در باب پایان Game of Thrones؛ چرا این طور شد؟

یادم نمی‌رود شبی از شب‌های زمستان پارسال را که پای تلویزیون نشسته بودم و داشتم بازی آسیایی پرسپولیس را می‌دیدم. در همان حال گفتم بروم و سری هم به اینستاگرام بزنم که با تریلر فصل آخر گیم آو ترونز مواجه شدم. تریلر را که دیدم بلافاصله فهمیدم برای هیچ اثری در تمام تاریخ سینما و تلویزیون این قدر هایپ نشده‌ام. تریلر با آن صحنه‌های هراس‌انگیز مربوط به تعقیب و گریز آریا از دست وایت‌ها در راهروهای وینترفل شروع می‌شد و همین کافی بود تا قلبم از دهانم بیرون بزند. از آن به بعد روزشماری می‌کردم تا عید نوروز و تعطیلات آن تمام شود تا هرچه زودتر به زمان پخش سریال برسیم. ولی حالا پس از پخش آخرین قسمت این مجموعه، اگر از طرفداران بازی تاج و تخت بوده باشید، حتما متوجه سیل عظیم انتقاداتی که علیه این سریال به راه افتاده شده‌اید. در این مطلب سعی دارم نگاهی به اتفاقات منتهی به فصل آخر سریال بیندازم و ببینم چه چیزی باعث شکل‌گیری این موج عظیم از نارضایتی شد.

(اگر فصل آخر سریال را ندیده‌اید، شاید بهتر باشد که از خواندن ادامه‌ی مطلب صرف‌نظر کنید، چون در بخش‌هایی از این مقاله به داستان پایانی سریال اشاره می‌شود.)

اگر جریان شبکه‌های اجتماعی، گروه‌های گیم آو ترونزی و سایت‌های تحلیلی را دنبال کرده باشید یا حتی نگاه کوچکی به نمرات سایت IMDB بیندازید، متوجه می‌شوید که اصل ماجرا از قسمت سوم فصل هشتم شروع شد. جایی که برخلاف بسیاری از پیش‌بینی‌ها نایت کینگ به دست آریا استارک کشته شد و شب طولانی به پایان رسید. جایی که علی‌رغم انتظارات، شمار زیادی از شخصیت‌های اصلی کشته نشدند و وایت واکرها نتوانستند رنگ جنوب یا حتی اواسط وستروس را به خود ببینند. آتش این اعتراضات در قسمت چهارم و با مرگ ناگهانی ریگال گُر گرفت تا دیگر کسی توان خاموش کردن آن را نداشته باشد. در این نقطه بود که به نظرم کار را باید تمام‌شده تلقی می‌کردیم. با توجه به نشانه‌های دیوانگی دنریس و جنگ کینگزلندینگ می‌شد اتفاقات دو قسمت بعدی را به صورت کلی پیش‌بینی کرد. اما هر اتفاقی که افتاد باز هم صدای انتقادات بلند بود و به نظر نمی‌رسید که هیچ‌چیزی بتواند رضایت این گروه پرسروصدا از منتقدان سریال را جلب کند.

