سیمای مردمانی شریف

ساعت نه و نیم شب. ساعت حرکت آخرین قطار روز. آخرین ایستگاه خط متروی تهران. صادقیه، معروف به آریاشهر. چه اسمی، آریاشهر! محل تلاقی تنها خط متروی کرج با یکی از خطوط متروی تهران. اینجا ایستگاه آخر تهران، ایستگاه آغاز کرج است. ایستگاه آغاز زندگی شهروندانی خسته، عصبی، عصبانی اما شریف. شهروندانی که روزها برای کارگری به هزارتوی تهران پا می‌گذارند و انتهای شب، وقتِ خواب ملت و امت به زندگی باز می‌گردند.

مردمانی که تازه نه و سی دقیقه سوار بر آخرین قطار می‌شوند. قطار کند رو. قطاری که ایستگاه اکباتان و ورزشگاه آزادی را رد می‌کند. ایرانخودرو، چیتگر، وردآورد. صدای پارس سگ است. اما ورای همه این‌ها شهری خوابیده که از بدقوارگی سوری به پایتخت زشت کشور، تهران زده. ورای همه این‌ها شهری خوابیده که به قولی پایتخت جرم و خلاف کشور است. شهر صادرکننده هورمون و مکمل‌های بدنسازی. کرجِ درمانده.

اما این شهر، شهر یا خوابگاه یا هر چه نامش باشد محل زیست شرافتمندانی است که از بد حادثه برای اندکی زندگی بهتر به مجاورت پایتخت مهاجرت کرده‌اند. محل زیست کارگران، کارمندان، شاگرد حاجی بازاری‌ها. شهری که از پنج صبح به پایتخت هزارتو کارمند و کارگر صادر می‌کند. کارمندان و کارگرانی که طبق طبق در خدمت توسعه مرکز هستند تا ساعتی اجازه رخصت پیدا کنند تا دمی کنار خانواده بگذرانند.

متروی کرج اما، ساعت بازگشت خادمان توسعه پایتخت، متروی زشت، مردمانی عصبانی، دعواهای چندش‌آور. اما اما اما، پس صورت یک‌یک این شهروندان خسته، شرافت زندگی سالمی نهفته است که در فکر بازگشت به خانه برای دیدار کوتاه عزیزانش است. متروی کرج سیمای عبوس پیرمردی است که به هر دری زده اما زورش نرسیده. سیمای جوانانی که از بد حادثه وقت بازگشت از سربازی فهمیده‌اند پدر رفته و ارثی نمانده. سیمای مادری که همسرش نیست که نیست. همه این‌ها چهره شهری است که شهر نیست. خوابگاهی است برای مردمانی که خرجشان خرجِ پایتخت است اما دخلشان دخلِ شهرستان.

همه این‌ها اما گواه زور است. گواه تلاش است. گواه آنچه می‌خواهی. شهر هزارتکه. ایران کوچک! چه اسم شیکی! شهری که مردمانش یکدیگر را نمی‍شناسند اما چیزی آن‌ها را گردآورده. چیزی که هر چه هست زیبا نیست.

شرافت اگر قابل دیدن باشد در چهره کارگر ترک و کرد و لر و عرب و بلوچ و گیلک و ترکمن و خراسانی‌ای است که ساعت نه و بیست و پنج دقیقه با کمی شانس به آریاشهر میرسید. شرافتِ عصبانی، شرافتِ خسته، شرافتی که فحش می‌دهد. زیبا نیست، اما شریف است، کارگر کرجی.