ویرگول
ورودثبت نام
سجاد
سجاد۲۳ خرداد ۱۴۰۴
سجاد
سجاد
خواندن ۱۰ دقیقه·۵ ماه پیش

در فقدانت: برای پرنیا عباسی آریمی

در فقدانت، از تو برای تو می‌نویسم. شرمم می‌آید قلم را روی سطرهای دفتری بکشم که باید اشعارت را روی آن‌ها جا می‌دادی.

شاعر من، درست می‌گویند که شعر به کار این دنیا نمی‌آید. البته شاید اگر هنوز بودی، اینطور نمی‌گفتم. تو خود، شعر بودی برای زندگی من. رویا بودی برای چشم‌اندازهای دور دوتاییمان. دقیق‌تر بگویم و خود را خلاص کنم؛ تو همه‌چیز بودی. از من، از ما دریغ شدی.

تو که زیستن را به تمام معنا در دنیای پررنجی که می‌شناختیم، بلد بودی. به من هم آموختی. افسوس که دنیای ما از ۲۳ خرداد با نبودنت چنان تغییر کرده که پرنده‌های آوازخوان صبحگاهی هم دیگر آوازشان را در گلو حبس کرده‌اند. شاید هم من ناشنوا شده‌ام.

گوشم جز صدای تو چیز دیگری را نمی‌شنود.

دنبالت می‌گردد همه‌چیز. همین گوش‌ها بهانه می‌کنند تا یک بار دیگر از تو «دوستت دارم» را بشنوند. چشم‌هایم فقط حتی یک ثانیه دیگر دیدنت را طلب می‌کنند و لب‌هایم هرروز، زمزمه‌وار قربان صدقه‌ات می‌روند.

از همان قربان‌صدقه‌هایی که دوست داشتی. از همان‌ها که در آغوشت می‌کشیدم و در گوشت زمزمه‌اشان می‌کردم. همان‌ها که برایت شعرگونه می‌خواندمشان. تو می‌خندیدی و می‌گفتی که دوباره بخوانم. دوباره می‌خواندم.

عزیز من هزارباره می‌گویم که تو فقط چیزی بخواه. اگر زندگی مرا هم می‌خواستی برایت فدا می‌کردم. قسم به گیسوان بلندت که اغراق نمی‌کنم. خودت بهتر می‌دانی. خودت همه‌چیز را بهتر می‌دانی.

به تو گفته بودم که تو را خدای خود می‌دانم. نشان به همان نامه‌هایمان که کاغذ به کاغذش را از اشک‌هایم پر کرده‌ام. نشان به همان کارت‌پستال‌هایی که برایت می‌نوشتم و مثل گنجی در جعبه‌ای در اتاقت پنهانشان کرده بودی. از آن جعبه تنها دو کارت پستال از زیر آوارها بیرون آمد که فقط یکی‌اشان هم کافی است تا دوست داشتنت را به یاد بیاورم.

بله تو را خدا می‌دانم. رفتی و بی‌خدا شدم. رفتی و من را با تمام آیین‌های دین عشقت بیگانه کردی.

راستی تو که زندگی را فهمیدی و به معنایش زندگی کردی، چه وقت رفتن بود؟ چه وقت آن بود که ما را به حال نزارمان تنها بگذاری؟

نه. این کار تو نبود. این رفتن را کار تو نمی‌دانم. مگر کار ما بود ایستادن جلوی پهپاد و موشک؟ مگر کار ما بود که از کلمات، برای حفظ جانمان سنگر بسازیم؟ مگر کار، دست ما بود؟

نه. جبر بر ما پیروز شد. ما بازندگان این تلاطم و هرج‌ومرجِ یک‌سره شدیم. خوشا به تو که نمی‌دانی کشته‌اندت. خوشا به تو که در اوج زندگی، اوج عشق و عاشقی، چشم‌های زیبایت را برای همیشه بستی. ندیدی چه‌ها که بر سرمان نمی‌آید و آنقدر خسته و غمین هستیم که حتی تاب دیدن خود را در آینه‌ها نیز نداریم. ما که روزی با شما غرق شور زندگی بودیم. آخر همان شورِ از دست رفته، استخوان‌های نازک و ضعیفمان را در هم می‌شکند و در آتش نابودکننده‌ی مرگ می‌سوزاند.

بله بعد از تو، فاصله‌ی مرگ با من از بین رفته است. تو، فاصله‌ی من با مرگ بودی. تو را از بین بردند. از بین تمام این لذت‌ها و دلخوشی‌های کوچک، از بین همه‌ی آن امید‌ها و آرزوها. اهداف و برنامه‌های دوتایی، مسیرهای پیوندخورده و آمیخته در هم زندگی‌هایمان. تو را از بین ما بردند و ما حالا نابودتر از ساختمان‌های موشک‌خورده، آواره‌تر از خیابان‌ها و دلمرده‌تر از پرندگان آوازخوان صبحگاهی، به نفس‌کشیدن ادامه می‌دهیم.

اما چه نفس‌کشیدنی که هر دم و بازدم با یاد شماست. شمایی که دیگر نفس نمی‌کشید. شمایی که چشم‌هایتان را بسته‌اید و چشم‌های ما باران‌زده، شوره‌زار می‌کند صورت‌های رنگ‌پریده‌مان را.

تو مالک سرزمین‌های پرنوری، دشت‌های پر از لاله و نسترن. بیا و تملک کن بر تمام دشت‌های رهاشده به حال خویش. دشت‌های مغموم و افسرده‌ای که تمام گل‌هایشان را برای فقط یک قدم تو بر دامنشان، پرپر می‌کنند.

تو را در کدام صحرا بگردم؟ در کدام گل ببویم؟ به کدام طرف آسمان تیره بنگرم تا نشانی یابم؟

گفته بودم چقدر دوستت دارم و حضور پرمعنایت در زندگی‌ام را قدر می‌دانم. گفته بودم که همسفر راه‌های دوتایی منی. گفته بودم که می‌پرستمت، که دلم می‌رود وقتی برایم می‌خوانی. پرواز می‌کنم وقتی مرا در بغل می‌فشاری. سرم سبک می‌شود اگر نوازشم کنی. راست گفته بودم که فقط یک دقیقه دیگر مرا نوازش کن. به قلم شاعرانه‌ات قسم که گفته بودم و می‌دانستی.

آن‌ها نمی‌دانستند.

نمی‌دانستند که لبانم به بوسیدن تک‌تک انگشتان دست‌های کوچک و مهربانت عادت کرده‌اند.

نمی‌دانستند که فقط یک نگاه تو، مرده را زنده می‌کند و زنده را زندگی می‌بخشد.

بله بدون نگاهت، زندگی رنگ باخته است. تنزل به سطح فقط زنده بودن کرده‌ام. چه تنزلی که هرکسی از دور می‌بیند با خود می‌گوید «خوب است. نفس می‌کشد. تکان می‌خورد و باقی‌اش دیگر مهم نیست.» واقعا هم مهم نیست عزیزم. باقی هیچ‌چیز بدون تو مهم نیست. تو مهم بودی که حالا باید زیر خاک یا در اعماق قلب سنگینم دنبالت بگردم.

یا شاید توی عکس‌هایت آنقدر نگاه کنم تا بفهمم واقعا نیستی. و چیزی درونم آن را پس بزند؛ بریزد بیرون آن افکار دروغین نبودنت را.

آخر می‌دانی، هنوز در باورم نمی‌گنجد که نیستی. می‌گویم به زبان، اما دل بی‌عقلم که نمی‌خواهد بپذیرد. البته حق هم دارد. چطور بپذیرد و به تپیدن ادامه دهد؟ چطور بفهمد تو نیستی، تعطیل نکند و برود تا عزاداری جانانه‌ای برای تو به جا آورد؟

بالاخره عزیز من، من که خودم زده‌ام کنار. نشسته‌ام به حال خودم زار می‌زنم. زنده بودن با شتابی بی‌سابقه بر روی استخوان‌های سینه‌ام می‌تازد و به مسیرش ادامه می‌دهد. آه که تمام مسیر بی‌انتها را سنگ‌فرشی برای تاختنش شده‌ام. هر قدمی که می‌کوبد، بار دیگر به من یادآوری می‌کند که چقدر از زندگی خالی شده‌ام. می‌خواهد به من بفهماند که باید بلند شوم و همراهش بدوم به مقصدی گنگ و ناشناخته. ترسم اما از مقصد نیست، از این است که تو همسفرم نیستی.

یادت هست زمان‌هایی که باهم شتابان همراه زندگی شده بودیم؟ یادت هست قرار بود کمکم کنی، همراهم باشی. شریکم باشی تا کلینیک بزنیم و بیای و بشوی «خانم مدیر»؟

خانم مدیر بیا و مدیریت کن. همه‌چیز به هم ریخته. تابلوهای نقاشی افتاده‌اند کف زمین؛ بیا و بگو کجا بگذارمشان.

بیخیال. دیوارها فرو ریخته‌اند و مرز تمام وقاحت‌های دنیا را جابجا کرده‌اند.

آخر تو چرا زیر دیوار خوابیده بودی؟ به گمانت محکم‌ترین دیوار دنیا را پیدا کرده باشی و در خواب ناز فرو بروی، با بی‌قراری ستون‌ها چه خواهی کرد؟

چه می‌گویم؛ مگر تقصیر دیوارها و ستون‌هاست؟ بهانه‌گیر شده‌ام. به عالم و آدم گیر می‌دهم.

اصلا تقصیر کیست که خانم مدیر نشده، همه‌چیز را رها کردی و رفتی؟

در واقع مجبور شدی. چه کسی مجبورت کرد؟ «یک نفرِ» اعداد و ارقام کشته‌شدگان جنگ دوازده روزه و «یک نفرِ» زندگی من. میان این «یک نفر»ها دنیایی تفاوت است.

چه کسی مجبورت کرد که وقتی لباس‌های نوت را در کمد اتاقت آویزان کرده بودی و کهنه‌ها را کنار گذاشته بودی تا «مامان معصوم» بدهدشان به نیازمندان، یک و نیم ساعت بعدش نه خودت باشی، نه مامان معصومی و نه لباسی؟

چه کسی مجبورت کرد که وقتی به امید دیدار فردایمان و خریدن گل برای افتتاحیه‌ی گالری «آزاده» چشم‌های زیبایت را می‌بندی، یک و نیم ساعت بعدش نه خودت باشی، نه امیدی و نه گلی برای افتتاحیه؟

اما چشم‌هایت سر جایش بود. سرجایش بود، ولی بسته؛ زیبا، ولی کبود؛ خوابیده، ولی مرده...

چه کسی مجبورت کرد که وقتی به من یاد دادی که می‌توانیم در آغوش هم آرامش بگیریم؛ که زندگی یعنی همین آغوش‌ها و بوسه‌ها، یک و نیم ساعت بعدش نه خودت باشی، نه آغوشی و نه بوسه‌ای؟

چه اتفاقی در این یک و نیم ساعت افتاد؟ که من بیدار شدم و تو نه. ساعت ۱:۵۸ به هم شب‌بخیر گفتیم و چشمانمان را با هزار امید و آرزو بستیم و ساعت ۳:۳۰ من از صدای ضدهوایی‌ها بیدار شدم ولی تو نه؟

شعر به کار این جهان نمی‌آید وگرنه شاعر زیبای من، چرا و به چه سبب چنین دردمند شدیم؟ البته، البته درست است که انسان است و دردمندی‌هایش. ولی از چه بابت این چنین رنجورترین آدم‌های دنیا شدیم؟ تو که نه؛ خودم را می‌گویم. تو در اوج زندگی رفتی. بله رنج‌آور است، اما دلم را خوش کرده‌ام که احتمالاً موج انفجار، زمان برای درکِ نزدیکی مرگ به تو را نداده است.

آه که آدم می‌تواند به چه چیزهایی دل خوش کند. همیشه همین بوده. در این جغرافیای رنج، دفع افسد به فاسد کرده‌ایم و نهایتاً دلمان را هم خوش می‌کنیم که خوب شد آن‌یکی نشد و این‌یکی شد. آخر چه فرقی می‌کند؟ تمامش تباهی است.

پرنسس من.

خوب یادم هست که چقدر دوست داشتی مثل پرنسس‌ها با تو رفتار کنم و قسم به موهای بیرون از آوارت که دریغ نکردم. تو پرنسس من بودی و هستی عزیزترینم.

نشان به آن نشان که عکس‌هایت را آرام می‌بوسم. ذره‌ذره از عطرت که دست «آزاده» باقی مانده به دستبندی که از دستان خودت بازش کردی و به من دادی، می‌زنم. در خانه آرام راه می‌روم چون از تابلوی تصویرت بر دیوار، به من نگاه می‌کنی.

تو پرنسس من بودی. وقتی برای آخرین بار داخل آمبولانس بودی و گذاشتند صورت ماهت را ببینم هم، مانند پرنسس‌ها بودی. بهشان گفتم می‌خواهم خداحافظی کنم؛ دوباره صورتت را پوشاندند. دست به‌روی پیشانی‌ات گذاشتم و خداحافظی کردم.

همان پیشانی که اگر کنار هم راه می‌رفتیم، بارها و بارها به صورتم نزدیکش می‌کردی تا ببوسمش؛ یا وقتی چیز بامزه‌ای می‌گفتی یا وقتی نمی‌گفتی.

فکر می‌کردم اگر برای آخرین بار نبینمت یا دستم را روی پیشانی‌ات نگذارم و با تو حرف نزنم، می‌میرم. من که مرده بودم؛ چه فرقی داشت؟

نمی‌دانم شاید برای اینکه هنوز باور ندارم که دیگر نیستی. همانجا هم باور نداشتم. فکر می‌کردم همه‌ی این اتفاقات یک کابوس طولانی است یا فیلمی آخرالزمانی.

آخرالزمان بود خب. موهایت بیرون از آوار و تشکت که خون تو را نشان می‌داد. همانجا زمان را به آخر بردند.

برای من، روزها پشت هم می‌آیند و می‌روند، اما خودم در ۲۳ خرداد جا مانده‌ام.

در همان بلوک، زیر همان ساختمان و با تصویر آتش‌نشانانی که پس از ساعت‌ها، جسم بی‌جانت را از زیر آوار خارج کردند.

باورت می‌شود حتی تا زمانی که درت بیاورند، ذره‌ای امید داشتم که زنده باشی؟ احمقانه بود و می‌دانستم که احمقانه است.

اما مگر همیشه دنیا همینطوری نبوده؟ خودمان را به حماقت بزنیم تا متوجه رنج‌هایمان نشویم. من می‌خواستم احمق باشم، اما تو کنارم باشی.

احمق باشم تا خودم را قانع کنم که بله همه چیز نابودشدنی‌است اما نه برای من! فکر کنم همه بدبختی‌های انسان برای دیگران است. وقتی ساعت ۳:۳۰ بیدار شدم، علیرغم تماس‌های فراوانم به تو که بی‌پاسخ ماندند، ذره‌ای فکر نکردم که شاید اتفاقی برای تو افتاده باشد. برای تو، برای خودم، برای ما...

مایی که دیگر از یکیمان فقط یادگاری‌هایش مانده و از دیگری، جسمی تنها که فقط نفس می‌کشد.

برای کسی که هر روزش را در همان فاجعه سپری می‌کند، دیگر چه فرقی می‌کند که امروز بمیرد یا فردا؟ الان بمیرد یا یک ساعت دیگر؟ اصلا تمام این‌ها چه فرقی می‌کند؟

من همه چیزم را از دست داده‌ام و این نوشته هم برای تو است. این متن هم از آنِ تو است تا چیزهای بیشتری باقی مانده باشد.

حریصِ تمام توام. حالا که خودت نیستی حریصِ یاد تو، غم از دست دادن تو و تمام عکس‌ها و فیلم‌های توام. همه را می‌خواهم و نمی‌خواهم.

می‌خواهم چون اثری از تو در آن‌هاست؛ انگار که هنوز زنده‌ای و فقط الان کنارم نیستی.

نمی‌خواهم چون دست از تمام میل‌های سیری‌ناپذیر کشیده‌ام. می‌دانم دنیایی خاطره هم از تو داشته باشم، دنیایی یادگاری هم از تو داشته باشم، باز هم برای فقط یکی دیگرشان حاضرم جان بدهم. هرگز کافی نیست. همانطور که عشقمان پایان نداشت، میل من به تو و حالا تصاحب یادگاری‌هایت هم پایان نخواهد داشت.

چه دویدن‌های بی‌پایان غریبی است. می‌دوی و در تصورت زندگی می‌کنی، ولی آگاه نیستی که همین حالا هم با هر نفس، با هر قدم، کمی به مرگ نزدیک‌تر می‌شوی.

انتظار چیز خوبی است. آدم‌ها گاهی منتظر رسیدن اتوبوس یا مترو هستند؛ گاهی منتظر یک تلفن یا نامه؛ گاهی منتظر یک اتفاق خوب یا دیدار عزیزانشان؛ گاهی هم مثل من منتظر مرگند. مرگی که پایانی است به ماهیت رنج‌های زندگی. پایانی است به غم همیشگی من.

اما کاش تو بودی و من، این سطرها را برای قدردانی از عشقمان خط‌خطی می‌کردم؛ نه برای نبودنت و نداشتنت.

تا آخرین نفس دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.

۱۰ مرداد ۱۴۰۴

جنگشاعر
۰
۰
سجاد
سجاد
۲۳ خرداد ۱۴۰۴
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید