من به تاد فکر نمی کنم

- پروژه دیتا سنتر فیس بوک چطور پیش میره؟

- می دونی من قبلترها برقکار بودم. کار مسکونی زیاد کردم. برقکاری مسکونی همه اش کاره. بی نقشه بی طراحی. فقط کار و کار که تمام بشه. برقکاری تجاری هم کردم. اونجا همه اش تند تند باید راه بری. از این ساختمون به اون ساختمون. برقکاری صنعتی هم کردم. اونجا باید آروم آروم راه بری. باید همه اش مواظب همه چیز باشی. چون خطرناکه یه اشتباه کنی آخرین اشتباهته و برق گرفته و تمام. پروژه فیس بوک مثل کار تجاریه.

می پرسم چطوری یعنی؟

- همه اش تند تند باید راه بریم. اما این نه مثل دوران برقکاریم. این بار پشت کیبرد. همه اش تند تند باید نقشه ها را آماده کنیم و بفرستیم و هر چی می دویی تمام نمیشه.

سر تکون میدم. برنامه مسافرت نداری؟

- باید برم وگاس.

-چه خوب.

ـ برای اینکه ازدواجم را نگه دارم مجبورم.

می خندم، یعنی چی؟

- زنم همیشه از دستم عصبانیه.

دست می گذارم روی شونه اش می خندم. میگم خوب چرا باید بری لاس وگاس؟

- برای حفظ زندگیم باید سالی یک دو بار ببرمش وگاس که حالش خوب بشه و از من طلاق نگیره.

میگم طلاق نمی گیره. تو رو دوست داره. بچه های بزرگ دارید دیگه.

- لبخند تلخ می زنه. شاید هم وگاس را دوست داره.

می خندم. موضوع را عوض می کنم.

- برادر زنت که پاش سرطانی شده بود چطوره؟

- پاش را از اینجا قطع کردند (وسط ساق پاش را نشون میده)

سر به تاثر تکون میدم.

- پای مصنوعی بهش دادند. اینجوری بالاش مثل فنجون خالیه استخوون پاش میره اون تو. با بند پاش را می بنده. میگند یک سال طول می کشه که عادت کنه. الان اینجوری راه میره. شروع می کنه نمایشی راه رفتن و تلو تلو خوردن.

ناراحت الکی سعی می کنم لبخند بزنم. می پرسه

- باب مارلی را می شناسی؟

میگم همون خواننده؟

- آره. اون توی فوتبال انگشت پاش می شکنه. ویکی پدیا خوندم.

کله تکون میدم که خب؟

- بعد توجه نمی کنه. خیلی بعد میره دکتر. می فهمه سرطان استخوون گرفته. دیگه دیر شده بود کاری نتونستند بکنند مرد.

میگم مرگ بعضی وقتها خیلی ناگهانی سراغ آدم میاد. همکارمون تاد مگه نبود؟ کی باورش میشد یهو اونجوری تومور مغزی بگیره و اونقدر سریع بمیره.

- من به تاد فکر نمی کنم.

یک کم سکوت می کنه ادامه میده.

- به تاد فکر کنم شب ها نمی تونم بخوابم. باید چند سال بگذره که بتونم بهش فکر کنم.

نمی دونم چی بگم.

- اولش که اومد میزش پشت میز من بود. همه اش تلفنی حرف می زد خیلی سر و صدا می کرد. از دستش عصبانی بودم. آرزو می کردم اخراجش کنند. اما بعد بهترین دوستم شد.

- خیلی مهربون بود. باسواد هم بود.

- کاریزما داشت. می دونی کاریزما چیه؟

با بستن پلکهام میگم آره.

- آدم همه اش دلش می خواست کنارش باشه. من دیگه به تاد فکر نمی کنم. فکر می کنم فقط دیگه اینجا نیست رفته یک شرکت دیگه. رفته اونجا کار می کنه.

میگم آره. انگار رفته یه جای دیگه کار می کنه.

سکوت میشه.

میگم مسافرت بهت خوش بگذره. تو لایقش هستی. سخت کار می کنی.

- ممنون که باهام حرف زدی.

میگم بهت خوش بگذره.

دستم را محکم فشار میده.

میرم چای می ریزم و دلم برای تاد تنگ میشه. بهش فکر نمی کنم. فکر می کنم دیگه اینجا نیست. رفته یه جای دیگه کار می کنه.




پایان

© هومن مزین

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife