ماشین جایزه میدند؟

یه بار عزیز خیلی شاد و شنگول از خرید اومد. زنگ در خونه را پشت هم زد. هی تند تند در زد اومد تو خونه که جایزه برنده شدم. جایزه برنده شدم. ما همه یهو از اتاق ریختیم بیرون که چی شده؟ از شدت هیجان نمی تونست حرف بزنه که جایزه بردم. چی بردی؟ مگه با بابابزرگ نرفته بودی خرید؟ یهو چی شد جایزه بردی؟ اصلا بابابزرگ کو؟ گفت ممد‌ داره میاد، من تندتر اومدم که خبر بدم.

بابابزرگ هم همون موقع از در اومد و یک جعبه بزرگ دستش بود. میز زیر اتویی بود. یعنی اصلا دو نفری رفته بودند فروشگاه که همین میز زیراتویی بخرند. گفتیم عزیز این را برنده شدی؟ این را که خودتون رفته بودید بخرید. گفت این چیه! دست کرد تو کیفش یه تکه کاغذ در آورد که ایناهاش برنده شدم. آخ خدا، ماشین برنده شده باشم. همه با هم می ریم مسافرت مشهد، خرجش هم با من. آی خدا ماشین برده باشم.

ما سریع کاغذ را دست به دست کردیم ببینیم چیه. بابابزرگم هم اومد خسته نشست لب پله. گفت هومن جون یه چکه آب میدی بخورم؟ پرسیدم بابابزرگ چی بردید؟ گفت هیچی. عزیزم چپ چپ نگاه کردش. گفت از در فروشگاه داره همینجور همین حرف‌ها را می زنه. مسافرت بریم تو رو نمی بریم. بشین خونه رادیو گوش کن.

ما حالا را برگه را هی بالا پایین کردیم. کل برگه یه شماره بود مثلا عدد ۳۱۹. پشتش هم نوشته بود مثلا مرحله سوم قرعه کشی ها فروشگاه های زنجیره ای قدس. عزیز همینجور با آب و تاب تعریف می کرد که ما خرید که کردیم دختره صندوق داره خیلی از من خوشش اومد. گفت چه خانم خوبی. یهو یواشکی از اون زیر این برگه جایزه را در آورد داد به من که شما جایزه برنده شدید شب ساعت هشت بیایید تو مراسم تحویل بگیرید. تا این رو گفت بابام پقی زد زیر خنده. گفت این برگه قرعه کشیه، جایزه کجا بود. به هزار نفر از این برگه ها میدند. عزیزم بابام را چپ چپ نگاه کرد. گفت محسن من شانسم خیلی خوبه برنده میشم. بابام هم خندید برگشت تو اتاق کنار تلویزیون.

بقیه هم فهمیدیم هیچی به هیچی همه پراکنده شدیم و دورش خالی شد. عزیز یهو بلند شد از مامانم پرسید که برای مراسم چی بپوشم؟ اون چادر مشکی پارچه پیچ اسکن را سرم کنم؟ یا پف پف پفکیه. مامانم گفت نمی دونم. عزیز بلند شد رفت طبقه بالا سراغ کمد لباسهاش که سریع لباس عوض کنه برای مراسم.


لباس عوض کرد و اومد پایین که کدوم کفش را بپوشم. که بابام پرسید مگه می خوای بری؟ بابا سر کاریه. اینها الکیه دست همه میدند بعد هم جایزه را میدند به فک و فامیل خودشون. الکی این همه راه دوباره نرید تا اونجا. بابابزرگم هم آروم گفت منم بهش همین را میگم. عزیزم بهش گفت به حرف محسن گوش نده، ممد پاشو بریم. بابام گفت آقا بیا پیش من برات ویدیو سوسن بگذارم ببینی. پرسید ویدیوش را داری؟ بابام گفت آره. بابابزرگم آروم سرش را انداخت پایین گفت من برم با محسن با هم فیلم ببینیم. عزیزم گفت ممد! من برنده بشم اون ماشین را نمی گذارم تو سوار بشی. محسن را کارش نمی تونم بکنم بچه امه. ولی یک پدری از تو در بیارم. حالا برم برگردم من می دونم و تو.

یه نگاه به من انداخت گفت هومن دمپایی ات را بپوش بریم. منم سریع از خدا خواسته راه افتادم. کنجکاو بودم برم ببینم این قرعه کشی و جایزه جریانش چی هست. تو راه به عزیز گفتم عزیز اگر ماشین برنده شدیم چطوری ببریمش خونه؟ گفت قربونت برم تو خودت بزرگ بشی تصدیق بگیری. اصلا ماشین را میدم دست خودت. هر جا خواستم برم زنگ می زنم خودت بیایی من را ببری. آخ آخ ماشین ببریم. گفتم نه عزیز الان چطور ببریمش خونه؟ گفت زنگ می زنیم بابای پدرسوخته ات را میگیم بیاد.

تند تند رفتیم اصلا نفهمیدم این سه تا چهار راه فاصله را چطور رفتیم خیلی سریع رسیدم به فروشگاه. رفتیم داخل فروشگاه پرسیدیم این جایزه ها را کجا میدند؟ طرف گفت برید بیرون فروشگاه دست چپ داخل خیابون برید تو پارکینگ فروشگاه. یهو چشم دوتاییمون برق زد. پارکینگ؟ جدی جدی ماشین میدند. وارد پارکینگ شدیم یهو دیدیم هزار نفر آدم اونجا ریختند جمعیت تو هم می لوله دست هر کس هم یه دونه از این برگه ها است. یهو انگار آب یخ ریختند رو سر ما دو نفر. ماشین کو؟ از ماشین خبری نبود. فقط آدم بود که همینجوری از سر و کول هم بالا می رفتند. عزیز اصلا یهو لب و دهنش خشک شد همون جا به دیوار تکه داد. گفتم عزیز برگردیم بریم خونه؟ گفت نه این همه راه اومدیم. برگردیم خونه همه مسخره مون می کنند.

یه نیم ساعتی اونجا وایستادیم اصلا خبری نبود. هی هم جمعیت اضافه تر میشد. عزیز می گفت اینها چرا نمیرند خونه هاشون؟ بعد با زن و مردهای که اونجا بودند حرف می زد که اینها همه اش الکیه. برید خونه تون. من برای دل این نوه ام اومدم وگرنه الکیه. مگه اصلا جایزه میدند؟ میدند به فامیلهاشون. یه کم هی از این روش استفاده کرد دید اصلا تاثیر نداره هیچ کس محل نمیده. گفت اینها همه دهنشون بازه برای باد هوایی. اینها تا ته قرعه کشی تمام نشه نمیرند خونه. رفت اونجا سراغ مسول که چرا قرعه کشی را شروع نمی کنید؟ ما عجله داریم باید بریم خونه نوه هام تو خونه تنهاند. زود باشید.

قرعه کشی شروع شد. مجری اومد اولش یه مقدار مزخرف گفت مردم همه داد زدند که قرعه کشی کن، قرعه کشی کن. که یعنی خفه شو حرف نزن منتظر قرعه کشی هستیم. یارو از این حلقه های گردون و گوی آورد و بسم الله الرحمن الرحیم گفت و شروع کرد به چرخوندن.

شماره 753. یهو یه یارو از وسط جمعیت داد زد من من. عزیزم گفت کچل را نگاه کن. کچل ها خوش شانسند. یه جعبه ای دادند به یارو. دوباره شماره بعدی شماره 96. یه زنی حزب اللهی طوری جیغ زد من من. همه را زیر دست و پا له کرد سریع رفت بالای جایزه بگیره. عزیزم گفت این از اوناست هی صلوات می فرسته. یه چهار پنج تا شماره دیگه را گفتند و هر کدوم رفتند جایزه گرفتند. که یهو گفتند دیگه تمام شد. ما همینجوری موندیم. هیچی به هیچی. دست خالی.

ناامید سرمون را انداختیم بریم بیرون که یهو مجری گفت یه جایزه جا مونده. یه جایزه جا مونده. عزیزم یهو سرش را برد سمت آسمون گفت به حق پنش تن من فقط یه جایزه ببرم. یارو قرعه کشید یهو گفت شماره 319. من یهوی زبون و دهنم بند اومد. عزیزم فکر کرد برنده نشدیم. دست من را گرفت که بریم. گفتم بریده بریده گفتم عزیز بردیم. عزیز بردیم. طرف هم از اون بالا هی اعلام می کرد شماره 319 نیست؟ نیست؟ عزیز شماره را از دست من کشید بیرون داد زد که هستیم هستیم. همه مردم را زد کنار با افتخار رفت بالا

رفت بالا. انتظار داشت مردم تشویقش کنند. مردم هم چون آخرین جایزه بود همه رفتند و زیر لب فحش می دادند که بی شرفها فقط به فامیلهای خودشون جایزه می دند. عزیز جعبه جایزه را گرفت اومد دست من را گرفت بریم. که یهو یه زنه برگشت بهش گفت شما که می گفتی به فامیلهاشون میدند.

عزیزم. دست من را گرفت چادرش را کشید. به من گفت با اینها دهن به دهن نشو و راهمون را کشیدم و رفتیم. زن هم از پشت سر دو سه تا متلک داد عزیزم گفت اینها بی تربیتند. بهشون جواب نده. با افتخار جایزه را زیر بغل زدیم اومدیم بیرون که یه وقت کسی از دستمون نگیره.

یک کم از فروشگاه دور شدیم. عزیز دست من را کشید بردم تو یک کوچه فرعی. گفت باز کن ببینیم چی بریدم. سریع کاغذ کادو را پاره پاره کردیم که ببینیم که بعد از همه اضطراب چی بردیم. دیدیم یک ست پلاستیکی لوازم روشویی. شامل آیینه و جا صابونی و غیره. عزیز گفت خاک بر سرشون کنند.

گفت حالا تو اصلا ناراحت نشو. همین هم خیلی خوبه. مفتی دادن دیگه. مگه نه؟ گفتم آره. گفت همین مفتی خوبه دیگه. ما که می خواستیم اون زیر اتویی را بخریم. این هم مجانی اضافی گرفتیم. خیلی هم خوبه. الان چقدر بابات و ممد خیط میشند که برنده شدیم. دوباره خوشحال راه افتادیم به سمت خونه.

گفت خونه که رسیدم تو اول برو تو. من بعد میام. من هم تا رسیدیم سریع رفتم تو خونه گفتم قرعه کشی برنده شدیم برنده شدیم. خواهرهام ذوق کردند که کوش؟ گفتم دست عزیزه. عزیز با یه حالت بی تفاوت اومد تو خونه. مادرم پرسید مامان چی بردید؟ یه حالت بی تفاوت گفت یه سری خرت و پرت دادند.

مامانم گفت چی؟ عزیزم داد دستش گفت ما خودمون البته وسایل روشویی داریم. لازم نداریم. مامانم گفت همین هم خیلی خوبه. شیکه. دستشویی بالا نصب کنید. عزیز هم گفت آره حالا شاید نصب کنیم. بابام از تو اتاق گفت یادیه (اسم مستعار عزیز) ماشینت کو؟ عزیزم اصلا جوابش را نداد.

بعد هم همون شبونه بابا بزرگم را مجبور کرد که میری بالا این را نصب می کنی. حالا میری می نشینی با محسن جونت ویدیو سوسن می بینی؟

این آیینه رو شویی را بالای شیر ظرفشویی طبقه بالا نصب نکردند. چرا چون اونجا خودش وسیله داشت که انصافا از این وسیله پلاستیکی جنس اشغال بهتر بود. کجا نصب کردند؟ وسط سینه دیوار. مثل مثلا یه تابلو افتخار. کاربردش چی بود. عزیزم تو آیینه این مسواک می زد می رفت تو سینک اونور تف می کرد.

پایان

© هومن مزین

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife