به وقت ط‌و‌ف‌ا‌ن



گاهی وقتا یه اتفاقایی میافته که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده، یعنی ظاهرا نیافتاده ولی خب تاثیری که تو وجود آدم میذارن چیزی شبیهِ یه سونامی میمونه!
تخریب میکنه و نابود
اون جوری‌اند که وقتی تموم میشن؛ هر چی بوده رو با خودش میبره که انگار هیچی از اول اونجا نبوده.

ضربه ای که خوردی رو هیچ کس نمیبینه و نمیفهمه، حتی نمیتونی توضیحش بدی، اگرم سعی کنی توضیح بدی، با هر بار حرف زدن از معنی‌ش دور تر میشی...

اینی که میگم رو آدمای درگیر افسردگی خوب میفهمن،
اهالی محله‌ی افسردگی هم؛ اولش سعی میکنن توضیح بدن، حرف بزنن، اما با هر بار حرف زدن مجبور میشن باز بیشتر حرف بزنن و هربار بیشتر از قبل درگیرِ احساس "ضعف و ناتوانی" و بیشتر از اون احساسِ "دور افتادن از دنیای بیرون از خودشون" میشن.
راستش بچه محل‌های ما، همیشه حق رو به هر کسی میدن به جز خودشون
چون اینقدر زیاد حس نامفهوم بودن و گنگ بودن رو گرفتن که باور کردن، ناتوان اند و دور... خیلی دور
واسه همین به کسی خورده نمیگیرن و کسی رو مواخذه نمیکنن
و مقصرِ همه‌ی "نفهمیده شدن‌شون" رو خودشون میدونن

اگر خوش‌شانس باشن و مغموم این حسِ گسِ "ایراد دار بودن" نشن، از امید داشتن به حرف زدن و حضور آدم ها دست میکشن تا حداقل انرژی شون رو دخیره کنن واسه روزمرِگی رو طی کردن.
شاید ظاهرا چیزی نبینید، اما یه آدمِ افسرده در هر ثانیه در حال مبارزه و تلاشِ برای هر کار کوچکی، برای هر چیزی که آدمای دیگه انجامش میدن و حتی خودشون هم نمیدونن دارن انجامش میدن!!!

این تلاش‌ها دیدنی نیست و حتی کوچک هم شمرده میشه، واسه همین ما نمیگیم برای نشستن و خوابیدن و دستشویی رفتن نیاز به انرژی داریم یا ناتوانیم، کلا ما از یه جایی به بعد هیچی نمیگیم!

اتفاقایی هستن که ظاهرِ بد و خشن ندارن

سروصدا و گرد و خاک ندارن

جراحت و خونریزی ندارن

آوار و ویرانی و خسارتِ دیدنی هم...

اما
میتونن آبستن درد باشن

حتی اگر فقط یه لحظه هم باشن، یه لحظه ی هولناک‌ند که همیشه جلو چشماته و میشه دنیات
و تاثیرش خب همیشه هست
مثه شکنجه های تو زندان

شکنجه های سفید تو زندان

خوب نیست آدم تو زندان نباشه و زندانی باشه
خوب نیست آدم زندانی باشه و شکنجه ببینه
خوب نیست آدم شکنجه بشه و هیچی معلوم نباشه
خوب نیست هیچی معلوم نباشه و همه چی خراب شده باشه
خوب نیست همه چی خراب شده باشه...

زندگی اینجوری منقطع میشه

میشی منِ قبل از اون اتفاق و بعدش

قبلش همه چی یه جور دیگه بود، یه جور دیگه میدیدی، بعدش شاید دیگه نبینی یا حداقل یه جور عجیب غریب ببینی

همه‌ش میگردی دنبالِ یه چیزی که نمیدونی چیه! بوده، ولی الان نیست! جای خالی ش حس میشه

یاد قبل که میافتی یه لبخند میشینه رو لب‌ت و چشات اکلیلی میشه و بلافاصله بعدش دچار اضطراب میشی

از اینکه یادت میافته دیگه نداریشون کلافه میشی و خب ناخودآگاهت زودتر از خودآگاهت وارد طوفانِ بعدش میشه و اون موقع ست که میمونی وسط دوراهی، وسطِ آرامش قبل از طوفان و سکوت بعد از اون

که یه آدم جدید متولد میشه که هم شبیهِ قبلِ، هم نیست؛ هم میخواد باشه هم نمیشه

زندگی خیلی هامون درست مثه خط چین شده یه خط صاف که هزار بار قطع شده و یه عالمه منِ جدید و قدیم میزنن تو سرو کله هم، با هم نمیسازن خیلی وقتها...


پ ن: من تو این سکوت نشستم، نمیدونم چی مثه قبل مونده توقعی هم ندارم چیزی مثه قبل