کالاییشدگیِ هستی: مرثیهای برای چیزهایی که دیگر مال ما نیستند
درآمدی بر دگردیسی بزرگ: هنگامی که اشیا علیه ما شوریدند
روزی روزگاری، در ذهن نیاکان ما، جهان از اشیایی تشکیل شده بود که هر یک فلسفه وجودی ساده و شفافی داشتند. طلا را از دل خاک و سنگ بیرون میکشیدند تا بر گردن و دست و موی عزیزانشان بیاویزند و از درخشش آن، که انعکاسی از نور خورشید بود، شادمان شوند. ماشین، این مرکب آهنین، زاده شد تا فاصلهها را از میان بردارد، تا انسان را از رنج راه بکاهد و او را به دیدار یار و دیار برساند. خانه، این چهار دیواری فروتن، پناهگاهی بود در برابر سوز زمستان و تیغ تابستان، حریمی امن برای نجوای عاشقانه، برای خندههای کودکانه، برای دمگیری چای عصرانه. و زمین، این مادر گشادهدست، گسترده بود تا بر پهنهاش خانهای بسازی، بذری بیفشانی، درختی بنشانی و سایهای برای فرداهای نیامده بیافرینی.
اما امروز، گویی طلسمی مهیب بر تمام این هستیِ ساده و صمیمی سایه افکنده است. چیزها از اصل خویش جدا شدهاند. آنها دیگر برای بودن و به کار آمدن نیستند؛ آنها اکنون برای «ارزش افزوده» و «نوسانگیری» و «پوشش ریسک» وجود دارند. ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن، طلا نه برای زیبایی، که برای ذخیره ارزش خریداری میشود؛ ماشین نه برای سفر، که برای حفظ سرمایه در پارکینگ خاک میخورد؛ خانه نه برای زندگی، که به امید گرانتر شدن فردایش قفل میماند؛ و زمین نه برای کشت و ساخت، که برای احتکار و رویاسازیِ سودهای نجومی، بایر و بینفس رها شده است. این نوشتار، نه یک تحلیل اقتصادی صرف، که یک مرثیه اجتماعی-فلسفی برای چیزهایی است که از دست رفتهاند؛ برای لذتهای سادهای که از ما دزدیده شدهاند و برای اضطرابی که به جای آنها، در تار و پود زندگیمان ریشه دوانده است.
پدیده نخست: طلا؛ از زیور عشق تا غُل و زنجیر اضطراب
طلا در تاریخ بشر، همواره دو گانهای غریب داشته است: از یک سو نماد زیبایی، خلوص و جاودانگی بوده و از دیگر سو، معیار ثروت و قدرت. اما در جامعه امروز ایران، این کفه دوم چنان سنگین شده که کفه نخست را به کلی از میان برده است. طلا دیگر آن گردنآویزی نیست که مادربزرگ با عشق و دعا بر گردن عروس خانواده میآویخت. طلا اکنون یک «دارایی امن» است، یک «سپر تورمی»، یک «پناهگاه در روزهای تلاطم». نگاهها به طلا، دیگر نگاه تحسین زیبایی نیست، نگاه دلهرهآمیز تحلیلگران به نمودارهای قیمت است.
مشکل دقیقاً از همین جا آغاز میشود. وقتی طلا تبدیل به یک ابزار سرمایهگذاری میشود، دیگر برای استفاده و لذت خریداری نمیشود. میلیونها قطعه طلا در گاوصندوقهای شخصی و بانکی خاک میخورند، بیآنکه هرگز زینتبخش دستان و گردنی شوند. خرید طلا در ایران امروز، یک عمل لذتبخش نیست، یک واکنش دفاعی و مضطربانه است. مردم نه از سر شوق، که از سر ترس طلا میخرند؛ ترس از آیندهای مبهم، ترس از ریزش پول ملی، ترس از اینکه پساندازشان دود شود و به هوا برود. طلا، این فلز درخشان و دلربا، اکنون به نمادی از اضطراب جمعی بدل شده است. دیگر کسی از خرید یک گردنبند طلا احساس شادی ناب نمیکند، بلکه با خود حساب و کتاب میکند که چند درصد سود کرده، آیا «در کف» خریده یا «در سقف». لذت زیباییشناسی، قربانی منطق سرد سوداگری شده است.
پدیده دوم: خودرو؛ مرکبی که هرگز به مقصد عشق نمیرسد
در یک جامعه سالم، خودرو یک وسیله نقلیه است. هدف آن، جابهجایی ایمن، راحت و سریع انسانهاست. اما در ایران، خودرو از این تعریف ساده فرسنگها فاصله گرفته است. خودرو در اقتصاد تورمی و پرنوسان ما، به یک «کالای سرمایهای» تمامعیار بدل شده است. خرید یک خودروی صفر کیلومتر، نه یک تصمیم مصرفی، که یک «سرمایهگذاری» محسوب میشود، چرا که به محض خروج از کارخانه، قیمتش نه تنها کم نمیشود، که اغلب چندین ده میلیون تومان افزایش مییابد.
این کالایی شدن خودرو، فاجعهای چندوجهی آفریده است. نخست آنکه مصرفکننده واقعی که به خودرو برای جابهجایی روزمره نیاز دارد، یا باید ماهها در صف قرعهکشیهای بیسرانجام منتظر بماند، یا اینکه خودرو را با قیمتی به مراتب بالاتر از قیمت کارخانه از دلالان خریداری کند. دوم آنکه، حجم عظیمی از سرمایههای خُرد و کلان جامعه، به جای آنکه به سمت تولید و فعالیتهای مولد هدایت شود، در پارکینگها ساکن میشود. خودروهایی که نه برای «سوار شدن»، که برای «فروخته شدن در آینده» خریداری شدهاند، کیلومتر شمارشان روی اعداد پایین متوقف میماند و رسالت اصلیشان که پیمودن جادهها و پیوند دادن آدمهاست، به فراموشی سپرده میشود.
و در این میان، لذت رانندگی، لذت یک سفر جادهای با خانواده، لذت گشتن در خیابانهای شهر در یک عصر بهاری، همگی قربانی منطق بیرحم «بخر، نگه دار، گران بفروش» شدهاند. خودرو، از یک مرکب رام و مهربان، به یک بتِ سرمایه بدل شده که مردم با نگرانی دورش میچرخند، مبادا خط و خشی بر تنش بیفتد و از «ارزش سرمایهای»اش بکاهد.
پدیده سوم: مسکن؛ پناهگاهی که به کابوس بدل شد
خانه، در ابتداییترین و انسانیترین تعریف خود، «سرپناه» است. جایی برای آرامش، برای بودن در کنار عزیزان، برای خاطرهسازی، برای گریستن و خندیدن. اما در دهههای اخیر و به ویژه در ایران، این تعریف ساده به شکلی تراژیک تحریف شده است. مسکن، دیگر یک «کالای مصرفی ضروری» نیست، بلکه تبدیل به «اصلیترین ابزار سرمایهگذاری و حفظ ارزش» برای بخش بزرگی از جامعه شده است. این تغییر ماهیت، پیامدهای هولناکی دارد.
وقتی خانه به یک دارایی مالی بدل میشود، قیمت آن دیگر تابع هزینه ساخت و عرضه و تقاضای مصرفی نیست، بلکه تابع نوسانات نرخ ارز، تورم انتظاری، و هجوم سفتهبازان میشود. نتیجه این است که بخش بزرگی از جامعه، به ویژه جوانان و زوجهای تازهکار، از اساس از دایره «صاحبخانه شدن» بیرون رانده میشوند. برای آنها، خانه نه یک پناهگاه گرم، که یک رویای دستنیافتنی، یک اضطراب همیشگی، و یک حسرت عمیق است. مستأجرها هر سال با دلهره به ماههای پایانی قراردادشان نگاه میکنند و صاحبخانهها نیز نه از سر نیاز به سکونت، که با هدف حفظ ارزش داراییشان، خانههای خالی را قفل میزنند و منتظر جهش بعدی قیمتها میمانند.
در این میان، مفهوم «خانه» به مثابه یک فضای عاطفی، یک حریم امن روانی، و یک کانون گرم خانوادگی به کلی نابود شده است. خانهها دیگر «لانه» نیستند، «پورتفوی سرمایهگذاری» هستند. و این شاید دردناکترین خیانتی باشد که یک نظام اقتصادی میتواند به انسانها بکند: تبدیل کردن نیاز به امنیت و تعلق، به یک معادله ریاضی سرد و بیروح.
پدیده چهارم: زمین؛ مادر بیپناهی که به تاراج رفت
زمین، در نگاه سنتی و کشاورزی، «مادر» بود. او بود که دانه را میپذیرفت، گیاه را میرویاند و روزی انسان را میبخشید. زمین، بستر سکونت بود و حریمی برای برپایی جامعه. اما در جهان مدرن و به ویژه در اقتصاد رانتی و تورمی ایران، زمین از یک منبع طبیعی و بستر حیات، به یک «کالای سوداگرانه» تبدیل شده است که میتوان آن را قطعهقطعه خرید، احتکار کرد، و در انتظار افزایش قیمت نشست.
