سرگردان در تعزیه

سر محله یک خرابه‌ای بود که محرمها اونجا تعزیه برگزار می‌کردند. جمعیت زیاد جمع می‌شد. یه سالی وسط تعزیه اونجایی که علی اصغر را می‌کشتند یه پیرزنی یهو عصبانی شد نتونست خودش را کنترل کنه و حمله کرد شال یکی از اشقیا سرخ پوش را گرفت با عصا می‌زد به سر و کله یارو و همینجوری پشت سر هم فحش های رکیک می‌داد. یه سری ریختن جداش کنند. ولی پیرزن ول نمی‌کرد لباس یارو را گرفته بود همینجور می‌زد. هر کس هم نزدیک میشد جداش کنه با عصا می‌زد تو سرش. یه تنه اومده بود نتیجه داستان دشت کربلا را عوض کنه. یه سری از دیدن این بلبشو خنده‌شون گرفت و شروع کردند به مسخره بازی در آوردن و سوت زدن و تشویق کردن. یه عده دیگه عصبانی شدند که مراسم امام حسین حرمت داره. جای سوت و دست و خنده است؟‌ مسخره بازی‌تون گرفته؟ روز عاشورا جای خنده و مسخره بازی نیست. این عده حمله کردند اونها که می خندیدند را کتک زدند. اونها هم با اینها دعواشون شد. خر تو خر شد.

این تعزیه را هر سال می‌رفتیم بخش پایانی تعزیه این بود که خیمه‌ها را آتش می‌زدند مردم حمله می‌کردند خیمه ها را خاموش می‌کردند و پارچه‌های نیمه سوخته را یادگاری می‌بردند. اومدم پیش دستی کنم قبل از اینکه خیمه‌ها را آتش بزنند و مردم بریزند، سریع یک تیکه بزرگ از چادر خیمه را بکنم. کوچک بودم شش هفت سالم بود. سال قبلش از پارچه‌ها چیزی بهم نرسیده بود. یواش رفتم جلو یک تیکه از چادر خیمه را بکنم با خودم ببرم که یه یارو سبزپوش از لشکر اولیا با چوب دستی زد تو سرم. فرار کردم رفتم پشت مردم قایم شدم. سرم درد گرفت. بقیه تعزیه را ندیدم. پیش خودم گفتم داستانش که همون داستان پارسالیه دیگه. تازه اون سال ترکی هم می‌خوندند اصلا نمی‌فهمیدم چی می‌گند.



به سهراب گفتم بریم خونه. گفت نه وایستا تعزیه ببینیم. منم حوصله‌ام سر رفته بود. رفتم پشت تعزیه قوطی حلبی کاشتم با سنگ می‌زدم بهش تا تعزیه تمام بشه. یهو دیدم صدای جیغ و داد میاد.خیمه‌ها را که آتش زدند مردم وحشی بازی درآوردند حمله کردند به خیمه ها، تیرک خیمه افتاد روی یک بچه‌ای همه دست و بال و لباس و صورتش سوخت. یه عده ریختند لباس بچه را سریع از تنش کندند که نسوزه. بعد یه عده لباس بچه را تکه تکه کردند با خودشون تبرک بردند. نمی دونم پارچه خیمه کم بود؟ مردم اون سال زیاد بودند؟ نفت آتش زدن خیمه‌ها زیاد بود؟ یا چی بود؟ که اون سال پارچه سوخته کم اومد. بچه‌های کم سن و سال همینجوری لای خاکستر سوخته‌ها می گشتند یه تکه پارچه ای، چوب سوخته‌ای، چیزی پیدا کنند تبرک ببرند.

همینجور برای خودم چرخ می زدم، سهراب اومد یه تیکه چوب سوخته آورد که بیا هومن برای تو هم گرفتم. دیدم کف دستش همه سیاه شده، کثافت! چوب سوخته را گرفتم انگار که مثلا قراره معجزه کنه. بچه های هفت ساله و هشت ساله بودیم. همینجور برای خودمون راه می رفتیم که باباش اومد گفت این آشغال چیه تو دستتون گرفتید؟ سهراب اومد توضیح بده باباش گفت بندازید زمین. بندازید زمین. تمام دست و صورتتون را کثافت زدید. برید دستهاتون را بشورید بریم هیات ناهار. تعزیه یک ساعته که تموم شده، چرا خونه نیومدید؟ توضیح اینکه ما خیلی متوجه زمان تعزیه نبودیم و به نظرمون اون زمان هم که مردم داشتند قاتی آشغالها دنبال پارچه سوخته می گشتند جزیی از تعزیه بود، چندان موثر نبود. مختصر گفتیم که داشتیم می‌اومدیم.

ناهار را چند تا کوچه اونورتر می‌دادند. یه یارویی یه خونه چند طبقه تازه ساخته بود و نذر کرده بود که تا چند سال عاشورا ناهار بده. تا ما رسیدیم دیدیم ملت که بعد از تعزیه بدو بدو رفتند، خونه نمی رفتند، داشتند می‌اومدند اینجا ناهار بخورند. حالا هم کیپ تا کیپ نشستند ناهار می‌خورند و ما دیر رسیدیم. نه جای نشستن بود، نه غذایی مونده بود. پسر یارو صاحبخونه ما را از همون دم در می خواست رد کنه که باباش اومد دعواش کرد که مهمون امام حسین هستند. بفرمایید داخل. ولی داخل کیپ تا کیپ آدم نشسته بود، تندتند می خوردند. ما هی بالا و پایین رفتیم یه جا پیدا کنیم جایی پیدا نشد. بابای سهراب هم نمی‌دونم اصلا کجا گم شد.

یه یارو پیرمرده که دید ما دو تا بچه هی بالا و پایین میریم هی دنبال جا می‌گردیم یهو دست برد وسط سفره یک تکه از پارچه وسط سفره را کشید و جمع کرد. گفت بیایید اینجا بشینید. کجا ؟ وسط سفره؟ من صدسال هم حاضر نبودم برم اینجوری وسط سفره بشینیم. خودم را زدم به نشنیدن رفتم. یارو از این آدمهای ول نکن بود. هی صدا زد بچه! بچه! من اصلا خودم را زدم به نشنیدن گفتم برمی‌گردم میرم خونه. یهو یارو من از پشت گرفت، بلند کرد روی هوا، از روی جمعیت زارپ من را برد، گذاشت وسط سفره. دو طرف آدم نشسته بود مشغول خوردن، من نشستم وسط سفره. از اونورم یارو داد زد که برای بچه غذا بیارید. نفهمیدم تو این خر تو خری سهراب کجا رفت.

غذا عدس پلو بود. ولی تموم شده بود. یک بشقاب پر ته دیگ آوردند گذاشتند جلوم که بخور. ته دیگش برخلاف ته دیگ خونه که سوخاری و نازک بود، مثل پاره آجر بود. یک لایه ضخیم از عدس و برنج به هم چسبیده که نصفش سوخته بود. با قاشق پلوی پشت ته دیگ را ذره ذره می‌تراشیدم و می‌خوردم. یهو یارو پیرمرده از بشقاب خودش چند تا خرما فرتی پرت کرد وسط بشقابم که بخور! بخور!

بچه که بودم خیلی وسواسی بودم. از گرسنگی هم می‌مردم هم حاضر نبودم غذایی که قبلا تو بشقاب یکی دیگه بوده را بخورم. حالا چه برسه به اینکه طرف با دست کر و کثیفش که به همه جا مالیده اون خرماهای کج و کوله را برداشته گذاشته تو بشقابم. با ته قاشق خرما را از روی ته‌دیگه گذاشتم کنار. اون جاهایی که خرما با ته‌دیگ تماس پیدا کرده بود را در ذهنم علامت گذاری کردم که مناطق ممنوعه کثیف شده است. از قسمتهای دیگه همون ته‌دیگ را خالی خالی خوردم.

همینجور بازی بازی داشتم غذا می خوردم یهو مردک تالاپ یک مقدار برنج باقیمونده ظرف نفر کناریش که نخورده بود و رفته بود را خالی کرد تو ظرفم. که بخور بخور! دیگه همه ته‌دیگ دهنی از پلوی یکی دیگه شد اصلا دیگه نتونستم هیچی بخورم. تو این وضعیت یارو بلند شد رفت برام نوشابه بیاره. تا یارو رفت یواشکی فرار کردم. هر چی هم صدا زدند بچه بچه! بدو بدو در رفتم که نتونند بگیرنم. رسیدم کوچه‌مون دیدم سهراب تو کوچه داره با توپ شوت می‌زنه تو دیوار. گفتم تو چرا نیومدی؟ گفت بابام غذا گرفت، اومدیم خونه‌مون خوردیم. گفتم چرا به من نگفتی؟ گفت یادم رفت.

رسیدم خونه مادرم گفت کجا بودی؟ چرا ناهار نیومدی خونه؟ نصفه جون شدم! کجا رفته بودی؟ گفتم رفتم هیات ناهار خوردم. گفت تنهایی؟ گفتم آره. گفت بی‌خود کردی تنهایی تا اونجا رفتی. بزرگتر مگه نداری؟ گفتم خودم بزرگم. با عصبانیت نگاهم کرد ، گفت بگذار بابات بیاد. تکلیفت را روشن می کنم.


پایان

هومن مزین


مطالب مرتبط:

ماجرای آن سال که هیات راه انداختیم