مهارت را میتوان به دو دسته تقسیمبندی کرد، انتزاعی و غیرانتزاعی. ریاضیات یک زبان انتزاعی است که تفکر و تمرین ذهنی برای کسب این مهارت و فهم آن کافی است. اما برای مهارتهای غیرانتزاعی صرفاً مطالعه دانش برای فهم و فراگیری آن کافی نیست، مثلاً کسبوکار چیزی نیست که فقط در ذهن وجود داشته باشد، کسبوکار در دنیای واقعی راهاندازی میشود و چیزی که در دنیای واقعی وجود دارد علاوه بر تأثیرگذاری، از دنیای اطراف خود تأثیر میپذیرد.
گویی هر چه که در دنیای واقعی وجود دارد اینطور نیست که ایزوله باشد بلکه جزئی از یک سیستم پیچیده میشود. این سیستم اجزای فراوانی دارد که بعضی تا حدی شناخته و برخی ناشناخته هستند همچنین روابطی بسیار پیچیده بین این اجزا وجود دارد که درک و شناخت این سیستم را سخت یا حتی ناممکن میکند. گویی پردازشی سنگین به طور پیوسته در جهان هستی جریان دارد. بسیاری از اجزای تشکیلدهنده هستی و روابط گسترده بین آنها برای بشر ناشناخته است.
به فرض که این ناشناختهها شناخته شوند جدای از اینکه ذهن انسان توان تحمل چنین پردازش سنگینی را ندارد آیا عملاً امکان ساخت کامپیوتری که قدرت پردازشی آن به اندازه کل هستی باشد ممکن است؟!
بدبختانه وقتی چنین کامپیوتر عظیمی به هستی اضافه شود خود دوباره بخشی از هستی میشود و سیستم را پیچیدهتر از پیش از خود میکند و دوباره به کامپیوتری قدرتمندتر از خود نیاز دارد که یک حلقهٔ نامطلوب تا بینهایت ایجاد میکند. پس انگار که ما برای پردازش ایدهها و نظریههایمان راهی آسانتر جز استفاده از قدرت پردازشی هستی و گرفتن خروجی از آن نداریم.
پس عملاً نه میتوانیم به ذهنمان تکیه کنیم و نه از کامپیوترها بهره ببریم.
هستی یک سیستم پیچیده است که دو نوع ویژگی از خودش بروز میدهد؛ ویژگیهای ثابت و ویژگیهای متغير و پویا. این ویژگی یا خصیصههای ثابت انسجام سیستم را تضمین میکنند و گویی کلیت سیستم ثابت است و اگر این کلیت منظم وجود نداشت سیستم اساساً رو به بینظمی و ناپایداری میرفت پس نتیجه اینکه این نظم در کلیت برای یک سیستم حیاتی است. از طرفی اگر این سیستم صددرصد ثابت و پیشبینیپذیر باشد در عین داشتن نظم ولی خستهکننده خواهد بود و این خستهکنندگی و یکنواختی نمیتواند به وجود آورنده «زندگی» باشد. زندگی برای انسان وقتی معنا پیدا میکند که اطمینان و قطعیت کاملی وجود نداشته باشد.
عدم تحمل یکنواختی توسط زندگی، همچنین ذات تکاملی آفرینش نیازمند مقداری randomness یا بختانگی است.
این حقیقت که سیستم هستی هم نظم دارد و هم بینظمی یا به عبارتی بختانگی، درک این مطلب را راحت میکند که چرا در کنار قوانین و دانشی که بشر در گذشته به دست آورده است هر شخص همچنان نیاز دارد به آزمودن در دنیای واقعی به واسطهٔ عمل کردن و بازخورد گرفتن.
بشر در طول تاریخ وجود خود ماشین یا سیستم هستی را بارها آزموده و از آن خروجی گرفته است این خروجیها در عین یکتا بودنشان اشتراکاتی داشتهاند این الگوها و اشتراکات به مرور زمان کشف و در قالب دانش و قوانین ثبت شدهاند. قوانین و دانش مربوط به نظم هستی هستند.
اما بختانگی این سیستم در عین حال باعث میشود هر شخص متفاوت خروجی انحرافداری از دانش و قوانین بگیرد. پس این شخص نیاز به دانش منحصربهفرد خود دارد که میتوان آن را تجربه شخصی دانست.
این اولین نوشته من و حاصل تأملات شخصیام است درباره کارکرد جهان هستی و نقش تجربه شخصی. هیچ ادعای علمی یا فلسفی ندارم، ولی مشتاقم بدانم شما در این مورد چطور فکر میکنید. منتظر نقدها و نظرات شما هستم.