
-وحید جان، پسرم،منم مادرت،تفسیری زنگ می زنم لطفا جواب بده
گجت میکروفن را رها کردم و صدای پیرزن به سرعت برای پسرش فرستاده شد.بی درنگ شنیده شد.گویا آ طرف خط کسی از صحبت با غریبه ها گریزان بود اما مشتاق بود بداند چه کسی ۵ بار برای او درخواست تماس تصویری فرستاده است.
پیرزن کمی روی نیمکت جابه جا شد و باز چشم دوخت به صفحه موبایل من.مانند کودکی که کنجکاوانه به دنبال یک بازی جدید در گوشی پدرش می گردد.
-مادر جان پسرتون خودش داره زنگ میزنه.اماده اید باهاش صحبت کنید؟
-آره دخترم خدا خیرت بده
تماس را قبول کردم و صفحه موبایل را به طرف پیرزن گرفتم.
-سلام پسرم.
-سلام مادر.خوبی مادرم.بابا خوبه؟
-خوبم طفلکم.بابا هم خوبه.عروسم و نیما جان کجا هستن؟حالشون خوبه؟
-رز هم خوبه.گرفتار بیمارستان.نیما خونه پیش خودمه.بابت کرونا مدرسه نمی ره.خودم و رز خونه بهش درس یاد میدیم. شما با کرونا چه می کنید؟
پیرزن بغضی کرد و با چشمان اشک آلود گفت:ما هم خوبیم.از خونه نمیایم بیرون.هر چی می خوایم زنگ میزنیم سوپری واسمون میاره. دلم براتون تنگ شده بود.اومدم پارک.یه دختر خانم بهم گفت میشه از تو گوشی باهات حرف بزنم.
-دستش درد نکنه.از طرف من تشکر بکن.زنگ میزنم یکی از دوستام واستون گوشی خوب بگیره بیاره.که از تو خونه بهم زنگ بزنی.بیرون خطرناکه.نیا بیرون.
-باشه پسرم.دستت درد نکنه.الان اونجا شبه؟
-آره مامان .ساعت دو صبحه.خواب بد دیدم.بیدار شدم دیدم پیام دادی.
_برو بخواب طفلکم.مزاحمت نمیشم.به عروسک و نیما سلام برسون.از طرف من ماچشون کن.
-باشه مامان.فردا پس فردا گوشی رو ردیف می کنم.میگم دوستمهمه چیزش رو یادت بده.به بابا سلام برسون.فعلا مرزها بسته ست.نمیذارن بیایم ایران.احتیاط کنید لطفا.
پیرزن گوشه چشمش را با چادرش پاک کرد و خداحافظی کرد.
قطع کردم.دوست داشتم بغلش کنم و بهش دلداری بدم.اما نمی شد.این کرونا لعنتی نمی گذاشت
-چرا بهش نگفتید پدرش فوت کرده.
صدای گریه پیرزن شدید تر شد و میان گریه گفت:شنیدی که گفت نمی تونم بیام ایران.بالاخره می فهمه.چرا نصف شبی بندازمش تو این مصیبت؟
بذار بچه م بخوابه.میدونم خیلی خسته میشه.گناه داره.
آهسته از روی نیمکت بلند شد و میان گریه سری برای تشکر و خداحافظی تکان داد و هق هق کنان و بی رمق از من دور شد.منی که آن لحظه نمی دانستم آخرین وسیله برای ملاقات مجازی مادری بیمار و پسر در غربت مانده اش هستم .
کاش اپی طراحی میشد که به ما هشدار دهد این آخرین چت،تماس،دیدار،بوسه و خداحافظی ماست
#روایتگرباش