حاج آقا ترابی

پیراهن سفید، شلوار سفید، شکم چاق و پیراهن روی شلوار. زیر پیراهن یک زیرپوش رکابی سفید داشت و بندهای زیرپوشش همیشه از زیر پیراهنش مشخص بود. همیشه یه دمپایی سیاه پلاستیکی پاش بود و کمتر پیش می اومد جوراب بپوشه. حاج آقا ترابی یه آدم میانسال چهل پنجاه ساله بود. همیشه لبخند به لب داشت و شوخی های لوس و بی مزه می کرد.

خونه شون سومین خونه از سر کوچه سمت راست بود. یه زن پیر چادری داشت که همیشه بداخلاق بود ولی کاری به کار کسی هم نداشت. چادر سفید گل گلی داشت صورت پف کرده و لخ لخ راه می رفت. یه دختر پونزده شونزده ساله هم داشت که اون سالها دبیرستان درس می خوند. چون هیچ وقت از خونه بیرون نمی اومد هیچ وقت دخترش رو ندیدم فقط از اونجا که همه می گفتند یه دختر داره من هم می دونستم یه دختر داره. حاج آقا ترابی مسول بسیج محله بود. اکثر اوقات دم ایستگاه بسیج ولو بود.

ساختمون بسیج اون سمت خیابون بود چند کوچه اونورتر یه ساختمون فلزی با سقف برزنتی، کف رو خاک ریخته بودند و دیوارهاش رو کیسه شنی چیده بودند یه ضبط قراضه نوار آهنگران پخش می کردند و یه بلندگوی نره خر هم می چسبوندند به دهن ضبط که صداش همه جا شنیده بشه. هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

ساعتهای که بسیج نبود می اومد وسط کوچه وای میستاد با مردم معاشرت می کرد. هر کس رد میشد حال و احوال می کرد. ملت معمولا با کوتاه ترین جواب سعی می کردند مکالمه را تمام کنند، ولی ول کن نبود. خیلی دوست داشت معاشرتی باشه ولی نمی دونم چرا، اما کسی دوستش نداشت.

وقتی کوچه فوتبال بازی می کردیم می گفت به به خسته نباشید و گاهی هم می اومد دو تا پا به توپ می زد چاق بود زود عرق می کرد می رفت. روی سنگ مرمر دم خونه شون می شست و می گفت من بازی کردن شما رو نگاه می کنم. که البته احساس ما در عوالم کودکی این بود که به جهنم نگاه می کنی. می خواهی نگاه بکن، نمی خواهی هم نکن، چه فرقی به حال ما داره.

ترابی خیلی دوست داشت با همه دوست باشه ولی خوب، انگار یه چیزی بود که نمی گذاشت کسی دوستش داشته باشه. شایعه بود که بچه ها رو گول می زنه و می بره جبهه برای همین کمتر خانواده ای دوست داشت بچه اش با ترابی حشر و نشری داشته باشه. دایی بزرگه همیشه پسردایی ها رو دعوا می کرد که فوتبال می‌خواهید بازی کنید سرکوچه بازی نکنید برید ته کوچه کنار خرابه همونجا بازی کنید. می گفتند که بچه ها رو اغفال می کنه و می بره جبهه و بعد وسط راه تو قم به بهانه زیارت از ماشین پیاده میشند و داخل حرم گم و گور میشه. بعد اتوبوس بدون ترابی میره دوکوهه. ترابی هم چند روز تو قم چرخ می زنه و بعد از چند روز برمی‌گرده تهران. یکی از بارهای که رفته بود جبهه چند هفته نیومد. بعد گفتند مجروح شده تو قم بیمارستانه. بعد از چند روز برگشت پاش شکسته بود. لنگ لنگ راه می رفت و می گفت هدیه ما به اسلامه.

موسی و مهدی که شهید شدند دیگه همه دشمنش شدند. حالا داستان ترابی از کجا جالب شد؟ از اونجایی که یه روز صبحی با صدایی جیغ و داد همه همسایه ها ریختند بیرون. زنش به ترکی داد و بیداد می کرد و فحشهای ناموس می داد. هر از چند گاهی از پنجره یک چیز پرت می کرد بیرون.با همون تیپ سفید و دمپایی وسط کوچه وایستاده بود و یه لبخند همینجوری به لب داشت. همسایه ها به بهانه فضولی می اومدند نزدیک و باهاش حال و احوال می کردند که حاج آقا اتفاقی افتاده؟ با قیافه همیشه خونسردش می گفت خانم یه مقدار عصبانیه چیزی نیست پیش میاد. بعد با خنده سرتکون می داد.

زنش همون روز رفت. دیگه هم برنگشت. ظاهرا دخترش هم باخودش برد. بعدها مشخص شد ترابی همکلاسی دخترش که برای درس خوندن می اومده خونشون رو عقد کرده.از وقتی زنش رفت ترابی گم و گور شد. خونه شون هم ساکت و تاریک همه چراغها خاموش. گاهی البته از در خونه می اومد بیرون که می‌فهمیدیم خونه بوده. پنج شش ماهی اینجوری بود. یه عده شایعه کرده بودند زن ترابی دست دخترش رو گرفته برده شهرستان. ترابی هم خونه رو برای فروش گذاشته می خواند بفروشند برند شهرستان زندگی کنند. سال بعد از اون محله رفتیم.

سال هفتاد و یا هفتاد و یک یه روز دوباره ترابی رو دیدم. پیراهن سفید، دمپایی لخ لخو. یه بچه شش هفت ماه بغلش بود و یک زن قدبلند چادرسیاه دنبالش با ساک بچه می دوید. بهش سلام کردم، برگشت لبخند زد شناخت. سوار ماشین کرایه ای شدند و رفتند. ظاهرا بچه مریض بود داشتند می رفتند دکتر.

پایان


پانوشت:

داستان موسی را اینجا نوشتم.

پانوشت۲:

اینکه ترابی (اسم مستعار) همزمان عضو بسیج هم بود واقعا کمترین اهمیت را برای من در این خاطره داشت. صرفا می خواستم شرح بدم که کاراکترش را بشه بهتر تصور کرد. کلیتی که برای من مهم بود و هست، این بود و هست که چقدر داستان زندگی آدمها متفاوت و عجیبه. اینکه زندگی آدمهای عادی را وقتی از دور نگاه می کنی خودش داستان عجیب و باور نکردنی است. تجربه حیات، تجربه عجیب و باور نکردنی است و آدم نمی دونه چه حوادث و مصایب و مشکلات و همزمان شادیهای در مسیرش هست. داستان ترابی صرفا یک روایت هست از زندگی آدمهای که می شناختم. شبیه خاطره های دیگه که تا حالا نوشتم.

حسن لنسر

آقا کمال

موسی

آقا اسماعیل

مهرداد

آقا میر و دخترش

فرهاد باهوش

خانم آرایشگر

محمد سیاه پوش


© هومن مزین
تویتر: https://twitter.com/MyMazinLife

تلگرام: https://t.me/MyMazinLife