از صبح شلوغ تا شب تیره

داستان مذهب همیشه در زندگیم کم و زیاد بود. هر وقت امتحان داشتم یا می ترسیدم جانماز پهن می‌کردم دست به دعا می‌شدم. دیگه خیلی که زیادتر می ترسیدم صبح زود هم بیدار میشدم که نماز صبح بخونم. هر وقت اوضاع خوب بود سرم به زندگی گرم بود. تا سال اول دبیرستان. اول دبیرستان که فکر کنم میشه پایه نهم فعلی. در مدرسه ای درس می خوندم که مدیر مدرسه به شدت مذهبی بود. حالا اینکه باور قلبی داشت یا نداشت خدا عالمه اما ظاهرش به شدت مذهبی بود و به شعایر و مراسم مذهبی خیلی اهمیت می داد. من هم به سبک سابق نزدیک امتحان نماز خوان و بعدش بی خیال بودم.

یک روزی اواسط سال سر صف بهمون گفت که این جمعه قصد داره گروهی را به نمازجمعه ببره. هر کس که علاقه مند هست صبح روز جمع ساعت نه در حیاط مدرسه باشه از مدرسه میریم نمازجمعه. هیچ وقت نمازجمعه نرفته بودم. خیلی دلم می خواست برم ببینم چطوریه. کنجکاوی لحظه ای ولم نمی کرد. صبح روز تعطیل در حالی که به خودم فحش می دادم خواب آلود و خسته رفتم مدرسه که حالا تنبلی نکن یه بار برو ببین به دیدنش می ارزه. یه سری بچه ها به عشق اینکه بیاند تو حیاط فوتبال بازی کنند از ساعت ۸ صبح اومده بودند مدرسه.

برخلاف همیشه که سر فوتبال بازی کردن غیر از زنگ ورزش گیر می دادند و دعوا می کردند. اون روز کاری به کار کسی نداشتند و حتی تشویق می کردند که برید فوتبال بازی کنید و لذت ببرید. اهل فوتبال نبودم سر مساله ای به خودم قول داده بودم دیگه هیچ وقت فوتبال بازی نمی کنم که واقعا هم دیگه بازی نکردم.

تاساعت ده و نیم همینجوری روی سکو نشسته بودم یک کم با بچه ها گپ زدم و منتظر بودم که بریم. با خودم فکر می کردم خوب اگر اینقدر دیر قراره بریم چرا گفتید اینقدر زود بیاییم؟ ده و نیم مدیر اومد و برخلاف همیشه که خیلی اخمو بود و اصلا جرات نمی کردیم بریم سمتش، این بار خوش اخلاق بود. یکی دو تا شوخی هم کرد و واقعیتش اینه که بچه ها بهش پا ندادند چون ازش می ترسیدند و نمی دونستند جواب شوخی هاش را دادن می تونه عاقبتی داشته باشه. همه خیلی جدی و با ترس و احترام جوابش را دادند. گفت راه بیفتیم بریم نمازجمعه.

راه افتادیم. چطور؟ پیاده. از مدرسه تا نمازجمعه راه کمی نبود. راه خیلی زیادی هم نبود. پیاده حدود نیم ساعت راه بود. در عین حال دور هم بودیم و گپ زدیم. تا رسیدم به میدون انقلاب و کم کم به دانشگاه تهران نزدیک شدیم. هر چی نزدیکتر شدیم فضا خیلی متفاوت شد یه جور که مثل همیشه نبود. میدون انقلاب زیاد رفته بودم. گاهی از مدرسه می رفتم انقلاب که از سر ایستگاه، سوار اتوبوس بشم که صندلی خالی باشه و از وسط ایستگاه زور چپون وارد اتوبوس نشم. ولی انقلابی که این همه سال در روزهای عادی دیده بودم با انقلاب روز جمعه صبح خیلی فرق داشت خیابونی که همیشه پر ماشین بود بی ماشین بود و ترافیک. آدمهای که دسته دسته از خیابونهای فرعی یا از اتوبوس های مختلف پیاده می شدند. معمولا مردها لباسها سفید، جانماز در دستشون به سمت نمازجمعه در حرکت بودن. بر خلاف همیشه که آدمها عجله داشتند اینها انگار یک آدمهای دیگه ای بودند خیلی آروم، خیلی با آرامش، و با یک لبخند محو در صورتشون. یه جوری انگار خوشحال بودند. سبک بودند.

یه فضایی بود که تا حالا تجربه نکرده بودم من هم یک پسربچه پونزده شونزده ساله بودم. فضای عجیبی بود. آدمهای که همه به سمت یک نقطه در حال حرکت بودند و کم کم از هر سمت خیابون به صورت اریب و زاویه دار به سمت اون نقطه می رفتند. فضا متفاوت از هر فضای دیگه که تا حالا دیدم بود. یه جوری که ما جمع پسربچه های که معمولا دایم سر و صدا می کردیم ساکت شدیم. فضا جوری بود که آدم را تسخیر می‌کرد دیگه انگار خودت نبودی حس می کردی یک بخش از یک جماعت بزرگی. بعد از دیدن اولین بار اون فضا تا حدودی می تونم تصور کنم دیدن اولین بار حج احتمالا چه اثر عجیب و باورنکردنی می تونه روی آدم بگذاره.

از سردر وارد شدیم و وضو گرفتیم و کمی دیر رسیدیم خطبه اول شروع شده بود. نماز را خوندیم و بعد برگشتیم. در راه برگشت مدیر گفت ناهار مهمون من هستید. کجا دوست دارید بریم. هر کس جایی گفت و درنهایت ما را برد به یک رستوران و برای همه کباب سفارش داد. حس تحقیربدی داشتم. حس می کردم من برای کباب نیومدم. من کنجکاو بودم ببینم نمازجمعه چه جور جاییه. حس می کردم با این کارش به من داره توهین می کنه. دلم می خواست یه جوری وسطش می رفتم خونه و تا رستوران نمی اومدم. غذا برام زهرمار شد. دست آخر برای پرداخت صورتحساب دسته چک در آورد و از حساب مدرسه پول غذا را داد. دسته چک مثل یک چک شد خوابید بیخ گوشم. تمام صورتم سوخت همه وجودم خالی شد. از کجا معلوم همه بچه ها راضی باشند؟ خود ما شهریه را به سختی دادیم. چرا خرج اینجوری می کنی؟

پیاده برگشتم خونه. سی چهل دقیقه راه بود و تمام مسیر حس تحقیر داشتم. احساس می کردم نباید باهاشون می رفتم. ولی همزمان احساس می کردم فضای نمازجمعه بی نظیر بود دوباره میرم. و همین هم شد. از هفته بعد خودم رفتم. این دفعه کمی زودتر رفتم که قبل از خطبه اونجا باشم. هفته بعدتر و هفته هاش بعدش، زودتر و زودتر رفتم. طوری که به قبل از پیش خطبه ها هم می رسیدم که اونها را هم گوش کنم. زودتر برسم که در مسیر با آدمها حرف بزنم. زودتر برسم کمی دورتر بشینم آدمها را نگاه کنم به رفتارهاشون به راه رفتنشون به نشستنشون. به نمازخوندنشون قبل از نماز. به ذکر گفتنشون.

نمازجمعه من را با آدمهای آشنا کرده بود که هیچ وقت مشابه شون را ندیده بودم. خانواده ام مذهبی نبودند. مادرم گاهی نماز می خوند گاهی نه. دور اطراف آدم مذهبی که واقعا معتقد باشه ندیده بودم و اینجا یک فضای دیگه بود. به تدریج جدی تر مذهبی شدم. حالا برام مهم بود تمام شعایر مذهبی را رعایت کنم و خیلی سخت بود. نماز را مرتب بخونم. اگر از دست رفت بلافاصله قضای نماز و نگذارم از دست در بره. واجبات کمابیش سخت نیست. مستحبات ولی وحشتناکه. هر چی میری جلو تمام نمیشه. نمازهای بین نماز. نماز شب. نصفه شب بیدرا میشی و ۱۱ رکعت نماز می خونی. بعد حالا ذکر گفتن. حالا تهذیب نفس. به هر چیزی که میل داری ازش دوری کن. مهم نیست که حلال باشه یا حرام. مهم تسلط بر نفس ات است.

همزمان به شدت هم درس می خوندم. تمرکزم خیلی قوی شده بود و تا دم صبح درس می خوندم. نمراتم به سرعت بالا می رفت. ولی حتی روزی که شنبه اش امتحان داشتم باید حتما نمازجمعه را می رفتم یک عهد با خودم بود. بطور جدی، مذهبی و معتقد شده بودم. برای اولین بار بطور جدی ایمان داشتم. تا اینکه یک شب با خودم خلوت کردم و فکر کردم برای من مهم کشف حقیقته. حقیقت را در مدرسه و دانشگاه پیدا نمی‌کنم. من باید برم حوزه، در پی اون حقیقتی که دنبالشم. به پدرم گفتم. با تعجب نگاه کرد. گفت خودت می دونی. خودت عاقلی با مدرسه تون مشورت کن. رفتم با مدیر مدرسه مشورت کنم. انتظار داشتم خیلی خوشحال بشه. ولی جا خورد. خیلی جا خورد.

گفت تو درست خیلی خوبه. برای چی می خوای بری حوزه؟ همه چیزهای که تو فکرم بود را براش گفتم. عصبانی بود. عصبانی. کله اش را به علامت تاسف تکون داد که یعنی نمی فهمی بچه نمی فهمی. سریع رفت مشاوره مدرسه را صدا کرد که با من جلسه بگذاره و من را راضی کنه که از این فکر بیام بیرون. مشاور یک مرد قد بلند (۱۸۰ کمی بیشتر) جا افتاده با صورت شش تیغه بود که خیلی مهربان بود و خیلی شمرده شمرده حرف می زد. چند روز با من حرف زد و راضیم کرد که برای من بهتر هست در همین دبیرستان بمونم چون درسم خوبه و می تونم اینجوری به مردم بیشتر خدمت کنم و کشف حقیقت هم جانبی انجام بدم. کشف جانبی حقیقت. دست آخر راضیم کرد که هیچ وقت راه یاد گرفتن متون مذهبی برای من بسته نیست. حالا که دلت می خواد یاد بگیری برو یاد بگیر. حتی بعدها پاره وقت می تونی بری کلاسهای حوزه شرکت کنی و غیره غیره. و در نهایت تقریبا راضی شدم. داستان اما اینجا تمام نشد.

چند ماه بعد مریض شدم. یک روز صبحی با تب از خواب بیدار شدم. اینقدر تب داشتم که دیگه جای بحث نبود مشخص بود که باید خونه بخوابم. در خواب و بیداری و هذیان تب به این فکر کردم اگر من بمیرم بدون اینکه حقیقت را فهمیده باشم چی میشه؟ اصول دین تقلیدی نیست. باید هر کس خودش به این اصول ایمان بیاره و خودش کشف کنه. و من این اصول را تقلید می کنم. می تونم با استدلال ثابت کنم خدا هست؟ قیامت چی؟ باید به این جواب می رسیدم همین الان. مجموعه کتابهای آقای فلانی را داشتیم. توحید - معاد - نبوت و غیره، برداشتم و خوندم.

هر چی می خوندم باورم نمیشد. احساس می کردم مگه میشه؟ این کتاب چرا این جوریه؟ این رو مگه همشاگردی من نوشته که اینقدر استدلالها مسخره است. شاید هم تب دارم نمی فهمم. این چرا اینجوریه. نمی دونم چطور و با چه سرعتی خوندم ولی تا آخر شب فقط خوندم. و بعد سرم درد گرفت. اینها مزخرفه. حالم بد بود. بد بد. ولی مطمین بودم اشکال از کتابه. کتاب برای مخاطب عام نوشته شده. من احتیاج به یک کتاب جدی تر دارم. یک کتابی که محکم تر توضیح بده و استدلال کنه. چند روز بعد که بهتر شدم پام به کتابخونه پارک شهر باز شد. حالا یک دنیا کتاب جلوم بود.

و داستان از این کتاب به اون کتاب شروع شد. من مطمین بودم بالاخره کتابی پیدا می کنم که به من اطمینان خواهد داد. و به طور اتفاقی کتابی را پیدا کردم به نام چرا من یک مسیحی نیستم. برتراند راسل. به این امید خوندم که مسیحیت را بکوبه و اعتقادم به اسلام قویتر بشه. کتاب مثل یک آب خنک بود روی تن تب دارم. بالاخره می فهمیدم چی داره میگه. حرفهاش به زبانی بود که مدتها بود به دنبال اون زبون بودم. ساده - منطقی و مستدل. و کتاب در رد مسیحیت نبود. کتاب در رد خداباوری بود. از اینجا به بعد یک پنجره جدیدی برام باز شد. یک دسته نویسنده های جدیدی که هیچ وقت اسمهاشون را نشنیده بودم. هر چی بیشتر می خوندم بیشتر لذت می بردم و همزمان احساس می کردم دنیام داره ترسناک تر میشه. دنیام پر از نور و روشنایی بود پر از فرشته ها و موجوداتی که دایم ذکر می گفتند. حالا دنیام هی تیره تر می شد ولی منطقی تر. دونه دونه اون دنیای ماورایی در ذهنم سقوط می کرد و همه چیز منظمتر میشد. یک نظم عجیب ریاضی می دیدم که از حس کردنش غرق لذت می شدم. حالا علاقه ام به ریاضی و حقیقت در یک راستا بودند نه در دو زاویه متفاوت.


مدتها بود تقریبا دیگه به خدایی باور نداشتم. به یک حقیقت ناشناس ایمان داشتم . همه اتصال من به دنیای پر از فرشته و ماورایی تبدیل شد به یک حقیقت ناشناس در یک جای دور. از روز روشن پر از تصویر رسیده بودم به شبی تیره با روشنای پشت ابر. اما همچنان هر هفته نمازجمعه می رفتم. همچنان هر هفته. چرا؟‌ نمی دونم. همون زمان هم نمی دونستم. مثل یک وظیفه. یک عهد با خود.

اما اتفاق بزرگ در هفته اول دی ماه رخ داد. یک شب زمستانی تاریک در مخزن کتابخانه پارک شهر. برق قطع شد. کتابخونه سیاهی مطلق بود. همونجا روی زمین نشستم تا برق وصل بشه. ولی وصل نشد. خیلی طول کشید. یهو کسی با شمع پیدام کردم. تو چرا اینجایی؟ منتظرم برق بیاد. پاشو برو کتابخونه را تعطیل کردیم.

از ته پارک شهر تا سر پارک شهر که ایستگاه اتوبوس بود یک بیست دقیقه ای راه بود. تقریبا هیچ کس توی پارک دیگه نمونده بود. سیاهی مطلق بود. مطلق مطلق. در مسیر با خودم فکر کردم برای درک مذهب باید مذهبی شد. همه اعمال را انجام داد. نمیشه از بیرون نگاهش کرد و فهمید. برای درک بی خدایی چرا نباید کامل بی خدا شد؟ باید جدی واردش شد ولی می ترسیدم. می ترسیدم از اینکه همه دنیام مثل این شب تیره و تار بشه. دیگه هیچ ماورایی نیست. دیگه در ناامیدی هیچ قدرت دوری نیست که شاید کمک کنه. خودتی و خودتی و خودت. تمام مسیر بهش فکر کردم و بعد تصمیم گرفتم و شب تیره را انتخاب کردم. سوار اتوبوس که شدم دیگه به هیچ قدرت ماورایی در دنیا باور نداشتم. خودم بود و خودم و خودم. هر چی هست همینجاست. هر چی هست خودمم.

اینجوری دوره جدیدی از زندگیم شروع شد که تا ۲۱ سالگی ادامه داشت.

پایان

© هومن مزین

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife


پانوشت:

سحرگاه آن شب تیره