اپیزود 1: چشمان بسته
با صدایِ استارتِ خودرو و تکان های بعدی آن، از خوابِ آرامم بیدار شدم. ظاهراً در کامیونی در حرکت بودیم. چشمانم را مثل جغدی شببیدار، تا جای ممکن باز کرده بودم؛ شاید کورسوی نور از میان روزنه ها چیزی نشانم بدهد.
مرا به همراه 3 تای دیگر مانند نوزاد قنداق شده، آن چنان محکم به همدیگر بسته بودند که حتی نمی توانستیم از جایمان تکان بخوریم!
با هر دست انداز، مثل تکه های بی جان به هم میخوردیم. نه دستی برای مهار داشتیم و نه پایی برای ایستادن!
ناگهان همگی به سمت جلو پرت شدیم! ترمزی ناگهانی. خودرو در حال توقف بود. هرچه سرعت کمتر می شد، قلبم بلندتر می تپید. افکار مختلف یکی پس از دیگری به سراغم می آمدند. توصیف هایی که از نحوه برخورد شنیده بودم، پر از ترس و دلهره بود. تصویرهایی از نحوه برخورد با اسیران جنگی در ذهنم جان می گرفتند.
خودرو ایستاد.
اپیزود 2: چشمان هوشیار
صدای کلید. قفل و بعد نور بسیار...
نوری چنان شدید، که لحظه ای هیچ چیز جز سفیدی نمی دیدم. طناب ها باز شد و سطح زیر پایم شروع به حرکت کرد.
نورهایی که مثل فلش دوربین مدام می درخشیدند و صدایی شبیه به ثبت شدن به گوش می رسید. هنوز نمی توانستم بفهمم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. انگار می خواستند کوچکترین جزئیات من را ثبت کنند، گو اینکه ممکن است گم بشویم و یا فرار کنیم!.
ظاهراً از گیتی درحال عبور بودیم و از ما عکس می گرفتند. تنها چیزی که کم داشتیم تخته ای بود که روی آن اعدادی نوشته شده باشد و مثل زندانی ها جلوی دوربین قرار بگیریم! سرم ناخواسته لحظه ای به پایین خم شد و از آنچه میدیدم هاجو واج ماندم! انگار واقعا درحال ورود به زندان بودیم! بارکدی بر روی همه ما نصب شده است.
غرق در افکار، به اطراف نگاه می کردم. متوجه شدم همه سوار بر وسیله ای هستند که مدام در مسیر های مختلف به چپ و راست تغییر مسیر می دهد. حرکت ها بسیار دقیق و ربات گونه بود. تا چشم کار میکرد اطرافم پر بود از این وسیله های زرد رنگ. حس غریبی داشتم و ندایی در درونم میگفت "تو پیش ما در امن و امانی"!
اپیزود 3: خدمت معروف
خنکی باد صورتم را نوازش می داد. از روی ترک موتور، تماشای دشتهای مملو از گیاهان کوهی که فضا را عطرآگین کرده بود، بسیار لذتبخش بود. علی رغم اینکه صدای موتور در این سکوت کوهستانی بسیار به گوش می آمد، اما چنان غرق زیبایی مناظر شده بودم که صدای موتور را دیگر احساس نمیکردم.
موتور سوار ترانه ای دلنشین به گویش زیبای لری بختیاری زمزمه میکرد، نوایی آرام و عاشقانه.
ساعتی نگذشت که به مقصد رسیدیم. ظاهراً مراسم خاصی در پیش رو بود. جمعیت زیادی حضور داشتند و همه در انتظار!
یکی از مدیران به پای تریبون رفت و شروع به سخنرانی نمود:
امروز ما افتخار داریم، در راستای گسترشِ عدالت اجتماعی، که همانا یکی از مهمترینِ معروف هاست، سرویس پست عشایری را در سطح کشور عزیزمان ایران افتتاح نماییم. شرکت پست، با تکیه بر توان شرکتهای دانش بنیان و با رویکرد استفاده از دانش روز دنیا، زیرساخت تجارت الکترونیک را مهیا نموده است. یعنی تجهیز مراکز تجزیه و مبادلات به روبات های هوشمندِ تجزیه گر.
همچنین با افتتاح خدمت پست عشایری، ضمن کاهش فاصله تاریخی میان این جامعه و خدمات رسمی کشور، عشایر غیور کشور ما می توانند به عنوان یکی از ارکان اثرگذار تجارت الکترونیکی نقش آفرینی کنند.
با تشویق حضار، مرا به عنوان اولین بسته پست عشایری، به گیرنده که یکی از عشایر بود، تحویل دادند. چه حس خوب و زیبایی!
آن زمان که وارد این مسیر شدم، تصور چنین سرنوشت و سرگذشتی را نداشتم.