داستان محمد - آن ریشوی سیاه پوش

محمد یه مهندس برق پاکستانی است. بیست سال پیش به کانادا مهاجرت کرده. ریش بلند و نامرتب و سیبیل های تراشیده داره. لباس تیره و سیاه و کمی گشاد می پوشه. خیلی تر و تمیز نیست و انگار از وسط جنگ سوریه بلند میشه میاد اداره هشت ساعت کار می کنه و بعد برمی گرده پیش داعشیها. معمولا اخم می کنه، وقتی خوشحال میشه یک لبخند ژکوندی محو می زنه. اگر خیلی خوش خلق باشه شوخی دستی و قهقهه های بلند صدا دار هم بلده.
کارش رو معمولا خوب انجام میده. آدم مسئول و سخت کوشی است. کارهای سنگین رو بدون غر زدن انجام میده و خطای کارش معمولا قابل چشم پوشی است. مثل تراکتور اصل کار رو انجام میده، اما ته کارش همیشه احتیاج به یک تر و تمیز کاری هم داره. محصول نهایی رو نمیشه مستقیم بگذاری جلوی مشتری. تلفنی خوب حرف می زنه اما گاهی از اصطلاحاتی استفاده می کنه که در فرهنگ زرورقی کانادا مرسوم نیست. مثلا برای مخاطب قرار دادن آدمهای یک رده بالاتر از خودش از کلمه رییس (boss) زیاد استفاده می کنه، گاهی احترامهای عجیب مدل ارباب رعیتی می گذاره مثلا وقتی کسی که رده بالاتر داره وارد اتاق میشه از پشت میز بلند میشه و دست به سینه می ایسته.
رزومه عجیبی داره. تقریبا در همه قسمتهای مختلف برق صنعتی کار کرده، از برقکاری ساده، تا برنامه نویسی کنترلی ، خط تولید سویتچگیر، راه اندازی سایت تا نقشه کشی و طراحی پشت میزی. در طول سالهای کاریش در کانادا به تناوب یه دوره یک ساله سرکار بوده، شش ماه بیکار بوده و بعد هم کار بعدی.
رزومه اش رو ماه قبل از استخدامش دیده بودم. دایرکتور پرسید خوبه؟ به دردت می خوره؟ گفتم رزومه اش خوبه، دوره مختلف هم زیاد دیده. ولی موقع مصاحبه سوال ریز فنی هم ازش بپرس یه وقت مثل اون چند نفر قبلی که استخدام کردی خالی بند از آب در نیاند. گفت سه ماه امتحانی بیاد ببینیم چی میشه.
بعد از چند وقت یه روز صبح با محمد اومد دم اتاقم که بیا نفر کمکی آوردم. اولین واکنش ذهنیم این بود فاااااااک!!!!!! مرتیکه خر ریدی با این مصاحبه کردنت. معلم دینی می خواستی استخدام کنی یا مهندس برق؟ دیگه خوب یا بد رفته بود تو پاچه ام. نه می تونستم غر بزنم نیرو کمه کار عقب می افته، نه می دونستم این رو کجای دلم بذارم. جرات کار زیاد دادن هم بهش نداشتم، وجدانی می ترسیدم شاکی بشه یه بلا ملایی سرم بیاره. کم کم شروع کردم بهش کارهای جزیی ساده دادم ببینم چند مرد حلاجه. این را وسطش بی ربط و بی توضیح اضافه بنویسم که از مرگ منصور حلاج بر سر دار واحد اندازه گیری مردانگی حلاج شد.
بعد از دو سه هفته کم کم باورم شد کارش رو بلده و حالا وقتش بود که یه پکیچ خرید کامل بهش تحویل بدم و بشه پکیچ منیجر. نوشتن قرارداد مناقصه پنلها کنترلی رو بهش سپردم. پنج روز هم بهش فرصت دادم گفتم آخر هفته بهم تحویل میدی اگر مشکلی در تحویل پیش بیاد هم دو سه روز زودتر باید خبر بدی. برنامه ام این بود که جمعه غروب تحویل می گیرم شنبه و یک شنبه آخر هفته خودم تر و تمیزش می کنم هفته بعد می فرستم بره.
فردا صبح اومد دم در اتاق که کارم تموم شده حالا چه کار کنم؟
تو دلم گفتم تو چه هچلی افتادم. آخه به این چطور حالی کنم منظور از کار چیه حتما یه چیز چرت آماده کرده.آخر سر همه کار رو یا خودم باید انجام بدم یا می افته گردن یه بدبخت دیگه. چه بدبختی داریم.
گفتم فایل رو بفرست.
فرستاد.
فایل رو باز کردم دیدم به جای قرارداد مناقصه خرید پنل کنترلی قرارداد مناقصه یو پی اس که همکار چینی آماده کرده بود برام فرستاده. خون خونم را می خورد. این قرارداد را به عنوان مثال بهش داده بودم که از این مثلا استفاده کن یک چیز مشابه برای پنل کنترلی بنویس. حالا گرفته همون را صفحه اول اسم خودش را نوشته و بعد از یک روز برام فرستاده که بیا این هم چیزی که می خواستی.
از عصبانیت داشتم منفجر میشدم. با تاسی به سیره نبوی و سلوک علوی و اخلاق حسنی یه لیوان آب خوردم، رفتم یه چرخی زدم تا کله ام هوا بخوره. آروم که شدم فکر کردم چطور محترمانه بگم دیوث این چیه تحویل دادی؟ جمله رو اینجور شروع کردم که شاید درست توضیح ندادم. اما منظور از نوشتن مناقصه فقط تغییر صفحه اولش نیست.
یه نگاه عجیب و عصبانی کرد که گفتم یا خدا همه مون امشب می ترکیم.
فایل رو باز کرد و نگاه کرد و بعد یهویی شوکه شد و رنگش مثل گچ سفید شد. گفت به خدا متن داخلش رو عوض کرده بودم. چرا نیست؟
تو دلم گفتم، ای جاکش! ما خودمون ختم این دو دره بازیها هستیم. فکر کردی با خر طرفی!

قصه کوتاه.
نیم ساعت بعد گروه آی تی اومد و فایل اصلی که به اشتباه ذخیره نشده بود رو پیدا کرد. کار کامل انجام شده بود. نه پنج روزه بلکه یک روزه. تقریبا آماده و کامل. غروب یک سری اصلاحات جزیی رو فایل انجام دادم، فردا صبحش بطور رسمی مناقصه را فرستادیم بیرون. حالا تا آخر هفته بیکار بود و کاری نداشتم بهش بدم تا مشغول باشه. مناقصه بعدی رو هم دادم بهش که بنویسه. اون رو هم دو روزه نوشت. مثل خر تی تاپ گرفته خوشحال بودم از این نیروی کار خوب جدید.
مناقصه ها برگشت، بررسی ها رو انجام داد و برنده ها رو اعلام کردیم. ازش خواستم هماهنگ کنه برای جلسه شروع کار پیمانکارها. مهندس مربوطه و مدیر پروژه و مدیر بخش خرید و فروشنده و نماینده صاحب کار و غیره همه در یک جلسه جمع میشند که راجع به کار حرف بزنند و توافق کنند و ثبت جلسه بشه. خوشحال و خندان رفتم سر جلسه که تازه دوزاریم افتاد چه گندی زدم، همه از این محمد ریش بلند می ترسند و جلسه به طرز مرگباری خشک و ساکته. این هم مهارت اداره جلسه اش افتضاح بود. من احمق هم دیر رفتم و به جای اینکه کنار این بشینم و ساکتش کنم و جلسه رو تو دست بگیرم اون سر سالن نشسته بودم.
مشکلات اینجوری تازه شروع شد. مسول تیم نقشه کشی مستقیم باید با محمد کار می کرد و دشمن خونیش شده بود. از هر فرصتی برای بدگویی علیه اش استفاده می کرد. مهندسهای تیم های دیگه هم دایم ازش بدگویی می کردند و دایم مشکلاتی اینجوری داشتیم. به شدت زیر نظرش داشتم و انصافا مشکل از محمد نبود، مشکل از بی اعتمادی بود. خیلی ساده، هیچ کس نمی تونست بهش با این ظاهر عجیب و لباس یکسره پاکستانی سیاه اعتماد کنه. فکر کردم تنها راه گذشت زمان هست و دعوت تیم به مهمانی دسته جمعی ناهار و کارهای مشابه که کم کم همه با هم رفیق بشیم.
بعد از پروژه ای که کارش رو خیلی عالی انجام داده بود. گفتم کار تموم بشه یه نامه می زنم به مدیرکل میگم خیلی خوب کار کردی و ما خیلی ازت متشکریم. با این نیت که یه جوری ازش سپاسگزاری کنم برای اینکه زحمت می کشه. گفت، نه اینکار رو نکن. و جدی هم می گفت.
پرسیدم چرا؟
گفت نمی خوام ارتقا پیدا کنم برام دردسر میشه!