چه اتفاقاتی باعث شد کار به این‌جا بکشد؟

۱. تصمیم سازندگان برای کوتاه کردن سریال

اصلی‌ترین و بزرگ‌ترین مشکل سریال، که به نظر خودم ریشه‌ی تمام مشکلات به آن برمی‌گردد، زمانی شروع شد که پس از پایان فصل ششم اعلام شد سریال با پخش ۱۳ قسمت دیگر به کار خود پایان می‌دهد. جورج آر.آر. مارتین، نویسنده‌ی کتاب‌ها، دوست داشت سریال ۱۳ فصل ادامه داشته باشد، و مسئولان شبکه‌ی HBO هم تمایل زیادی به تولید فصل‌های بیشتر داشتند، اما سازندگان سریال، دیوید بنیوف و دی.بی. وایس، که در ابتدا می‌خواستند سریال را مثل کتاب‌ها در فصل هفتم به پایان برسانند، به چیزی بیشتر از ۸ فصل رضایت ندادند. مشخص نبود که فشار زیاد کار باعث شده چنین تصمیمی بگیرند یا می‌خواستند زودتر به سراغ‌های پروژه‌های جدید بروند و خودشان را از بازی تاج و تخت جدا کنند. شاید هم می‌دانستند که با وجود عدم انتشار کتاب‌ها نمی‌توانند داستان به این بزرگی را بیشتر از این ادامه دهند. اگرچه ظاهرا مارتین آماده بود که کمک بیشتری به این دو نفر بکند اما پر واضح بود که او هیچ وقت تمام اتفاقات کتاب را به آن‌ها نمی‌گفت و سازنده‌ها بالاخره یک جا کم می‌آوردند. البته نباید فراموش کنیم که خود مارتین هنوز کتاب ششم را منتشر نکرده و یک کلمه از کتاب هفتم را ننوشته است، بنابراین چه بسا که خودش هم نداند داستان قرار است چه مسیری را به سوی پایان از پیش تعیین‌شده‌اش طی کند. به هر روی، این تصمیم همان تصمیمی بود که اکثر انتقادات فصل هفتم و به‌خصوص فصل هشتم آن را به صورت ضمنی نشانه گرفته‌اند. چیزی که اکثر مخاطبان و منتقدان نسبت به آن اعتراض دارند سرعت بالای اتفاقات، عدم پرداخت مناسب به شخصیت‌ها و «درنیامدن» داستان است. این تصمیم بود که باعث شد جنگ با وایت واکرها در قسمت سوم تمام شود و بعدی به سراغ سرسی برویم. مشکل این بود که وقتی قرار شد فصل آخر شش قسمت باشد هیچ راهی جز این نبود. دو جنگ بزرگ در پیش بود که هر کدام یک مقدمه و یک مؤخره لازم داشت. قسمت اول و آخر هم که حسابشان جدا بود.

۲. عدم پیشروی قصه بر اساس پیش‌بینی و علاقه‌ی مخاطبان

بازی تاج و تخت در اکثر قریب به اتفاق ماجراهای خود هرگز قابل پیش‌بینی نبوده است. ما گات را با مرگ ناگهانی شخصیت اصلی قصه در قسمت نهم فصل اول شناختیم. عروسی سرخ و عروسی بنفش دو اتفاق شوکه‌کننده و غیرقابل پیش‌بینی دیگری بود که در فصل‌های سوم و چهارم سریال رخ داد. ولی در آغاز که سریال شروع شد و طرفداران نِرد و خاص خودش را جذب کرد، خبری از این حجم عظیم مخاطب عامه نبود. سریال در دو فصل آخر خود به یک جریان عظیم رسانه‌ای و مِین استریم تبدیل شد. خیلی‌ها نام فرزندان خود را از روی شخصیت‌هایی مثل آریا و دنریس انتخاب کردند و همین اتفاق باعث شد که به این‌جا برسیم. کسی که نام فرزند خود را دنریس می‌گذارد مطمئنا او را به عنوان اسوه و الگویی خدشه‌ناپذیر پذیرفته و هیچ‌وقت نمی‌تواند سقوطش را قبول کند. اگرچه از همان ابتدای سریال با مرگ ویسریس، به صلیب کشیدن اربابان اسوس، زنده زنده خوراندن اربابان به اژدهایان، سوزاندن کال‌ها، سوزاندن تارلی‌ها و سخنرانی‌های آتشین دنریس نشانه‌های کوچک و بزرگی از مشکلات روانی این شخصیت و بی‌رحمی‌های او دیده بودیم ولی بسیاری نمی‌توانستند قبول کنند که دنریس قرار است سقوطی مانند پدرش داشته باشد. علاوه بر این، اگرچه من خودم را به عنوان یک فمنیست می‌شناسم، ولی طبیعی است که تغییر رفتار دنریس از آن حکمران بدون عیب و نقص به چنین فرمانروایی که در نهایت بی‌شباهت به هیتلر و فاشیست‌ها نیست، به مذاق بسیاری از فمنیست‌ها یا حداقل آن‌هایی که داعیه‌ی فمنیسم افراطی دارند خوش نیاید.

در این دو-سه سال اخیر تئوری‌ها و پیش‌بینی‌های زیادی درباره‌ی آینده سریال شده بود و خیلی‌ها ساعت‌ها غرق مطالعه و گشت و گذار میان این تئوری‌ها می‌شدند. عده‌ای آن‌چنان در میان این تئوری‌ها غرق شده بودند که به هیچ عنوان نمی‌توانستند بپذیرند که سریال ممکن است مسیر دیگری را در پیش بگیرد. بسیاری از طرفداران عامه‌ی گیم آو ترونز دوست داشتند و می‌خواستند که جان یا دنریس پادشاه یا ملکه شوند؛ کلیشه‌ای که از همان ابتدا بعید به نظر می‌رسید. کشتن نایت کینگ توسط یکی از این دو نفر کمی منطقی‌تر بود ولی آن هم در طول قسمت سوم نشان داده شد که ممکن نیست. نایت کینگ می‌دانست که هیچ‌گاه نباید خودش را درگیر نبرد تن به تن بکند، به همین خاطر شانس کشته شدن او توسط جان وجود نداشت. دنریس هم تمام تلاشش را با دروگون کرد اما آتش اژدها اثری روی پادشاه شب نداشت. پس تنها آریا بود که با آن مهارت‌های مخفی‌کارانه‌اش می‌توانست نایت کینگ را از پا درآورد. معتقدم بخش اعظم اعتراضات از همین‌جا شروع شد؛ همین‌جا که اکثراً انتظار داشتند ارتش مردگان به جنوب برسد، ولی فراموش کرده بودند که اگر نایت کینگ وینترفل را با خاک یکسان می‌کرد، اکثر شخصیت‌های اصلی قصه می‌مردند و فرصتی برای رویارویی با سرسی باقی نمی‌ماند.

۳. مقایسه‌ی بیش از اندازه‌ی سریال با کتاب‌ها

وقتی سریال راه خودش را از کتاب‌ها جدا کرد باید می‌پذیرفتیم که قوانین آن عوض شده است. دیگر امکان نمایش آن همه جزئیات که در طول چند هزار صفحه تعریف شده باشد وجود نداشت. سازنده‌ها به اندازه‌ی مارتین وقت نداشتند که برای نوشتن فیلم‌نامه‌ی هر فصل چند سال وقت بگذارند. چه بسا خود مارتین هم نتواند انتهای کتابش را به همان خوبی که آن را شروع کرده و تا به حال پیش برده بنویسد. بسیاری از نویسندگان بزرگ در نوشتن پایان‌بندی‌ها لنگ می‌زنند. من هم کتاب‌ها را خوانده‌ام و به نظرم به زیبایی نوشته شده‌اند ولی مدیوم این دو با هم فرق می‌کند. این را از همان فصل پنجم فهمیده بودم و به همین خاطر انتظارم را از سریال پایین آوردم. فهمیدم که باید به این دو اثر با دیدگاه متفاوتی نگاه کنم تا همچنان بتوانم از هر دوی آن‌ها لذت ببرم. کاری که خیلی‌ها نتوانستند انجام دهند و همین باعث شد که تک‌تک اتفاقات و ثانیه‌های سریال را با کتاب‌ها مقایسه کنند. وایس و بنیوف با همان فصل پنجم نشان دادند که اگرچه اقتباس‌گران خوبی از کتاب‌های مارتین بوده‌اند اما نویسندگان خوبی برای این دنیا نیستند. نقطه‌ی اوج این ماجرا به خط داستانی دورن برمی‌گردد که بهتر است اصلا در موردش صحبت نکنم. فقط پیشنهاد می‌کنم اگر این داستان را دوست دارید کتاب‌ها را بخوانید.

۴. اقتضائات تجاری و اولویت‌های هالیوودی

هالیوود یکی از بزرگ‌ترین مکاتبی است که در بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌ها اهداف خاص خودش را دنبال می‌کند. به نظرم یکی از اصلی‌ترین مشکلات فصول پایانی سریال ورود اقتضائات تجاری و اولویت‌های هالیوودی به سریال بود. هرچه بر محبوبیت بازی تاج و تخت اضافه شد، HBO تصمیم گرفت پیش از به پیش به علایق مردم پاسخ دهد. البته همان طور که بالاتر گفتم خوشبختانه این تصمیم‌ها در اتفاقات بزرگ داستان تاثیرگذار نبود اما روی بخش‌های فرعی قصه تاثیرات خاص خودش را گذاشت. یکی از این تاثیرات بها دادن بیش از حد به برخی شخصیت‌ها و خطوط داستانی فرعی مثل بران، گری ورم و میساندی یا سمول و گیلی بود که ظاهرا تماشاگران عادی از آن‌ها خوششان می‌آمد. این در حالی بود که طرفداران کتاب‌ها از عدم نمایش اتفاقات مهم داستان یا پرداخت کافی به خطوط داستانی اصلی گله داشتند. با این حال تصمیم شبکه این بود که هر طور شده رضایت این گروه خاص از مخاطبان را جلب کند و به هر شیوه داستان شخصیت‌های فرعی محبوبش را پیش ببرد.

