روزمرگی با علامت ساکن روی "ر"

ولو شده ام روی تخت و به ساعت دیواری زل زده ام
تا ده دقیقه پیش خمار خواب بودم و درحال چرت، از آن چرتهایی که لجوجانه پاره اش نمیکنی... و مسرانه دربرابر پاره نشدنش پافشاری میکنی
اما حالا انگار از سرم افتاده و ریخته روی زمین...
به ظرفهای تلنبار شده‌ی توی سینگ و لباسهای شسته‌جمع نشده و ولو شده‌ی پایین تخت دهن کجی میکنم
به خاکستر سیگار ریخته روی پاتختی هم همینطور...
حوصله‌ی انجام دادن هیچ کاری ندارم.

به ریمل ریخته شده‌ی زیر چشمم هم بی اعتنام، اصلا به درک که روبالشی را لکه دار کرده و به جهنم که شبیه پاندا شدم...
پونی گرسنه ست و هی ژانگولر بازی در میآورد که بروم و بلالِ عصرانه اش را بدهم اما نمیروم...
از مطب دکتر زنگ میزنند و من تخس تخس به گوشی نگاه میکنم و جواب نمیدهم

حوصله ی دخترک را هم ندارم، حوصله حرفهای متوالی و سوال های فلسفی و چیستان های بی در و پیکرش را...
کاش کر بودم اصلا، حوصله‌ی شنیدن خیلی چیزها را ندارم
گالری گوشی را بالا پایین میکنم، هیچ چیز جذابی پیدا نمیکنم
نُت را باز میکنم هی تایپ میکنم و هی پاک... حرفی برا گفتن ندارم
راستی آدم اگر کر باشد و چیزی نشنود باز هم دلش میخواهد چیزی بگوید؟ یا اصلا حرفی دارد که بزند؟
با سختی توانم را جمع میکنم و نیم خیز میشوم؛ دست میکشم روی زمین تا یکی از لباسهای پایین تخت به انگشتانم گیر کند، آنرا بسمت آینه پرت میکنم تا خودنمایی نکند، خوشم نمیاید هی یک چیزهایی را به رخم میکشد...

از همان چیزهایی که تا ده دقیقه پیش باعث شعفم میشد و البته چیزهایی که دوستشان ندارم، بنا دارم هر چیزی که رکود و سکون ذهنم را قلقلک می‌دهد و این حسِ بی حسی را از من بگیرد را منهدم کنم.

صدایم میزنند!!!
میگویم حوصله ندارم و میخواهم تنها باشم، آنها هم راهشان را می‌کشند و میروند
کمی به خودم غره میشوم، از اینکه هنوز پشمی به کلاهم مانده
صورتم را به بالش فشار میدهم تا مرا با خود ببرد به عالم خواب، یک خواب واقعی میخواهم از آنهایی که در آن ارتباط ت با این جهان قطع میشود و به عالم دیگری هم نمیروی، همانهایی که از صفر تا صدش سیاهی است و سکوت و بی خبری...
نمیدانم چند دقیقه گذشته، من هنوز بیدارم و آنها دوباره میآیند...

دوباره غر میزنم، دوباره میروند.

حواسم نبود باید نقش بازی کنم، یعنی تصمیم گرفتم که نقش بازی کنم، نقشِ آدمی روبراه...

تصمیم گرفتم همان چیزی را با اطرافیان بدهم که آنها میخواهند، اینطوری لازم نیست خودم را پاره پوره کنم که بفهمانم...
هر کس به اندازه ی پیاله ی نیازش از من بردارد و برود پی کارش.
قبول دارم که کاری غیر اخلاقی میکنم ولی خب چه اهمیت دارد؟

غیر اخلاقی‌ترش این است که بخواهی خودت را در ظرفی که جایت نمیشود بگنجانی، آنوقت مجبوری آن "خود" را خورد و خمیر و مچاله کنی تا شاید جا بشود و درنهایت آن چیز دیگر "خودت" نیست، یا یک "خودِ زهوار در رفته" است...

باید سروسامانی به رژه‌ی افکار درهم و برهمِ ولو شده ی توی سرم بدهم...

به شعرها، به کتابها، به آدم‌های حوالی‌م، به خودم...

همه چیز را باید غبار روبی‌(!!!) کنم و بچینم سرجاشان

مخصوصا خودم را

کسی که سال پیش بودم کجاست؟

یا انکه دوسال پیش بودم؟

و در فکر آن، من اکنون چگونه ادمی هستم!؟

و منِ اکنون دلم برای آن قبلی‌ام تنگ شده یا نه؟

میخواهم آن باشم یا نه؟

خیلی کار دارم که باید انجام دهم...

در زمانی از زندگی گیر افتاده‌ام که برای خیلی کارها هم دیر است هم زود!!!

در زمانی از زندگی گیر افتاده‌ام که برای خیلی چیزها هم میشود گریه کرد و هم میشود بهشان خندید!!!

جایی که هم خودم را دوست دارم و هم از او متنفرم!!!

و زندگی ای که هم هست و هم نیست.