همه چیز به شکل نامید کننده داره پیش میره حس میکنم باید حرفامو بخورم یا حد اقل یه جا یادداشت کنم یا بتونم آدما رو پیدا کنم که همو نشناسیم و راجب این زندگی حرف بزنیم ؛ با تمام تلاشم به دنبال آرامشم اما فک کنم اون لحظه ام منتظر یه اتفاق بدی میمونم شاید تاثیرات بچگی یا خیانت های متعددی که از آدما دیدم ؛ همه کسانی رو که رفیق صدا زدم دروغ بوده اصلا زندگی رو به تنهایی تکمیل کنم که هیچی در معاشرت نهفته نیست. حس میکنم قبلاً راحت تر میتونستم بیخیال همه چی شم یه قدرتی درونم بود که هروقت میخواستم همه چیز رو به فراموشی میسپردم و الان از دستش دادم. نمیدونم... واقعا خستم که نمیدونم.