تاحالا چند بار مردی؟
چندتا جون مونده واست؟
شش ماه پیش، من زیر دست جراحی که قول داد زندگیمو نجات میده، مُردم.
حالا من همون کیمیام؛ واسه اونایی که منو یادشون رفته، ولی یه کیمیای دیگهام، برای هرکسی که منو میشناخته.
بله! من و همه زندگیِ من، یک شبه تغییر کرد…

شب آرومی بود. از اون شبای خوشگلِ خونه.
خوراکیهای رنگی روی میز آشپزخونه منتظر بسته بندی و جلسه دفاع من بودن. مامان توی گوشم مدام از خفن بودنم میگفت که چطور قراره داورارو دیوونه خودم کنم و یک بیست محرز از هر سه بقاپم. من اما فکرم پیش علی بود که دو ساعت از تماس پادگان نگذشته دلم تنگ شده، فکر گالری ای که بعد از جلسه دفاع سر خر رو کج کنم و توی شلوغی اون وقت روز با اعصاب سالم برم و برگردم. وسط همین فکرا بودم و توی آینه نگاه میکردم؛ به خیالم از اون لحظههایی بود که باید به کیمیای توی آینه افتخار کنم…
این چیه؟ از کجا اومده؟ نور گرد شده روی گلوم فکرامو توی یک آن خاک کرد و ذوق چشمامو دزدید.
شروع کردم دیوونهوار گشتن قاطی عکسای قدیمی که نشونهای ببینم ازش…
چقدر وقته اینجاس؟ چطور تاحالا ندیده بودمش؟ چطور هیچکدوم از شما تاحالا ندیده بودینش؟ تو مگه مامانم نیستی؟ تو بابام نیستی مگه؟ اگه علی بود حتما میفهمید…
خندههای هیستریک قاطی گریههام و موجود ترسناکی که من شده بودم…
شبونه روی تخت سونوگرافی دراز کشیدم. مرد جوونی به مانیتورش نگاه میکرد و ماسماسک سونو رو روی گلوم تکون میداد. قیافه خوشحالی نداشت. سعی میکرد قیافه غمگینی هم نداشته باشه. انگار این میمیک رو از قبل بارها و بارها تمرین کرده بود. قیافهای که باهاش بتونه به کسی بگه: «متاسفم شما سرطان دارید».
من اون شب مطمئن شدم وقتی مسیری به سمت مرگ رو به روت باز میشه اولین چیزی که به ذهنت میاد خدا و پیغمبر و نمازای نخونده نیست، اینه که چرا من؟
من که هر شیش ماه ازمایش خون دادم، ۲۶ سال هر ورزشی رو امتحان کردم و آووکادو و کرفس خوردم؛ سالی دو سه بار الکل و روزی نصف پاکت سیگار مگه میکشه آدمو؟ چرا من…؟ چرا الان؟ چهل و هشت ساعت دیگه دفاع پایان نامه ارشد دارم، پایان نامه ای که به جای دو سال، چهار سال دهن سرویسیشو کشیدم. سربازی علی و دوریمون داره تموم میشه و زندگی میخواد دوباره روی خوشگلشو بهم نشون بده، آخه چرا الان؟ سوالام تموم نمیشد،اشکامم.
همه دکترا به اتفاق مطمئن بودن که این بیماری حداقل سه چهار سال گذشته رو با من زندگی کرده. باورکردنی نبود… یعنی من روز کنکورم سرطان داشتم؛ شب خاستگاریم هم، شب عروسیم هم…یعنی من با این بیماری سر سفره عقد نشستم و به زیباترین فرد زندگیم «بله» گفتم؛ درحالی که چیزی در من سفره مرگم رو هرروز پهنتر میکرد.
فکر مردن، تنها گذاشتن علی توی این دنیای زشت و بوگندو، تنفر از دکترا و حرفاشون، همه شبای خفگی از بغض و ترس، رسید به اتاق عمل و صدایی که قطع شد و یه جای بخیه ۱۲ سانتی روی گلوم که شبیه یه قلاب بود… قلابی که منو از دهن مرگ بیرون آورد.
بعد از عمل و درآوردن چیزمیزای اضافه از توی گلوم، صدایی که باهاش کار میکردم و خیلیم بهش مینازیدم قطع شد. قورت دادن هرچیزی جز فرنی و بستنی تقریبا غیرممکن بود، مخصوصا آب خوردن که حالا سختترین چالش زندگیم شده بود! سه ماه بعد، واسه محکمکاری یُد رادیواکتیو گرفتم و ۱۴ روز قرنطینه شدم. منی که از ۱۴ سالگی تنها بودن از علی رو هیچوقت تجربه نکرده بودم، حالا بیشتر و بیشتر توی عمق خودم فرومیرفتم و از اون دورتر میشدم و این حتی از آب خوردن هم برام سختتر بود…
امروز که دوباره اینجام یعنی رفتم تا برزخ خودم و مرگ عزیز و ناعزیزم (عزیز برای روح و ناعزیز برای جسمم) رو شکست دادم و برگشتنی خدارو توی راهرو دیدم، بهم گفت:
میبینم که شبهای هجرت رو گذروندی و زندهای!
بهش پوزخندی زدم که «آره!» ولی میخوام روی پیشونیم تتو کنم:
«مارا به سختجانی خود این گمان نبود»
پینوشت ۱: جدا میدونستید تیرویید شما به هزاران روش سامورایی میتونه شما رو بکشه!؟
پینوشت ۲: همه اتفاقات این شیش-هفت ماه رو خلاصه کردم چون امروز آدم آگاهی بخشی و اطلاع رسانی نیستم…ولی انقدر راجع به روندهای پیچیده درمانی و تجربه شخصی بیمارا چیزای کمی پیدا میشه، مخصوصا الان که دسترسی به وب جهانی نداریم، که ازتون میخوام اگر کسی رو میشناسید که تجربههای من میتونه بهش کمک کنه حتما بهم معرفیش کنید. خوشال میشم سردرگمیهایی که خودم داشتم رو از کسی بگیرم.
پینوشت ۳: دختر و پسرایی که قبل از بیماری من زنده بودن، عزیزِ پدر مادراشون بودن؛ امروز زیر خروارخروار خاک خوابیدن و قاتلاشون به ریش مُرده و زنده ما میخندن و من حق ندارم از روند درمانی که طاقت فرسا میشه گاهی شکایتی بکنم؛ فقط میتونم بگم منو ببخشید که کنارتون نبودم…
پینوشت ۴: برای شما هم ۴۰۴ یه طلسم بود که از بلاهاش خلاصی نداشتید؟ اصن شما باور میکنید که ۴۰۴ تموم شده؟
به هرحال امیدوارم ۴۰۵تون خالی از ظلمت باشه..
پینوشت ۵: در فاکدآپترین حالت ممکن، باید بگم دلم واسه همتون خیلی تنگ شده بود. 🫶🏻