در شهرها، زمینهای خالی و بایر، نه به این دلیل که برنامهای برای ساخت آنها وجود ندارد، بلکه به این دلیل که احتکارشان سودآورتر از ساختوساز است، سالها بیاستفاده رها میشوند. مالکان این زمینها، نه به فکر ساختن خانه برای بیخانمانها، که به فکر کسب سودهای نجومی از طریق افزایش قیمت ناشی از توسعههای عمومی (که خود مردم هزینهاش را با مالیات پرداختهاند) هستند. زمین، که میبایست زیر پای کودکان برای بازی، زیر پای کشاورزان برای کشت، و زیر پای خانوادهها برای آرامش باشد، به یک صفحه شطرنج برای بازی بزرگان سرمایه بدل شده است.
این احتکار زمین، پیامدی فراتر از گرانی مسکن دارد. این پدیده، رابطه انسان با طبیعت و با مکان زندگیاش را به تباهی میکشاند. زمین، از یک «مادر» به یک «کالای مرده» تبدیل میشود که هدفش فقط افزایش قیمت است. و این، یک تراژدی زیستمحیطی، انسانی و معنوی است.
ریشهیابی بحران: چرا چیزها از اصل خویش جدا شدند؟
ریشههای این دگردیسی بزرگ را باید در سه عامل کلیدی جستجو کرد. نخست، «تورم مزمن» که هرگونه برنامهریزی بلندمدت را نابود کرده و همه را به سمت خرید داراییهای فیزیکی برای فرار از ذوب شدن پول سوق میدهد. دوم، «فقدان بازارهای مالی شفاف و امن» که باعث میشود سرمایهها به جای هدایت به سمت تولید و فناوری، به بازارهای سفتهبازانه طلا، خودرو، مسکن و زمین سرازیر شوند. سوم، «فرهنگ سوداگری» که طی دههها در جامعه نهادینه شده است. در این فرهنگ، موفقیت نه با کار و تولید، که با خرید و فروش هوشمندانه در زمان مناسب تعریف میشود.
این سه عامل، یک چرخه شوم ایجاد کردهاند: تورم، مردم را به سمت سفتهبازی سوق میدهد؛ سفتهبازی، قیمتها را از ارزش واقعی دور میکند؛ افزایش قیمتها، تورم را تشدید میکند؛ و این مارپیچ، هر روز تنگتر و خفهکنندهتر میشود. در این میان، انسان فراموش میکند که طلا برای زیبایی است، نه برای سود؛ ماشین برای راندن است، نه برای سرمایهگذاری؛ خانه برای زیستن است، نه برای سفتهبازی؛ و زمین برای ساختن و کشتن است، نه برای احتکار.
سخن پایانی: بازگشت به اصل؛ دعوتی به یک شورش مسالمتآمیز علیه کالاییشدگی
این نوشتار، یک ناله و یک اعتراض است. اعتراض به جهانی که در آن، ارزش اشیا به قیمت معاملهشان تقلیل یافته است. اعتراض به نظامی که «لذت بردن» را به یک کنش سادهلوحانه و غیراقتصادی بدل کرده و «اضطراب سود و زیان» را جایگزین آن ساخته است. اما این اعتراض، نمیتواند و نباید به یک ناامیدی منفعلانه ختم شود.
راهحل، نه در انکار اقتصاد، که در «بازگشت به فلسفه وجودی اشیاء» و «بازپسگیری حق لذت از آنها»ست. ما باید به عنوان کنشگرانی آگاه، در برابر این موج کالاییشدگی مقاومت کنیم. طلایت را اگر خریدهای، به گردنت بیاویز و از درخشش آن لذت ببر، نه آنکه در صندوق حبسش کنی. ماشینت را بران، جادهها را بپیمای، خاطره بساز، نه آنکه کیلومتر شمارش را برای مشتری بعدی دستنخورده نگه داری. خانهات را به زندگی و خنده و عطر غذا گرم کن، نه آنکه آن را به یک انبار کالاهای گرانقیمت بدل کنی. و اگر زمینی داری، در آن درختی بنشان، باغچهای بساز، نه آنکه آن را حصار بکشی و به امید تراکمفروشی رهایش کنی.
این، یک انتخاب شخصی، یک شورش خاموش و یک بیانیه اخلاقی است علیه نظامی که میخواهد ما را به سفتهبازانی مضطرب تبدیل کند. شاید نتوانیم ساختارهای کلان اقتصادی را یکشبه تغییر دهیم، اما میتوانیم رابطه خود با اشیا را تغییر دهیم. میتوانیم دوباره «استفاده» و «لذت» را به جای «سرمایهگذاری» و «اضطراب» بنشانیم. این، شاید تنها راهی باشد که میتوانیم آن چیزها را، که روزی مال ما بودند و امروز از ما گرفته شدهاند، دوباره از آن خود کنیم.