حرفی که مدتها روی دلم بود رو با کلی مقدمه و اینکه خواهش می کنم به صورت منفی برداشت نکن شروع کردم. گفتم تو می دونی اگر مثل همشهریت سام لباس رسمی بپوشی خیلی پیشرفت می کنی. منظورم کوتاه کردن ریشش بود ولی مستقیم نمی خواستم بگم. دوزاریش نیفتاد.
گفتم: مثلا مثل سام هر روز اصلاح کنی و کت و شلوار بپوشی.
دوزاریش افتاد. گفت می دونم. اما نمی خوام.
پرسیدم چرا؟
گفت نمی تونم.
بعد از سالها پیش که تازه اومده بود کانادا و کانادایی وار شده بود تعریف کرد. گفت تو کارخونه ای برقکار بودم. چون مهندس بودم زود پیشرفت کردم، بعد از یکسال شدم معاون تیم، سی پنج نفر برقکار توی تیمم بود. بعد از چند وقت اوضاع کار خراب شد. رییس گفت باید تعدیل نیرو کنیم. بیست نفر رو انتخاب کن به تدریج اخراج کنیم.
هر کاری کردم دیدم کی رو انتخاب کنم؟ چطور اصلا به طرف بگم؟ اینها کارگرند، خیلی زندگی سختی دارند. الان از کار بیکار بشند معلوم نیست اصلا دوباره بتونند به این زودیها کار گیر بیارند. هرچی کلنجار رفتم نشد. رفتم استعفا دادم. گفتم من نمی تونم.
کار اینجوری برای من سخته من نمی تونم. من فقط می خوام کار کنم، کار ساده، پایین ترین رده. کاری که احتیاج به سیاست چینی نداره.
گفتم به خاطر ظاهرت زیاد پیش میاد که میاند و بدگویی می کنند. من به کارت اعتماد دارم میگم نه اشتباه شده، سو تفاهم شده، محمد کارش رو بلده و سعی می کنم شر قضیه بخوابه. به مرور مطمینم کمتر میشه چون بقیه همکارها هم بیشتر می شناسندت. اما بدون همچین چیزی هست.
گفت ممنون. می دونم. اولین بار نیست. اما اگر ریشم رو بزنم زندگی برای بقیه پاکستانیهای ریش دار سخت تر میشه. الان اوضاع خیلی بهتره. قدیم ترها اقلیت بودن خیلی سخت تر بود. ولی اگر ما خودمون رو کم کم جا نندازیم، همیشه این مشکل خواهد بود. پلیس تورنتو قبول کرده سیکها با اون عمامه سیکی پلیس بشند و به جای کلاه پلیس همون عمامه رو بگذارند. یه روز هم جا می افته من با همین ظاهر بیام سرکار و برم و برای همه عادی باشه.

سال بعد که اوضاع قیمت نفت خراب شد و پروژه های نفتی خوابید اولین موج تعدیل نیرو که رسید محمد در صدر لیست بود با چک و چونه رییس رو راضی کردم که این خوبه و حیفه که تعدیل بشه از لیست خارجش کن. در موج دوم دوباره در لیست بود و با چونه باز از لیست اومد بیرون.
تا اینکه یهو محمد یک هفته گم و گور شد. بدون هیچ ایمیل و توضیحی نیومد سرکار. یک روز دو روز. موبایل هم هیچ وقت نداشت. می گفت با موبایل پلیس آدم را رصد می کنه. هیچ راه تماسی باهاش نداشتیم. اوج زمانی بود که خبر می اومد یهو یه خانواده از انگلستان یا فلان کشور رفتند پیوستند به داعش.
گفتم ای داد بیداد. این نکنه جدی جدی رفت سوریه جنگ! هیچ راه تماسی باهاش نبود. تا اینکه از پرونده اش شماره تلفن دوستش را پیدا کردند. زنگ زدند گفتند بره به خونه اش سر بزنه ببینه این چرا چند روزه نمیاد سرکار. اتفاقی براش افتاده؟
خونه بود. بعدها فهمیدم با زنش دعواش شده بود و زنش هم قهر کرده و رفته بود. این هم توی خونه تنها نشسته بود و هیچ جا نمی رفت. هفته بعد که برگشت سرکار تعدیل شد. دیگه ترفند خوبه و نگهش دارید کارساز نبود.
مدتها ازش خبر نداشتم. از اون زمان سه سال می گذره. چند وقت پیش یکی از همکارها گفت که اتفاقی دیدتش. راننده اوبر شده. کار مهندسی را گذاشته کنار.

تمام
© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife