حکایت کار مهم آن مهمان عزیز

یه سه شنبه ای پسردایی ام از شمال اومد تهران خونه ما که فردا صبح خیلی خیلی زود باید برم جایی مصاحبه کاری خیلی مهم دارم. عمه، من را صبح زود بیدار کن. از ساعت شش مادرم تلاش کرد بیدارش کنه. تا رفتم مدرسه برگشتم هنوز خواب بود.

ساعت دو و نیم بیدار شد. گفت آخ آخ دیر شد. امروز که نمیشه. بعد زنگ زد و هماهنگ کرد که فردا صبح، دیگه صبح خیلی زود بلند بشه بره. شب خوابیدیم فردا صبح دوباره مادرم از شش صبح این را صدا زد که بیدار بشو برو به این کار مهمت برس. دوباره رفتیم مدرسه برگشتیم هنوز خواب بود.

آخ آخ دیر شد. عمه! فردا من را صبح زود بیدار کن. حتما باید برم. فرداش پنج شنبه بود. مادرم اصلا صداش نکرد. گفت مسخره تو که نیستم از کله سحر بیدار بشم هی حرص و جوش بخورم که بیدار شو دیرت شد. خودت بخوای بلند میشی. طرف ظهر خودش از خواب بیدار شد. دید که دیر شده خداحافظی کرد برگشت رفت شمال. چون دیگه هفته تمام شده بود.

داستان کار مهم خیلی ها که با آدم تماس می گیرند و آدم را تحت فشار می گذارند و بعد که شما براشون کار را انجام میدی و طرف پیداش نمیشه که تحویل بگیره همینه.


© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife