سحرگاه آن شب تیره

- همه اش سه شب بیمارستان چیز خاصی نیست.

- من هر سه شبش را میام پیشت می مونم.

- نه بابا چه کاریه. شب اول که سر حالم. صبح هم عمل می کنم. تو شب بعد از عمل پیشم باش.

- نه همین امشب هم میام. پیشت باشم خیالم راحت تره.

- نه بابا چه کاریه. می خوام بشینم تلویزیون ببینم. تو صبح با دایی بیا که قبل عمل اینجا باشید.

- باشه.

صبح دایی اومد دنبالم. یک کتاب مبانی معماری کامپیوتر برداشتم که شب تو بیمارستان بخونم و تمرینهاش را حل کنم برای امتحان میان ترم آماده بشم. ۲۱ ساله ام. دانشجوی سال سوم مهندسی برق.

صبح ساعت ۷ صبح دایی اومد دنبالم. با هم رفتیم بیمارستان. شب به بابام خیلی خوش گذشته بود. از در اتاق که رفتیم تو مشغول بگو و بخند بود.

- عجب بابای باحالی داری. ما دیشب تا صبح از دستش نخوابیدیم.

پیروزمندانه به من نگاه کرد. که چه کردم. خنده ام گرفت. سرم را انداختم پایین. انگار اون بچه من شده و من بابا. و حالا باید تاییدش کنم. حالا با افتخار داره تعریف می کنه که فلانی را دیشب یک فیلمش کردیم و چند ساعت گذاشتیم سرکار. پرستارهای شیفت بیمارستان میاند، آماده اش می کنند برای عمل. همینجور تا در اتاق عمل روی تخت حرف می زنه. نمی دونم تاثیر دارو است یا چی. خیلی پر حرف شده. داخل اتاق عمل میشه و ما پشت در منتظر. ساعت ۸:۳۰ صبح.

همینجور آدم می برند داخل اتاق عمل. پشت در اتاق عمل. بیمارستان مدرس تهران. سعادت آباد. پشت در اتاق عمل یک راهرو است با پله های عریض. روی پله می نشینم کتابم را باز می کنم و شروع می کنم به درس خوندن. همینجور همراه مریض میاد و کم کم پله ها پر میشه از آدمهای نشسته و منتظر. دایی ام یک کم میاد با من گپ بزنه. می بینه من جوابهای کوتاه میدم. یک کم می چرخه. آروم و قرار نداره.

میگم دایی من که هستم شما برو به کارت برس.

- نه دایی من کار ندارم. مرخصی گرفتم.

- چه کاریه دایی. من که هستم اگر کاری شد بهت زنگ می زنم.

- مطمین؟ آره دایی برو به کارت برس.

دوباره کله ام میره توی کتاب. چقدر منطقی و منظم از توابع ساده الکترونیکی که سال قبل خوندیم و بعد مدار دیجیتال منطقی ساختیم حالا پله به پله داریم کامپیوتر می سازیم. موجود عجیبی که می تونه هر جوری محاسبه کنه. سریعتر از انسان، دقیقتر. و پشت صحنه فقط مدارات ساده است که کنار هم جمع شدند. انسان هم همینطوره؟

گاهی که خسته میشم سرم را از کتاب بلند می کنم. می بینم جماعت هر از گاهی یک چشم غره بهم میرند. بعضی ذکر می گند. بعضی دعا می خونند. بعضی بی قرار راه میرند. بی قراری مگه چه فرقی ایجاد می کنه؟ مگه همه چیز دست دکتر داخل اتاق عمل نیست؟ ذکر من چه تغییری ایجاد می کنه. نگرانیم چی؟ چرا نگران چیزی باشم که روش کنترل ندارم؟ من که نمی تونم برم اون داخل و چیزی را تغییر بدم. تنها کاری که می تونم بکنم این است که از وقتم استفاده کنم و چیز جدید یاد بگیرم. دوباره سرم میره توی کتاب.

ساعت ۱۱ بعد از ظهر شده. صبح پانزده نفر را بردند اتاق عمل. دسته ای. گروهی. و حالا کم کم آدمها را میارند بیرون. پشت در اتاق عمل خلوت و خلوت تر میشه. میرم پشت در اتاق عمل. یه سر و گوشی آب بدم. خبری نیست. با خودم میگم میارندش بیرون دیگه. تا آخر که اونجا نگهش نمی دارند. خبری نیست. از پرستار می پرسم.

- برم چک کنم.

یادش میره.

یه ربع دیگه منتظر می مونم. از یک پرستار دیگه می پرسم.

