فرار لاک پشت از آلکاتراز

یه همکلاسی داشتم به اسم حامد، شبیه لاک پشت نینجا بود. قد کوتاه داشت، کمی قوز داشت با هیکلی پر و ورزشکار هم بود. یک مدت تلویزیون شب جمعه ها فیلم های سینمایی با موضوع فرار از زندان نشون می داد. یک سریال زندان آلکاتراز هم همزمان پخش می کردند که زندانیها زمین را سوراخ می کنند و فرار می کنند. این پسرک تحت تاثیر این سریال قرار گرفت. حالا ما کلا ۱۲- ۱۳ سالمون بود. کلاس دوم راهنمایی. این هم جوگیر شد و اصلا این قضیه زمین را سوراخ کردن از ذهن این خالی نمی شد. هیچی از خونه انواع و اقسام پیچ گوشتی ها را هر روز می ریخت تو کیفش میاورد مدرسه.

بعد سر زنگها یواشکی می رفت زیرمیز، میزشون هم سه نفره بود. اکثر میزها دو نفره بود. برای همین معلوم نمیشد که این الان روی نیمکت نیست رفته زیر نیمکت. با پیچ گوشتی یواش یواش در طول زمان دور یک موزاییک را خالی کرد موزاییک را در آورد. بعد همینجوری زیر موزاییک شروع کرد به سوراخ زدن و بعد موزاییک را میگذاشت روش معلوم نشه.

بعد حالا برای چی می کند؟ اولش فکر کنم مساله هیجان بود و تحت تاثیر فیلم. ولی بعدش دیگه بچه های هی می گفتند بابا حامد زمین را نکن. داری چاله می زنی؟ این هم خوشش اومده بود اینجوری سوژه شده بود که چقدر باحال و چه کار جالبی داره می کنه. این هم هر روز می کند. ولی خوب سیمان سفت بود به این راحتی کنده نمی شد. در عین حال جرات چکش و این چیزهای مشابه را نداشت که بیاره مدرسه. همینجور بیصدا جوری که در سکوت درس دادن معلم معلوم نشه زمین را کند و کند و کند. یهو رسید به خاک. دیگه جوگیر شد و تند تند و بعد هم رسید به آجر. همین مسخره بازی ها کندن را ادامه می داد یهویی رسید به گچ سقف طبقه زیر. گچ به اندازه قطر یک خودکار بیک سوراخ شد. حالا طبقه زیر کجا بود؟ می شد اتاق استراحت معلم ها. این به گچ که رسید تازه فهمید چه غلطی کرده. داشت سکته می کرد.

موزاییک را گذاشت سرجاش بعد دیگه هر کس می پرسید حامد زمین می کنی؟ خیلی عصبانی میشد و میگفت چرت و پرت نگید. ولی بدبخت از ترس داشت سکته می کرد. یه بار اومد به حمید و عظیم و من که با هم روزنامه دیواری درست می کردیم گفت که همچین چیزی شده. بچه ها هم ترسیدند. گفتند کی به دفتر رسیدی؟ گفت دو هفته پیش. یهو پسره عظیم گفت اینها اگر می خواستند بفهمند تا حالا فهمیده بودند اخراجت می کردند. معلومه که ندیدند. جاش یه جاییه که دیده نمیشه. این یک کم ته دلش قرص شد. ترسش ریخت. یهو گفت می تونم یواشکی گوش بدم ببینم معلم ها چی میگند. دیگه از این به بعد کارش در اومد.

یواشکی هی گوش می گذاشت که مثلا گوش بده دفتر معلم ها چی میگند. یک چیزهای را فکر کنم می شنید یک چیزهای را هم تخیل می کرد یک چیزهای هم دروغ و دلنگ می بافت یه چیزهای تحویل کلاس می داد. یک مدت گذشت و این شده بود منبع خبرهای مخفی. تا یک مدت ادامه داشت تا اینکه بچه ها یک بار سرکلاس دعواشون شد میز همدیگه را هول دادند و میز را بلند کردند و زمین کوبیدند. گچ سقف دفتر ریخت پایین. اومدند بالا و همه کلاس را دعوا کردند. ولی متوجه نشده بودند که سقف را یکی سوراخ کرده . یعنی فکر کنم اصلا به ذهنشون خطور نمی کرد یک احمقی ممکن هست از طبقه دوم سوراخ کنه نقب بزنه به طبقه پایین. این پسرک بدبخت ولی داشت سکته می کرد هی می ترسید یک روزی بفهمند زمین را سوراخ کرده.

دست آخر رفت باباش را راضی کرد باباش بنا گرفت تحت عنوان کمک به مدرسه اومدند سقف دفتر را گچ گرفتند. رفت پی کارش. سال بعد هم کلاسمون عوض شد رفتیم طبقه بالاتر دیگه این خیالش راحت شد.


© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife