عمر من چقدر سریع گذشت،چقدر سریع قد کشیدم و چقدر زود خمیده شدم،چقدر زود شروع به کار کردم و چقدر زود بازنشسته شدم،چقدر زود مقابل پدرم ایستادم و چقدر زود تو مقابل من ، دقیقا چشم در چشم من ایستادی.چقدر زود پولدار شدم و چقدر زود پول هایم را خرج دوا و درمان خودم کردم.
کی اجازه دادم که دستان این زمانه ی ظالم ، سر من را پایین بیندازد و کمرم را خم کند،کی رنگ سیاهه موهایم را به سفید باختم،کی نرمی و لطافت پوستم را با زبری و سختی جایگزین کردم.
زمانی جهانی زیر پاهای من پس از برداشتن هر قدم به لرزه در می آمد،ولی اکنون با کوچکترین لرزش جهان،پاهای من به رعشه می افتند و قدم هایم متوقف می شوند.
روزی خانواده ام،یعنی همسرم و پسرم همگی در زیر سایه ی من بودند اما،اکنون من در زیر سایه ی خانه سالمندان و همسرم زیره خاکه این زمینه سرد است و فرزندم ، خود تبدیل به سایه ای برای خانواده ی جدیدش شده است.

در دورانی میخواستم زودتر بزرگ شوم اما،حال از بزرگ بودن خسته ام. شاید منظورم از بزرگ شدن چیزی به جز پیری و حال الانم بود. شاید بزرگ بودن تا آنجایی خوب است که کار هایت را خودت انجام می دهی و خودت برای خودت تصمیم میگیری،به عبارتی از بند کودکی و تسلط پدر و مادر بر روی زندگی ات آزاد و رها میشوی اما خب،ناگهان پشت سرت را نگاه میکنی و پدر و مادرت را میبینی که پیر و خسته شده اند.آنموقع است که باخودت میگویی آیا ارزشش را داشت؟بزرگ شدن من،باعث سفید شدن موهای مادرم شد،آزاد شدن من،باعث پیر و از کار افتاده شدن پدرم شد.
اگر اکنون همه چیز دست من باشد، میخواهم هزاران سال در زندانی تاریک زندگی ام را سپری کنم اما،یک تار موی سفید بر روی سر مادرم نبینم و گرد پیری را بر روی چهره ی پدرم ننشانم. آنها هم روزی میخواستند مثل من آزاد باشند اما،به خاطر من خودشان را در زندانی ساختگی، که امنیتی بیشتر نسبت به دنیای بیرون برای من دارد حبس کردند.زندانی به نام خانواده،زندانی که با زندان های دیگر فرق دارد.زندانی که در آن بر خلاف زندان های دیگر،امنیت و آرامش داری و مهم تر از آن ارزش داری،مقام و جایگاهی داری.زندانی که چارچوب آن آغوش پدر و گرمای آن مهر مادر است.این زندان باعث شده است که پدر و مادرم سختی بکشند ،به خاطر من!خیلی از تصمیمات را نگیرند،فقط به خاطر من!
چه خوب است که این هارا میدانم و چه حیف که تازه در این سن زیاد به این دانسته ها دست یافته ام.در سنی که آرزویم،یکبار دیگر دیدن پدر و مادرم است. حتی به دیدن مادرم با مو های سفید و پدرم با صورتی پیر و شکسته هم رضایت میدهم اما،فقط یکبار دیگر آنهارا ببینم.یکبار دیگر بر این تن خسته ام آغوش امن پدر را تجربه کنم،آرامش را میان این همه هیاهو با بوییدن مادرم احساس کنم.یکبار دیگر وارد زندان گرم و نرمم یا همان خانواده بشوم.ولی نه دیگر دیر است.اکنون تنها جای گرم و نرمی که میتونم وارد آن بشوم زیر خاک است.زیره خاکی که اکنون مادر من ، پدر من ، همسر من و یک روزی هم خود من خواهد شد...
میتوانم احساسش کنم،گرد پیری ای که قبلا بر روی پدرم نشسته بود اکنون،بر روی من نشسته است و دارد جان را از تن من می برد.
چند روز پیش همانند دفعات قبل برایت نامه ای نوشتم،نامه ای را که نمیدانم حتی آن را خوانده ای و یا خیر.
در آن نامه برایت خیلی خوش بینانه نوشته بودم که: حال من خوب است،اگر خدا بخواهد و من نیز لایق باشم،قرار است که به تو (پسرم) نزدیک بشوم.نزدیک تر از قبل،دقیقا زیر پاهایت.درست مثل قبل که بر روی شانه هایم می نشاندمت و بلندت می کردم تا بتوانی جایگاهی بالاتر از آنچه که هستی را ببینی و به آن دست بیابی،با دستانم زیر پاهایت را می گرفتم تا با اطمینان از جای پاهایت بالاتر بروی،حتی بالاتر از قد و توان محدود من.
اکنون هم قرار است که همینطور بشود،میخواهم تبدیل به خاک زیر پایت بشوم تا همچنان پس از گذشت چند سال باز هم بتوانی بالاتر از جایگاهی که هستی قرار بگیری،با تکیه بر من و اطمینان از جای پا و خاک زیر پاهایت،درست همانند کاری که پدر و مادر خودم حتی با گذشت چندین سال همیشه برای من انجام داده اند و انجام می دهند.

خانه ی سالمندان،جعبه ی پستی کنارش دارد که پر است از نامه های سالمندانی امثال من که، برای بچه هایشان همانند پیغام های قبلی من نوشته اند: حال ما خوب است.
برای یک پدر و مادر همیشه مهم است که حال بچیشان خوب باشد ولی آیا بعد از این همه سال برای شماها هم حال ما مهم هست ؟
شاید اگر اصلا در نامه هایمان چیزی از حالمان ننویسیم،باز هم برای کسی مهم نباشد.
بنابراین این بار در پایان این نوشته ام که آخرین نامه ای است که میخواهم برایت بنویسم،به تو میگویم که : در خانه ی سالمندان،حال همه ی ما خوب است،ولی تو باور نکن...
این دقیقا آخر بزرگ شدن است!
این درست آخر بزرگ شدنه!
پایان
نویسنده:Huro
!