شد پیش بابام که بیا با حسن شریک بشو بزنید تو کار بساز و بفروشی. تو تجربه کار ساختمونی داری همه کارها را خودت انجام میدی. بابام گفت نه حسن به درد شراکت نمی خوره. بهرام هی رفت و اومد و واسطه شد که بابام قبول کرد. مادرم راضی نبود. تصمیم گرفتند که استخاره کنند. استخاره کردند بد اومد. بابام گفت من اصلا به این چیزها اعتقاد ندارم. بابا بزرگم واسطه شد گفت حالا که زنت راضی نیست یکبار دیگه استخاره کنید. اصلا خودم می برم پیش حاج آقا فلانی که استخاره بگیرم. بابا بزرگم سالی یکبار هم نماز نمی خوند برای نماز رفت مسجد.

برگشت گفت محسن خیلی بد اومده. با این هر کی هست شراکت نکن. بابام هم دندون طمع را کشید گفت نه. همین کار کارمندی که دارم خوبه. بساز و بفروشی باشه برای همون حسن.

حسن در نهایت یک خونه ای هم خرید که بکوبه. ولی دیگه هی رفت و اومد و هی رفت و اومد این دست اون دست کرد بی خیال شد. بعد هم دیگه کلا رفت رشت. گفتند مادرش از همون محل خودشون براش زن گرفته. دیگه باز دوباره تا مدتها از حسن خبر نداشتیم. تا حدودا سه چهار سال بعدش. دوباره محرم و صفر بود. عزیزم به بابام گیر داد که به بهرام بگو از خونه عمه اش نذری بگیره برامون بیاره. بابام هم می گفت نخورده ای؟ ول کن.

- نه به خاطر ثوابش میگم.

- ثواب چی؟ دیگه ثواب چه یه قاشق بخوری چه ده قاشق. چه نذری همسایه بغلی را بخوری چه نذری عمه بهرام را بخوری. چه فرقی داره؟

- نه آخه اون آش شله قلم کارش خیلی خوشمزه است. از شب قبل سر دیگ وامی ایستند خیلی چرب و خوشمزه است. بگو برامون بگیره بیاره.

اینجوری بود که بابام گفت برو در خونه بهرام بگو پاشه بیاد قدم نحسش را اینجا بگذاره.

- قدم نحسش هم بگم؟

ـ آره بگو.

منم رفتم دقیقا همین را گفتم. چپ چپ نگاهم کرد.

گفت بریم. پاشد اومد خونمون.

بابام بهش گفت بهرام یادیه میگه دو تا قابلمه آش از اون عمه ات برای ما بگیر.

- خدجه خانم عمه ام امسال آش نمی پزه؟

- چرا؟ مگه نذر نداشت؟

- دختر عمه ام با شوهرش طلاق کشی دارند. عمه ام از اول هم سر این دخترش نذر آش کرده بود. بچه دار نمیشد نذر کرده بود. هر سال به خاطر این دخترش آش می پخت.

- چرا دارند جدا میشند؟ پسره معتاده؟

- آره خدجه خانم معتاده.

- الان هر کی را می بینی معتاده. همه معتاد شدند.

- آره. همه معتاد شدند. این حسن ما بیچاره معتاد شد بدبخت شد.

بابام چپ چپ نگاهش کرد. حسن از اول هم معتاد بود.

- ولی تریاک خوب می کشید. لردی. الان هرویینی شده. یه بار داشتیم می رفتیم شمال. وسط راه هر نیم ساعت وای می ایستاد. می گفت باید برم دستشویی. از صندوق عقب ماشین گاز پیک نیکی را برمی داشت با خودش می برد. یک ده پونزده دقیقه ای طول می داد برمی گشت. حالا زنش هم با ما بود. زنش می پرسید چی کار می کنی؟ می گفت سرده با خودم پیک نیکی می برم. اوضاعش ولی خراب شده. همه زمینها را فروخت دود کرد. زنش هم سر یک سال نشد ازش جدا شد. کلی هم مهریه اون را داد.

- الان چی کار می کنه؟

- یه مدت پیش خاله ام زندگی می کرد. ولی اثاث خونه را می برد می فروخت. خاله ام از خونه اش بیرونش کرد. الان همین جور معلوم نیست کجاست. سرگردونه.


چند ماه بعد حسن اوردوز کرد. گوشه پارک پیداش کردند. ببخشید داستانش اینقدر تلخ بود. سرنوشت بعضی از آدمها با تلخی گره خورده.


پایان

© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife