من این همه صف شیر برای شما جا نگرفتم؟

یه بار نمره ام تو مدرسه کم شد با گریه اومدم خونه. عزیزم (مادربزرگ) پرسید چرا گریه می کنی؟ کسی زده ات؟‌ با گریه سر تکون دادم که یعنی نه. خوردی زمین؟ نه. پس چرا گریه می کنی؟ معلم کثافت بهم نمره کم داد. اسم معلمت چیه؟ خانم فلانی.

سریع چادر سرش کرد و دست من را گرفت و به طرف ته کوچه حرکت کرد. گفتم مدرسه اون طرفه. گفت بیا مادرش رو می شناسم. رفتیم چند تا کوچه اونورتر در خونه مادرش.

زهرا خانم! زهرا خانم! پیرزن در را باز کرد.

دخترت خجالت نمی کشه نمره کم داده به نوه من؟ من برای تو این همه تو صف شیر جا نگرفتم؟ الان دختر تو باید همین روز اول مدرسه که نوه من از یه مدرسه دیگه اومده مدرسه شما ازش امتحان بگیره و بهش نمره کم بده؟‌ همسایه گری همینه؟

زهرا خانم سرش را پایین انداخته بود. من گریه ام بند اومده بود. باورم نمیشد همچین اتفاقی داره می افته. در همین اوضاع و احوال معلم از سر کوچه پیچید داخل کوچه. زهرا خانم که تا حالا سرش پایین بود و ساکت بود یهو سرش را آورد بالا و عصبانی شروع کرد با دخترش دعوا کردن که تو خجالت نکشیدی همین روز اول مدرسه از نوه خدیجه خانم امتحان گرفتی بهش نمره کم دادی؟ ما سی سال با هم نون و نمک خوردیم. تو بچه بودی مریض شدی همین شوهر خدیجه خانم نیامد با ماشینش ما را برد دکتر؟

عزیزم یهو انگار یادش اومد که آره همچین کاری هم کرده با یه حالت تاسف و تکون دادن سر که واقعا برات متاسفم به معلم نگاه کرد.

معلم هم مثل من از دیدن همچین صحنه ای شوکه بود نمی دونست چی بگه. سرش را انداخت پایین با یه صدای آرومی گفت امتحانش کلاسی بود نمراه اش تاثیر نداره و بعد رفت تو خونه.

درس قران بود کلاس سوم دبستان. دیگه تا آخر سال از من درس نپرسید. پایان همون سال درخواست انتقالی داد رفت به یک مدرسه دیگه اون سر شهر.


© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife