به وقت گ‌م‌گ‌ش‌ت‌گ‌ی


نمیدونم به کجا تعلق دارم
زندگی واقعی و عادی و رویاهام تو هم پیچیدن
هرچی فکر میکنم بین اونی که الان هست و اونی که تصورش رو داشتم کلی فرق هست...
از زندگی عادی‌م یه تصوری دارم یعنی داشتم، که الان اونطوری نیست... عوض شده
نمیدونم کدومش درسته
تصوراتم غلط بوده و درستش اینه که الان دارم توش نفس میکشم؟ یا تصویرهای تو ذهنم درسته و من الان دارم بد میبینم؟

بدبین شدم یا خوش بین بودم؟
به آدم های حوالی م هم همین حس رو دارم... هم آدم های نزدیکم و هم اونایی که دورند... هم اونایی که خیلی دورند...

نسبت به رویاهام و خاطرات خوبم، و به خودم بیشتر از همه ...


تصویرهایی که تو ذهنم چرخ میزنه با چیزی که الان میبینم یه شباهتهایی داره و کلی تفاوت
تو رو خدا یکی بهم بگه کدومش توهمِ و کدوم درست؟
حداقل بهم نشون بده چطوری باید بفهمم کدومش توهمه کدوم یکی واقعی...
تو تصویرهای پس ذهنم شب های تنهایی‌م و لحظاتِ خلوتم باخودم گوارا و بی دغدغه س ولی الان اون حس رو ندارم که هیچ، برعکس حالمم خوش نیست...
قبلا حتی اگر خسته و کلافه ترین آدم روی زمین هم میبودم باز برام مامن بود ولی الان نیست...
تو تصویرهای پس ذهنم رویاها و دلخواست هام شفاف و روشن و لمس کردنی اند و با فکر کردن بهشون کلی عطر و مزه تو سرم جوونه میزنه

مثه آلیس میرفتم تو سرزمین عجایب و عشق میکردم و برمیگشتم ولی الان ...

فقط یه دالانِ تاریکه که نمناکه و تو هوا نیست...
الان متوهم شدم یا قبلا بودم؟
چی عوض شده این وسط؟ من؟ اونا؟ شرایط؟ یا همه ش باهم؟
نامردی نیست همه‌ش باهم؟

نامردی نیست گم ت کنن و نگردن دنبالت... ؟؟؟



یکی بیاد منو پیدا کنه بذاره سرجاش...