- برم داخل چک کنم.

این یکی یادش نمیره. چند دقیقه بعد میاد.

- حالش خوبه. در اتاق ریکاوری. منتظرند بهوش بیاد منتقلش کنند.

از لای در می بینمش. به نظر میاد خواب و بیداره. دستش تکون تکون می خوره. میارندش و منتقلش می کنند به اتاق. نیمه بیهوش. کنارش می نشینم. زنگ می زنم به خونه. و بعد به دایی.

- حالش خوبه از اتاق عمل اومد به بخش. دیگه نگران نباشید.

دوباره سرم گرم کتاب میشه. ناله می کنه.

- چیه بابا جان؟

- درد دارم.

به پرستار میگم.

- طبیعه. چیزی نیست.

ساعت چهار بعد از ظهر دیگه تقریبا کامل بهوش اومده. ولی همچنان ناله می کنه.

- درد دارم.

- گفتم گفتند طبیعه.

- غلط کردند. برو بگو مریض خیلی درد داره.

به پرستار میگم.

- طبیعیه.

بهش میگم پرستار گفت طبیعیه. عصبانی میشه. داد می زنه. آخر سر میاند یک مسکن بهش می زنند. دوباره نیمه هوشیار میشه.

دو ساعت بعد.

- درد دارم. خیلی درد دارم.

ناله می کنه. دوباره همون داستان. در نهایت داد و بیداد و مسکن. اصلا نمی خوابه فقط ناله می کنه. پرستار آخرین بار میگه دیگه مسکن بی مسکن. هر چی درد داره باید تحمل کنه. عمل کرده دیگه. حالا ناله کردنش را با وعده های الکی جواب میدم.

-دکتر گفت الان میاد.

یا

- الان دیگه تو راهند.

امیدم به اینه که خوابش ببره. ساعت دوازده شب هنوز ناله می کنه. شیفت بیمارستان عوض شده. هر چی هم به پرستار میگم دیگه محل نمی گذارند. انگار رفته توی لیست سیاه. میرم تو راهرو شاید یک نفر بیاد یک نگاه بهش بندازه ببینه چرا اینقدر درد داره. یک دکتر جوان قد بلند میاد.

- دکتر میشه بیای بابای من رو ببینی؟

- چش شده؟

- همه اش درد داره.

میگه بریم. دست به شکمش می زنه. دادش میره هوا. نبضش رو می گیره. دکتر یهو انگار جا می خوره. دوباره معاینه می کنه.

حالا یهو بالای سرش شلوغ میشه.

- مریض خونریزی داخلی داره از صبح. چطور نفهمیدید؟ خیلی ازش خون رفته. اصلا فشار نداره.

دو تا کیسه خون میاره. میده به من.

- چه کار کنم؟

- بگذار زیر لباست گرم بشه. باید بهش سریع خون بزنیم. کیسه خون یخ یخ. همه جون یخ می زنه. دکتر میگه تند باش تند.

کاش همه تنم گرما می شد. کاش همه حرارت تنم می اومد تو سینه ام این کیسه های خون زودتر گرم میشدند. بلافاصله با دکتر تماس می گیرند. برای اتاق عمل آماده اش می کنند. به خودم میگم. دکتر به کارش مسلطه. خونریزی داخلی هم چیزی نیست حالا خوبه به موقع فهمیدند.


ساعت سه صبح. دوباره پشت در اتاق عمل نشستم. این دفعه از پنجره های بلند نور داخل نمیاد. همه چراغها خاموش. راه پله ظلماته.

به کی زنگ بزنم؟ اصلا خبر بدم. نه بابا چه کاریه نصفه شبی. چه کاری از کسی برمیاد. دکتر از اتاق میاد بیرون.

- تو پسرشی؟

- آره.

- بیا اینجا ببینم.

یه فرم میده دستم میگه این رو امضا کن؟

- دکتر حالش خوب میشه؟

- نمی دونم.

- دکتر این چیه؟

- اینکه مسولیت این عمل با خود شماست و شما رضایت داری و شکایتی نداری اگر مریض فوت بشه.

- فوت! همه تنم می لرزه؟ چرا فوت؟ یک سنگ کلیه را می خواستید عمل کنید. مگه کسی با عمل سنگ کلیه هم فوت میشه!

