
من همیشه این جمله عمو فرشید رو توی بیوی اکانتام میزدم که «یادت باشه مرتضی پاشایی تا سه سال بعد مرگش آهنگ جدید میداد بیرون. پس برای هیچ کاری دیر نیست.»
تا اینکه این تصویر رو دیدم. و جبر جغرافیایی خورد تو صورتم.
حالا از امثال نیوتون میگذریم که به قولی هنوز بیست و هفت سالش هم نشده بوده که قوانین سه گانه حرکت(لختی، شتاب، عمل و عکسالعمل) به همراه قانون عمومی و جهانی گرانش رو تنظیم و اثبات کرده بوده و تازه حساب دیفرانسیل و انتگرال رو هم اختراع کرده بوده.
یا اصلا چرا راه دور بریم؟ همین شاه اسماعیل صفوی ۱۶ سالش بوده که شاه شده و توی ۳۲ سالگی وقتی مرده نصف منطقه رو با جنگ فتح کرده بوده و ایرانی یکپارچه درست کرده بوده بعد از مدت ها حکومت های ملوک الطوایفی.
راست میگه برای خیلی کارها دیگه دیره. نمیشه خودمون رو که گول بزنیم. ما که نسبتی با این بزرگان نداریم.
مثلا من احمق نزدیک بیست سال از اولین برنامه Hello worldی که نوشتم تو سال اول دبیرستان زمانم میگذره و با همه فراز و نشیب هایی که داشت این سال ها از فضای وب و کامپیوتر جدا نبودم. درسته که خیلی هاش تفننی بود ولی از یه جایی به بعد شد شغلم.
خب من الان باید بیست سال سابقه کار میداشتم ولی چی شد؟ هیچی خانه ای بر سراب ساختم و حالا بعد این همه سال باید برم دنبال یه کار و حرفه دیگه. امکان پذیره؟ شاید. توانش رو دارم؟ شاید. ولی من دلم یه زندگی ساده میخواست. یه زندگی ساده مثل همونی که دختره تو پرده اول قسمت اول سریال کرهای «Boyfriend on demand» تعریف میکنه.
صبح تا عصر حتی با مترو برم سرکار. کاری که عاشقشم و توش خوبم. عصر بیام تو سوییت-اپارتمان اجارهای که دارم یه غذا درست کنم بخورم یه فیلم و سریالی ببینم یکم نت گردی و چت با آدما بکنم و نهایت هم اگه یه همدمی هم بود که فبهاالامراد.
چیز زیادی بود که به عنوان یک جوون از دنیا میخواستم؟ انصاف بدید؟
ما به حداقل ها هم راضی بودیم فقط میخواستیم اندکی آرامش داشته باشیم. عوضش الان شدیم یه گلادیاتور که برای خوشنودی اربابی که روی جونش شرط بندی کرده و رضایت امپراتور تو کولیسیوم با تنی زخمی و خسته از نبردهای بیشمار با تورم و تحریم و گرونی و قطعی آب و برق و اینترنت و هوای ناسالم و از همه بدتر هیولای هایدرا زانو زده بر خاک و تکیه داده به سپر شکسته داره لحظه شماری میکنه که ناگهان یکی برسه و حداقل از این زندگی راحتش کنه.