با همه‌ی این‌ها سریال بازی تاج و تخت هنوز یکی از بهترین سریال‌های موجود و شدیداً قابل تحسین است. اگر قواعد جدید سریال را بپذیرید و به دنبال لذت بردن از آن باشید قطعا بسیاری از این مشکلات به چشم‌تان نمی‌آید یا به راحتی می‌توانید برای آن‌ها پاسخ‌های قانع‌کننده پیدا کنید. گیم آو ترونز مطمئنا نسبت به قبل افت کرده و این مسئله به هیچ عنوان قابل انکار نیست. داستان ساده‌سازی شده و با سرعت سرسام‌آوری به سمت انتهای خود رفته است. پایان‌بندی سریال شاید بهترین پایان‌بندی نبود ولی به نوبه‌ی خودش کافی بود، و اتفاقاتی که برای شخصیت‌های اصلی افتاد تقریبا همان چیزی بود که انتظارش را داشتیم، حتی در بعضی موارد بهتر از آن چیزی ظاهر شد که شخصا پیش‌بینی می‌کردم. کافی است با توجه به ویژگی‌های شخصیتی هر فرد یک بار دیگر پایان هر کدام از پروتاگونیست‌های اصلی قصه را با خودتان مرور کنید. ببینید هر یک صرف‌نظر از مسیری که برای رسیدن به این پایان طی کرده‌اند، به چه سرانجامی رسیدند.


نکته‌ای که در انتها می‌خواهم به آن اشاره کنم نمره‌ها و امتیازات سریال در سایت‌های سینمایی مختلف مثل IMDB، متاکریتیک و راتن تومیتوز است. اگر کمی از بیرون به اتفاقات نگاه کنید متوجه خواهید شد که پس از پایان قسمت سوم یا چهارم منطق و انصاف از دید بسیاری از تماشاگران سریال کنار گذاشته شده بود. آن‌ها پس از پخش هر قسمت بی‌محابا شروع به کوبیدن سریال می‌کردند و شک ندارم که فرقی نداشت در آن اپیزود چه اتفاقی افتاده باشد، چون باز هم نتیجه همین می‌شد و در نهایت کار به جایی می‌رسید که امتیاز قسمت آخر در IMDB به حدود ۴ برسد. امتیازی که برای بدترین فیلم‌ها و سریال‌ها هم نمونه‌ی آن را به ندرت می‌بینیم. امتیازی که اصلا محلی از اعراب ندارد و قابل اتکا نیست. ولی از همین امتیاز می‌توان متوجه واقعیت‌های زیادی در مورد شکل و شیوه‌ی انتقادات مخاطبان شد. خیلی‌ها از سریال ناراضی هستند چون بقیه از آن انتقاد می‌کنند، چون امتیاز آن ۴ شده، ولی نمی‌دانند که واقعاً کجای سریال به نظرشان ایراد دارد. زیرا احتمالا تحت تاثیر جو هستند. آیا این که چرا آتش دروگون در هنگام سوزاندن کینگزلندینگ تمام نمی‌شود یا این که چرا تیریون به تنها میان مردگان راه می‌رود، انتقاد است؟

اگر به داستان سریال انتقادی وارد می‌کنیم امیدوارم فراموش نکنیم که گیم آو ترونز همچنان از لحاظ جلوه‌های ویژه، طراحی صحنه، طراحی لباس، فیلم‌برداری، تدوین، جلوه‌های صوتی و کارگردانی در سطح بسیار بالایی قرار دارد. اگر شک دارید توصیه می‌کنم پشت صحنه‌ی مربوط به هر اپیزود و قسمت ویژه‌ی The Last Watch را تماشا کنید. از موسیقی که بهتر است اصلا نگویم، چون رامین جوادی امسال بیشتر از هر سال دیگری گل کاشته است و به نظرم بعد از فصول ابتدایی که تم‌های مردم به هر خاندان و شخصیت را ساخت، حالا در فصل آخر هر چه در توان داشته ارائه کرده تا همزمان با بقیه‌ی بخش‌های تولید، کار خودش را یک سطح بالاتر بیاورد. پس با تمام این تفاصیل، به خوبی می‌توان دید که حتی اگر منتقد اشکالات فیلم‌نامه باشیم نباید زحمت سایر بخش‌های اثر را نادیده بگیریم و تیشه به ریشه‌ی سریال بزنیم. سوای از بازی تاج و تخت، بعید می‌دانم که در تمام طول تاریخ هیچ فیلم و سریالی با پروداکشن درست و حسابی لایق نمره‌ی ۱ باشد.


در آخر می‌خواهم یادداشت شخصی کوتاهی درباره‌ی اپیزودهای برتر این فصل از نظر خودم بنویسم.

۱. شب طولانی

هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد که قسمت سوم فصل هشتم چه بلایی سرم آورد. به گفته‌ی کارگردان سریال فازهای مختلف این اپیزود که شامل تعلیق، ترس و اکشن بود آن قدر من را درگیر خودش کرده بود که تمام دست و پایم در هنگام تماشای آن ۸۲ دقیقه می‌لرزید. تاکنون از دیدن هیچ فیلم و سریالی به اندازه‌ی این اپیزود لذت نبرده‌ام و بعید است که چیزی به این زودی‌ها بتواند جای شب طولانی را برای من بگیرد.

۲. ناقوس‌ها

وقتی برای اولین بار اپیزود نبرد حرامزادگان را در فصل ششم تماشا کردم بلافاصله متوجه شدم که آن اپیزود یکی از بهترین و مشوش‌ترین تصاویر ممکن از صحنه‌ی نبرد را به من نشان داده است. ولی اپیزود «ناقوس‌ها» این کار را یک گام جلوتر برد و این بار کثافت و پلیدی جنگ را کف خیابان‌های یک شهر به نمایش گذاشت. شهری که اگرچه در دنیای خیالی وستروس وجود داشت اما کاملاً می‌توانست با یکی از شهرهای همین دنیای خودمان جایگزین شود و به درستی نشان دهد که جنگ چه بلایی بر سر مردم عادی می‌آورد. یکی از پیام‌های اصلی کتاب‌های مارتین مخالفت با جنگ و تقبیح آن است که به نظرم سریال در این قسمت ادای دینی تمام و کمال به این اصل اساسی از دنیای مارتین داشت.

۳. شوالیه‌ای از هفت پادشاهی

برای رتبه‌ی سوم بین این قسمت و قسمت آخر شک داشتم ولی به خاطر سرعت بالای اتفاقات در قسمت آخر آن را به رتبه‌ی بعدی می‌فرستم. شوالیه‌ی هفت پادشاهی حکم آخرین گردهمایی شخصیت‌های اصلی قصه پیش از نبردی آخرالزمانی را داشت. جایی که همگی با وجود تمام اختلاف‌نظرها برای چند ساعت فرصت داشتند تا از باقی مانده‌ی لحظات عمرشان استفاده کنند، همان طور که آریا این کار را کرد. اپیزودی پر از دیالوگ‌های زیبا که قطعا بدون وجود ترانه‌ی «جنی از الداستون» در رتبه‌ی سوم من قرار نمی‌گرفت.

۴. تخت آهنین

قسمت پایانی سریال یک نیمه‌ی اول بسیار زیبا و دلنشین و یک نیمه‌ی دوم بسیار تند و سریع را به ما نشان داد. تقریبا می‌توانم بگویم که از تک‌تک لحظات سریال تا زمانی که جان دنریس را می‌کشد لذت بردم. کیت هرینگتون در این قسمت ایفای نقشی از خود به جا می‌گذارد که نمونه‌ی آن را شاید به ندرت در تمام طول این هشت فصل از او دیده باشم. نیمه‌ی دوم هم اگرچه فلش فورواردهای زیادی داشت و به برخی سوالات پاسخ نداد اما حداقل پایان مناسبی را برای بسیاری از شخصیت‌ها رقم زد. بله حتی برای برن! اگر به دیالوگ‌های او در قسمت آخر توجه کرده باشید حتما می‌توانید حدس بزنید که او از ابتدا یک مستر پلن اساسی در نظر داشته تا با رد حق حکمرانی بر وینترفل از یک سو حمایت سانسا را از دست ندهد و از سوی دیگر با آماده‌سازی اتفاقات مختلف به نقطه‌ای برسد که با فرمانروایی بر وستروس بستر تغییرات بزرگی را در این قاره‌ی بزرگ فراهم کند.

۵. وینترفل

پیاده‌سازی مقدمه‌ها در سریال بازی تاج و تخت همیشه کار سختی بوده اما سازندگان در بسیاری از مواقع از پس این ماموریت سربلند بیرون آمده‌اند. در این قسمت هم اگرچه به نظرم انگار یک چیزی کم است، ولی با توجه به تعدد بالای شخصیت‌ها و سنگینی شیمی بین آن‌ها نمی‌توانم خرده‌ی چندانی به آن بگیرم. صحنه‌ی درخشان این قسمت هم مطمئنا صحنه‌ی رویارویی جیمی و برن است.

۶. آخرین استارک‌ها

برای من یکی از مهم‌ترین صحنه‌های قسمت چهارم صحنه‌ی سوزاندن جنازه‌ی کشته‌شدگان نبرد با ارتش مردگان بود، سکانسی که چه از نظر فضاسازی، چه از نظر موسیقی بی‌نظیر رامین جوادی، چه از نظر بازی‌ها و چه از نظر سخنرانی جان اسنو فوق‌العاده به دلم نشست. من همیشه در فیلم‌ها و سریال‌هایی که در آن جنگ‌های بزرگ رخ می‌دهد دنبال صحنه‌هایی هستم که شخصیت‌ها در آن یاد و خاطره‌ی از دست رفتگان را زنده کنند و این طور به نظر نرسد که انگار این جنگ هیچ تلفاتی نداشته و هیچ ضربه‌ای به زندگی مردم وارد نکرده است. در ادامه‌ی این اپیزود همه چیز تقریبا دارد به خوبی پیش می‌رود و با یک اپیزود پردیالوگ گاتی طرف هستیم تا این که صحنه‌ی نزدیک ساحل دراگون استون فرا می‌رسد. جایی که همه‌چیز با کشتن ریگال و گروگان‌گیری میساندی خراب می‌شود. کشته شدن ریگال از چندین جهت بد بود ولی بدترین اتفاقی که این مشکل را حتی به قسمت بعدی منتقل کرد تناقض در نحوه‌ی مواجهه‌ی اژدهایان با اسکورپیون‌ها بود. به نظر من یا ریگال نباید به آن راحتی می‌مرد یا دروگون نباید به آن راحتی همه‌ی اسکورپیون‌های کینگزلندینگ را قلع و قمع می‌کرد. به هر حال می‌توان این طور پاسخ داد که در قسمت چهارم دنریس غافل‌گیر شد ولی در قسمت پنجم او کسی بود که دشمن را غافل‌گیر کرد.


سریال بازی تاج و تخت با تمام حرف و حدیث‌هایش به پایان رسید و این اتفاق مطمئنا برای من که از فصل دوم همراه این مجموعه شده بودم ناراحت‌کننده است. برای یک طرفدار آثار فانتزی که خودش را پیش از هر چیز یک تالکینیست می‌داند، پیدا کردن اثری با بیشترین شباهت به آن مجموعه، باعث شد یک بار دیگر بتوانم سال‌های زیادی از عمرم را در پی مطالعه و تماشای محتواهای مختلف پیرامون قصه‌ای بگذرانم که نام آن همواره در صدر خبرها مشاهده می‌شد. حالا اسپین‌آف‌ها در راه هستند و مارتین گفته که تا سال آینده کتاب ششم را منتشر می‌کند. امیدوارم هر دوی آن‌ها خوب از آب در بیایند و همه‌ی ما آن قدر عمر کنیم که بتوانیم کتاب آخر را بخوانیم.