بازبین محترم این یه داستان کتاب بوستانه تایید کن بعد دو روز
شعری در کتاب بوستان هست که زمانی در کتاب ادبیات فارسی دوره راهنمایی بود:

شبی آه خلق آتشی برفروخت///شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر میگفت اندر آن خاک و دود///که دکان ما را گزندی نبود
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس///تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار///اگرچه سرایت بود برکنار؟
به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگ /// چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟/// چو بیند که درویش خون میخورد؟
مگو تندرست است رنجوردار///که میپیچد از غصه رنجوروار
تنکدل چو یاران به منزل رسند///نخسبد که واماندگان از پسند
دل پادشاهان شود بارکش///چو بینند در گل خر خارکش
اگر در سرای سعادت کس است///ز گفتار سعدیش حرفی بس است
همینت بسندهست اگر بشنوی///که گر خار کاری سمن ندروی
خلاصهاش اینه که یه شبی از ظلم ظالم اینترنت مردم عادی توی دارالخلافه بغداد قطع شد و تقریبا همه اون چیزی که از تجارت الکترونیک و محل درآمد مردم باقیمونده بود آتیش گرفت. تو اون هیروویر یکی که به اسم فعال فرهنگی جبهه خلافت ابومنصور دوانیقی اینترنت پرو داشت شروع کرد به فخر فروختن به مردم و هی استوری پشت استوری میذاشت که اینجا حال همه خوبه. هیچ اتفاقی نیفتاده. نیروهای ما بر سپاه کفر هلاکوخان پیروز شدن.
یکی که اندکی بهره از عقل داشت توی اون شهر برگشت بهش گفت که احمق تو که فقط فکر خودتی و الان داری رانت استفاده میکنی فکر میکنی نونی که میبری حلاله؟ وقتی مردم حق طبیعیشون رو از دست دادن این پز دادن تو فقط خشمشون رو بیشتر میکنه. یادت باشه که دنیا بالا و پایین داره. گهی پشت به زین هستی و سوار خر مراد گاهی هم زین به پشت و خر مراد سوار تو.
حواست باشه با اینکارات داری بذر کینه میکاری. روزی که این بذر گل و میوه بده میوه اش گوارا نیست.
من انچه شرط بلاغ است با تو میگویم. خواه پند گیر خواه ملال
پ.ن: هیچ موقع فکر نمیکردم که داستانی که سعدی هزار سال پیش گفته رو زندگی کنم ولی خب کردیم دیگه. چاره چیه؟