قهوه چند سالیه که بخش بزرگی از زندگی روزمره منه. کافئین باعث میشه حداقل چند ساعتی بتونم کارامو سریعتر انجام بدم.
من آدم مضطربیام، از هجوم کورتیزول و آدرنالین توی شرایط بحرانی بگیر تا مفاهیم عمیقتر مثل اضطراب اجتماعی و Selective Mutism و پنیک و چیزای دیگه. و حتی اونقدر قلب سالمی هم ندارم.
مصرف کافئین باعث میشه که علائم اضطراب تشدید بشه. از بالا رفتن سینوسی (sinus tachycardia) ضربان قلب بگیر تا ترشح ACTH که محرک کورتیزوله و ترشح مستقیم کورتیزول و آدرنالین.
اما قهوه برای من صرفاً یه نوشیدنی برای مصرف کافئین نبوده. اگه متوجه باشین مصرف کافئین برای شخص من نه تنها مفید نیست بلکه بیشتر از چیزی که فکر کنید مضره.
چیزی که کل این دنیا رو برای من جذاب میکرد این بود که قهوه توی خودش یه سنت، یه فرهنگ جا داده.
از مراحل دمآوری با انواع روشهاش بگیر تا خواستگاههای مختلفش، تأثیر ارتفاع و رطوبت منطقهای که توش کشت میشه تا انواع دیفکت دون قهوه، آروماها و نوتها و طعمیادها.
چیزی که باعث شد بخوام مصرفکننده قهوه باشم طعم تلخش نبود. اتفاقاً من از اون آدمایی بودم که بعد از خوردن قهوه قیافم تو هم گره میخورد و به زور با شکلات یه فنجون قهوه رو میخورم.
چیزی که قهوه به من داد یه obsession جدید بود. یه مسیر جدید برای جدا شدن از زندگی مزخرفی که نمیخوام توش باشم.
مطالعه کردن راجبش، تست کردن انواع مختلفش، درست کردنش با روشهای مختلف از موکا تا اسپرسو و انواع روشهای قهوه دمی.
بعد دو سال درست کردن و خوردن قهوه شده بود لذتبخشترین قسمت روزم. برام مهم بود چون منو جدا میکرد از روزهای مردهای که باید توی این خاک بگذرونم، از آیندهی نامعلوم، از کشتار مستقیم و غیرمستقیم، از جنگ، از جدایی از جبر، از جبر، از جبر.
ولی دیگه مسئله راجب من یا قهوه نیست.
این روزا قهوهها تلختر از همیشهان، چاییها زودتر سرد میشن، شبا دیرتر صبح میشن، زخما سختتر ترمیم میشن.
نه اینکه توی اونا تغییری ایجاد شده باشه، این منم که دیگه اون آدم قبلی نیستم. توی این مورد حداقل فکر میکنم دیگه هیچکدوممون نیستیم.
این روزا فقط فکر فرارم، فرار از این شهر، فرار از این کشور، فرار از واقعیت یا تو حالت ایدهآلش، فرار از زندگی.