خواستگاری برای مربی

عزیز من (مادربزرگ پدری) یه مدت می رفت کلاس ورزش. شکم آورده بود دکتر بهش گفت باید ورزش کنی. بعد بهش از این ورزشهای خونگی داد. خیلی تاثیر نداشت. دکتر بهش گفت برو کلاس ورزش. این هم رفت دنبال کلاس ورزش. هی اینور رو بگرد هی اونور رو بگرد یه کلاس ورزش پیدا کرد خوشحال ثبت نام کرد. کلاس چی؟ آیروبیک!

مربی شون یه دختر جوونی بود. آهنگ می گذاشتند و می رقصیدند. حالا عزیز با شصت و خرده ای سن (اون زمان) صبح زود ساعت شش هفت بلند می شد تند تند صبحانه می خورد که ای وای دیرم شد کلاس ورزشم دیر میشه خانموممون دعوامون می کنه. بعد کلاس که نمی دونم چطور بود ولی خیلی براش خوب بود. چون انگیزه گرفت فهمید واقعا چاق شده. دیگه تو خونه هم که بود همینجور نشسته بود داشت با ما حرف می زد یهو پاهاش را همینجور قیچی بالا و پایین می کرد یک دو سه می شمرد. بعد بهش می گفتی عزیز دارم باهات حرف می زنم؟ این چه کاریه؟ می گفت تو حرفت رو بزن من گوش میدم ورزشم را هم می کنم. دیگه کارش در اومده بود در هر موقعیتی بودیم اگر یک مدت وقفه می افتاد یهو می دیدیم عزیز داره می شمرمه یک دو سه چهار و دستهاش را بالا و پایین می کنه و یا پاهاش را چپ و راست می کنه. در هر حالی تا یادش می افتاد یهو می رفت در فاز ورزش.

یه مدت که کلاس رفت دیگه شد محبوب اون معلم ورزشه. معلم ورزش شون (در واقع معلم رقصشون) ظاهرا یک دختر جوونی بود که از عزیزم خوشش اومده بود و یکی دوباری بهش گفته بود چقدر بانمکی و از عزیزم تعریف کرده بود. دیگه حالا عزیز ول کن نبود. می خواست برای این دختره شوهر پیدا کنه. شروع کرد لیست کردن تمام فک و فامیل و دوست و آشنایی که داشتیم که بین شون بگرده یه شوهر خوب برای این دختره پیدا کنه.

مامانم هر چی بهش می گفت تو حالا از کجا می دونی مجرده دنبال شوهره؟ شاید نامزدی, نشون کرده ای چیزی داشته باشه. می گفت نه این دختره خیلی ساده است. اسیر گرگ میشه. من خودم باید بگردم براش یه شوهر خوب پیدا کنم. بعد حالا روش شوهر پیدا کردنش چطور بود. می نشست فکر می کرد که کدوم فامیل دوری داریم که پسر داره. بعد حالا مثلا با این فامیل ده سال بود رفت و آمد نکرده بودیم. تخمین می زد این پسرش الان دیگه سربازیش هم رفته. همین خوبه. بگذار زنگ بزنم.

بعد زنگ می زد خونه یارو که خانم فلانی خوبی؟ من خدجه خانم هستم. طرف شوکه میشد که بعد از این همه سال؟ خیلی ممنون خوبم. شما خوبید؟ بچه ها خوبند؟ عزیزم می گفت آره. ما خوبیم. تو بچه هات چطورند؟ طرف هم می گفت آره اون دخترم خوبه. اون نوه ام. فلان. عزیزم نمی گذاشت یارو حاشیه بره. زارپ می رفت سر اصل مطلب. پسر کوچکت چطوره؟ سربازیش را رفت؟ دانشگاه قبول شد؟ یارو مثلا می گفت اره. اون ازدواج کرده دو تا بچه داره. عزیزم هم وقت را الکی تلف نمی کرد. می گفت حالا به ما سر بزنید. بعد زرتی گوشی را قطع می کرد. دفترچه را می آورد می گفت هومن شماره یکی دیگه را پیدا کن.

یه مدت طولانی همینجوری مشغول پیدا کردن پسر مناسب بود. بعد همزمان به شیوه خودش سعی می کرد از زیر زبون دختره معلم ورزششون بکشه که چه مدل پسری دوست داره. مثلا قدش بلند باشه؟ تحصیل کرده باشه؟ شغلش چی باشه؟ من حالا نمی دونم چطور از زیر زبونش می کشید. حدسم اینه که خیلی تابلو و مستقیم.

این جستجوی شوهر با قدرت در حال انجام بود ولی هیچ موفقیتی به همراه نداشت. چون پسرها یا زن گرفته بودند یا عزیزم در جستجوی محلی می فهمید پسره معتاد کفتربازی چیزی است می گفت نه این به درد نمی خوره. دختره را بدبخت می کنه. دیگه دوست و آشناهای خودش دیگه کم کم داشت به ته می رسید. در این جستجو حتی فکر کرد جهنم شهرستان هم شد که شد. زنگ زد بچه خواهرش که همدان زندگی می کرد که مریم تو پسر خوب با خانواده سراغ نداری؟ اون هم می گفت آخه پسر برای کی؟ معلم ورزشم هست یه دختر خیلی خوبیه. می خوام براش شوهر پیدا کنم. اون هم دم به تله نداد گفت نه همدونی ها خوب نیستند.

دیگه خزانه دوست و آشناهای خودش تمام شد افتاد دنبال فامیلهای مامانم. اینجا دیگه مامانم سفت و سخت وایستاد که نه. اسم و شماره هیچ کس را بهش نداد. عزیزم ولی متوقف نمی شد که شماره یکی از زن دایی هام را داشت. زنگ زد به اون از طریق اون شماره هم فک و فامیل را به دست آورد. در حین این بررسی ها در فامیل مادرم یک پسری را پیدا کرد که همه چیزش مناسب بود. پسر خوبی بود کارمند اداره بود. درآمدش خوب بود. عزیزم محله شون را پیدا کرد بعد رفت سراغ دکترش که براش آزمایش قند و چربی بنویسه بعد بلند شد رفت تو محله اونها آزمایش داد که به این بهانه بره اونجا تحقیق. بعد هم بلند شد رفت خونه اونها که از سر از زندگی شون در بیاره ببینه پسره دختر بازی، کفتربازی، نامزد ول کرده ای، حشیشی، تریاکی تو زندگیش نباشه دختره معلم ورزش محبوب عزیزم را بدبخت کنه. پسره سر بلند از آب در اومد. همونجا با ننه پسره هم طرح رفاقت ریخت که بعدا بهش دختر پیشنهاد بده.

بعد حالا مرحله بعدیش این بود که آدرس خونه دختره را پیدا کنه که خواستگار را بفرسته. اینجا یهوی به زمین سفت خورد. چون دختره تحت هیچ شرایطی حاضر نبود آدرس بده. دختره فکر کنم پیرزنهای دیگه براش دردرسر درست کرده بودند کلا اصلا هیچ اطلاعاتی نم پس نمی داد. یکبار تصمیم گرفت وایسته دختره کلاسش که تموم شد دنبال دختره بره خونه اش را پیدا کنه بعد هم بره با مادر دختره دوست بشه. ولی دختره بعد از کلاس نرفت خونه. چون یه کلاس دیگه از ساعت ده تا دوازده ظهر هم داشت. عزیزم دید اینجوری رفت گفت من 8 تا 10 نمی تونم بیام کلاسم را جا به جا کنید .کلاسش را با کلی منت و اینجوری نمیشه که جا به جا کردند. اون هم می گفت من پیرزنم صبح زود نمی تونم بیام. صبح ها کوچه ها خلوته می ترسم. حالا چند ماه بود اون ساعت می رفت. بعد از کلاس ظهر افتاد دنبال دختره. ولی دختره خونه نمی رفت. تو باشگاه می موند با بقیه دوستهاش حرف می زد و ناهار. هیچی بعد از یک مدت طولانی فهمید دختره خونه نمیره. میره یه باشگاه دیگه تمرین میده. دید اینجوری فایده نداره. باید از همون شیوه اطلاعاتی خودش استفاده کنه. طرح دوستی ریخت با دوستهای دختره که مربی بودند و از طریق یکی از اونها آدرس خونه دختره را گیر آورد.

زنگ زد آدرس را داده به مادر پسره که هماهنگ کنند برند خواستگاری. مادر پسره هم بلند شد رفت در خونه اینها زنگ زد با مادر دختره حرف بزنه که آره آدرس شما را یک آشنا به ما داده اجازه میدید بیاییم خواستگاری؟ دختره هم خونه بود نمی دونم خوشش نیومد یا چی. برگشت گفت نامزد دارم.

هیچی دیگه پروژه شوهر دادن این دختره ناکام باقی موند. عزیز از دست مادر پسره هم شاکی بود که این حرف زدنش را بلد نیست معلوم نیست چی گفته دختره بدش اومده. آدم حسابی نداشتند ببرند؟

عزیز دیگه رفت تو خط اینکه ببینه این واقعا نامزد داره یا نه الکی از مادر این پسره خوشش نیومده. ولی دیگه این پروژه خیلی دوام نیاورد چون دختره دیگه گذاشت از اون باشگاه رفت. عزیز هم گفت دکترم گفته خیلی خوب شدی. همه چربی و اینهات اندازه است. دیگه ورزش را گذاشت کنار.

پایان

© هومن مزین

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife