به وقت ا‌ن‌ت‌ظ‌ا‌ر


اینطوری ب نظر میرسه که یه دختر قوی نشسته اینجا، که خیلی هم آرومه!!

ولی خب همیشه اونطوری که به نظر میرسه نیست...

یکی اینجا منتظرِ مامانشه

که بیاد پیشش

نگاهش کنه، نگاهش کنه و دستاشو بگیره

به نظرم دستای آدما جزو اعجاب انگیز‌ترین معجزه هاست

مخصوصا اگر دستای مادرت باشه

و چشمها بیشتر برای حرف زدنن تا دیدن

چشمها پر از حرفای گرم و روشن و گاهی خیس‌ند

و لبها بیشتر برای لمس کردنن تا گفتن...

میدونستی وقتی لبهات میذاری رو دست کسی، چشم کسی، یا موهاش... میتونی یه عالمه حرف و واژه و آوا رو تو یه لحظه رد و بدل کنی بدون اینکه لازم باشه چیزی بگی

میشه در یک آن مخفی ترین و عمیق ترین حسای بد و خوبِ پنهان شده تو لایه های پنهان وجودشو لمس کنی و بفهمیش

قشنگه ب نظرم

هرجور حساب میکنم دستها حسابشون فرق میکنه، راستش به نظرم هر چیزی رو که گوی آتشین چشم نتونه بگه و لبها نتونن لمس کنن، دستها میتونن خیلی راحت بیان کنن، فقط کافیه چشما و لبها رو ببندی و دستهاتو باز کنی...

دست ها میتونن واژه‌های خیسِ جاری از چشمها رو "بِشنَوَند"...

همیشه برای فهمیدن و فهموندن قرار نیست حرف و حدیثی باشه، واسه همینه که الان اینجا یه نفر روی چشم ها و دستهای اعجاب انگیز مادرش حساب باز کرده...



پ‌ن: حرف های آن پرستو از زبانِ این چکاوک... آن کجا و این کجا