
❞ حقیقت واژه غربت شاید برای هریک از ما معنایی را دهد که با تک به تک یاختههایمان آن را لمس کرده ایم..
یکی دور از خانواده است و غربت را در دوریاش میبیند..
یکی ترک وطن کرده و حال تن میدهد برای بوسیدن خاکش..
دیگری شیرینش را راهی کرده و مجنون شده از حدت غربت به هنگام نبودش..
آن یکی را دورادور فراگرفتهاند اما او خود مرادف شده است در همهمه بازار سیاستمدارانی که به هنگام سود سر و دست میشکنند و به هنگام سوگ قلنج انگشت کوچکشان را هم خرج نمیکنند..
اما دریغا از من.. حاشا بر من که با خود غریب شدهام..
آن هم به موسمی که قریبترین آدم زندگیام بدل به غریبترینش شده تا مبادا از مجالی برای فراغ بال در برگزیدن و زیستنی با کمال استقلال درگذرد..
در همین حوالی با دستانی که نظیر پیری سالخورده میلرزند..، بر سر میکوفم و دو کاسه را که یکی را خون پر کرده و دیگری را اشک..، با خود حواله راهی میکنم که مقصدش را آن بزرگوار نیز با پایانی باز مکتوب کرده است..
در خاتمه این چند سطری که از ادغام روح و جان سرازیر نوشتن گشت..؛ با کلامی از "#محمد_ظاهری" رفع حاجت میکنم که گفت..:
گلهای نیست اگر..
بیخبری از من..، چون..
دو سه روزیست خودم هم به خودم..
سر نزدم.. ❝
پ.ن..: تصویر از دسترنج همان دوستداشتنیست که یادگار و چهره چند خط نوشتهام گشته است..