شبانه روز های سختی رو سپری میکنم. آدمی شده ام که هر چه بیشتر تقلا میکند باتلاق زندگی ، روزگار ، سرنوشت یا هر چه که اسمش است بیشتر مرا می بلعد . سعی میکنم خودم را با رشته باریکی به اسم امید ، هدف ، آرزو ، رویا یا هر چه که آن را می نامند بالا بکشم . ولی هر روز هزاران بار طناب من پاره میشود مثل ساقه ای جادویی دوباره رشد میکند و دوباره پاره میشود. این دیگر چه مسخره بازی است ؟ مغزم از افکار منفجر میشود و روحم را غم در برمیگیرد. بیشتر از هر چیزی از ناتوانی خود، از این حکایت تکراری خسته ام. آدمها هم که با نفهمیدن فرتوتم میکنند. نه اینکه بخواهم نجات دهنده ام باشند نه. رهگذرانی هستند که تماشا میکنند و حرفهایی میزنند و عبور میکنند. آن حرفهایی که میزنند روی تنم مینشیند سنگین ترم میکند و پایین ترم میبرد. این هم از بنی آدم که در آفرینش ز یک گوهرند . پیش رو یم کتابهایی هستند که کلمه ای از آنها در خاطرم نمی ماند. آنقدر سخت و بزرگ اند که گویی کوهی را باید تیشه زنم.
گله ام از پروردگار است که چرا از خیلی وقت قبل تر که هنوز پاک بودم و به گناهی آلوده نبودم تقدیر مرا چون خوابی بی سود که مدام صحنه ای در آن تکرار میشود نوشته . از اینکه وقتی صدایش میزنم سکوت میکند می رنجم. گویی اهمیتی نمیدهد به رنج من. اگر سرنوشت من تباهی است چرا با ساقه ی نحیف امید مرا فریب میدهی اگر من نجات می یابم چرا این ساقه ی سبز هزاران بار جلوی چشمانم پودر میشود! روزهای زیادی ست از پس اینهمه خواستن و نشدن اعتماد به نفسی در من نمانده. فریادی نمانده. جانی نمانده . و به این ساقه ی فریبکار پناه آورده ام که با هر بار از بین رفتنش فرو میریزم و از بین میروم.