
میدونی ! زندگی مثله یه دفتر نقاشی بزرگه ! یه دفتر نقاشی خیلی بزرگ که واسه نقاشی کردن توش میری کلی مداد رنگی آماده میکنی ! و دوست داری بهترین دفتر نقاشی و نقاشیای دنیا رو داشته باشی! اره زندگی اینه ! زندگی پر از امید و انگیزه واسه ادامه دادنه! ولی فقط واسه یه بازی زمانیه کوتاهه! زمانی که یه بچه ایی و پر از شور و شوق پر از انرژی ! ولی یهو بعد از این بازه زمانی انگار یه دزدی میاد کل مداد رنگی هاتو میدزده! و تو میمونی و یه دفتر نقاشی بزرگ و یه مداد مشکی! مدادی مشکیی که قراره باهاش دفتر نقاشیتو پر کنی ! چه دفتر نقاشی خوشگلی ! اره مشکی خوشرنگه ولی منی که دلم میخواد نقاشیام رنگی باشه چی؟ ها؟ اره منم همون دختریم که دزده مدادرنگی هاشو دزدیده! ولی اون ارزو داشته نقاشیای رنگی بکشه!
من توی زندگیم خیلی انگیزه ها داشتم و خیلی اهداف ! میدونی ولی از یجا به بعد همشون رنگ میبازن ! دیگه واست معنی نداره هیچی! تو میمونی و یه دنیایی که تا صفحه 15 سالگیتو خط خطی کردی! چون اصلا انگیزه ی کشیدن نقاشیای خوشگل با مداد سیاهو نداشتی! شاید بخوای بقیه عمرتو رو بالکن بشینی و قهوه بخوری! بشینی و با خودت حرف بزنی ! اینقدر حرف بزنی و تو خودت باشی که وقتی به خودت میای سالها گذشته ! و تو کسایی و پیدا میکنی که در ظاهر دوست دارن و ازت میخوان تو دفتر نقاشیت نقاشی بکشی! ولی تو میترسی سالهاست که تو اون دفتر چیزی نکشیدی! میری دنبال دفترت میگردی ولی پیداش نمیکنی ! خیلی عجیب شیرینه اون بغضی که سالهاست تو گلوته میشکنه و خالی میشی ! پیش خودت میگی یعنی جدی جدی زندگیم هدفام رویاهام ارزوهام گم شدن؟ من کجام؟ تو ابهام؟ تویه یه نقطه ی کوری از زندگیم؟ میری سمت کسایی که در ظاهر دوست دارن! میخوای بری ازشون کمک بخوای ! کمک بخوای تا دفترت و پیدا کنی میرسی اونجا ولی دیگه هیشکی منتظرت نیست! دیگه هیشکی نیست ! چون تو یه مهره ی سوخته ایی! دوباره با غم با درد با گریه میری یه ماگ قهوه میگیری و روی صندلیه بالکن میشنی و غروب و تماشا میکنی ! میشنی تا اخر همونجا دیگه دفتری وجود نداره حتی خط خطیش کنی! دیگه کسیو نداری! فقط خودتی و ماگ قهوه و صندلی و خورشید و خدا !
اون لحظه هیچوقت یادم نمیره وقتی میری رو بالکن رو به اسمون فریاد میزنی خدایاااااا اگه زندگیت اینه پس جهنمت کجاست؟ جهنم اینجاست همینجا که من الان وایسادم! نگام کن گیر کردم گم شدم تو ارزوهام تو خاطراتم تو زندگیم! منو پیدا نکردن! کمکم نکردن! کاش میشد اون دزدی و که مدادرنگی هامو دزدید پیدا کنم برم یقشو بگیرم بگم چرا؟ چرا من؟ چرا.......
تویه این لحظه فقط یکبار واسه همیشه خندیدم ! خندیدم چون غمگین ترین سکانس زندگیم بود! ادم گریه کردن نیستم! من تو غمگین ترین سکانس زندگیم قهقهه میزدم! و میرم یه لبخند رو لبم میارم و با ماگ قهوه رو صندلی همیشگیم میشنینم و منتظر میمونم تا این قهوه تموم شه! درجریانی این اخرین قهوه ایه که میخورم؟ اخرین باریه که رو صندلی نشستم؟ اخرین باره که دارم غروب خورشید و تماشا میکنم؟ اره یه روزی دفتر نقاشی هر کسی پر میشه و یه ورق میمونه اخرش! حالا فرق من اینه که دفتر نقاشیم گم شده ورقه هاش بجای پر شد از نقاشی های خوشگل درحال پوسیدنه!

اخرین جرعه از قهوه رو مینوشم و یه لبخند به خورشیدی که تقریبا دیگه غروب کرده میزنم و چشامو میبندم ! اره زندگیم تموم شد ! تهش همین بود همین

نویسنده دینا آقایی