به خودم میگم پسر خودت را جمع و جور کن بچه که نیستی. نگرانی چه تاثیری داری. فکر کن اگر اتفاق افتاد چه باید کنی؟ فکر می کنم چطور به مادرم خبر بدم. چقدر پس انداز داریم؟ زیاد نیست دو تا خواهر کوچکتر دارم. هر دو مدرسه ای. زندگی اینها نابود میشه. تعمیرات پرده و کفپوش بلدم میرم سرکار. بعد فکر می کنم تا هانیه درسش تمام بشه کار می کنم خرجشون رو میدم. بعد دوباره برمی گردم دانشگاه درس می خونم. حساب می کنم چند سال میشه؟ ۱۱ سال. اون موقع ۳۲ ساله ام. چه سرنوشت عجیبی دارم. دانشگاه قسمت من نبود. دلم می گیره. دیدی پسر آخر سر روزی ات کارگری بود.

همون پله ای که صبح نشسته بودم و با طعنه به مردم نگران نگاه می کردم. همونجا نشسته ام. تنها. تاریک. سیاه . سرد. همه تنم یخ یخه. انگار تو اون طبقه هیچ کس نیست. هیچ صدای نمیاد. هیچ کس حتی اتفاقی هم رد نمیشه. چشمهام خیس. زمان ایستاده. مجسمه شده ام روی پله. بی صدا. بی حرکت.

شاید خدایی هست؟ من که باور ندارم. ولی از کجا می دونی نیست؟ تو که نمی تونی سر لجبازی خودت زندگی بقیه را خراب کنی. شاید خدایی هست می خواد بهت نشون بده. نه بابا خدا کجا بود اگر بود و بعد زندگی خواهر و مادرت رو سرلجبازی خراب کردی چی؟ زندگی خودت جهنم. با زندگی بقیه مگه میشه ریسک کرد؟ من باور ندارم. ولی مادرم که باور داره.

زنگ می زنم به خونه. ساعت چهار و نیم صبح. مادرم گوشی را برمی داره. ترسیده.

- مامان چیزی نشده ها. نترسی. بابا یک کم حالش خوش نبود بردنش اتاق عمل.

از اون طرف سکوت.

- براش دعا کن.

بغضم می خواد بترکه. خودم را جمع و جور می کنم. همین. تمام و خداحافظ.


میرم کنار پنجره به ستاره ها نگاه می کنم. همه چی که عقل و منطق نیست. دلم داره می ترکه. کاش کسی بود باهاش حرف می زدم. چرا من اینقدر تنهام. چرا من هیچ وقت با کسی درد و دل نمی کنم؟ سینه ام داره می ترکه. بغضم می ترکه و حرف می زنم. با کسی که نمی دونم کیه. بهش میگم من که باورت ندارم. ولی اگر تو هستی برای من نشانه بفرست. آخه بفرسته تو قبول می کنی؟ تو بعدش میگی آدم در موقعیت سخت احتیاج به یک تکه گاه داره و توهمات ماورایی ذهنی می سازه. اصلا خدا همینجور به وجود اومد. آدمهای ترسیده توی غار. بی پناه. احتیاج به یک کسی داشتند دلشون بهش گرم باشه. هستی یا نیستی را من نمی دونم. به من نشونه نشون بده. من نامردم بزنم زیرش.

سرم را می گذارم روی زانو و گریه می کنم نمی دونم چقدر. یک دستی موهام را نوازش می کنه. دایی ام اومده. از اتاق عمل میارندش بیرون.

- چطور بود؟

- خوب. مشکلی نیست. حل شد.

- هومن تو برو خونه استراحت کن. من بالا سرش هستم.

- نه من خودم می مونم.

- نه برو مادرت ببینه.بهشون بگو حالش خوبه. اونها از ترس دارند سکته می کنند.

- نه هستم دایی.

- برو استراحت کن. عصر بیا شب پیشش بمون.

میرم خونه. تمام مسیر فکر می کنم. چه ۲۴ ساعت طولانی بود.


چند روز بعد حالش خوب میشه. مرخص میشه. دوباره شروع می کنه به شوخی کردن و سر به سر گذاشتن بقیه. کله ام لحظه ای آروم نمیشه. نمی تونم بپذیرم خدا هست. ولی قول دادم که زیرش نزنم. طبیعیه آدم در موقع نیاز همینجوره. همه در حالت نیاز به خدا ایمان میارند. تنهایی درد کشیدن سخته.

دنیام دیگه تاریک تاریک نیست. روشن روشن هم نیست. خودم هم نمی دونم به چی اعتقاد دارم. به چی اعتقاد ندارم. گیج و سرگردون.

فقط خوشحالم که بابام زنده است.


پایان

© هومن مزین

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife