
از سوژه های مرتبط با قتل و جنایت گرفته تا ادای احترام محرز به تاریخ سینما و فیلمسازی، از شخصیت های دوگانه تا تکرار مدور، از برداشت های بلند (لانگ تیک ها) تا تجربه های جدیدتر؛ خرگوش سیاه خرگوش سفید، تازه ترین ساخته شهرام مکری اینجاست. با طراح صحنه ای جذاب تر از هجوم و فیلمنامه ای منجسم تر از جنایت بی دقت و فیلمبرداری ای که مدام پخته تر از گذشته میشود، البته با چاشنی لانگ تیک های همیشگی.
مکری این بار سوژه ای را مقابل دوربین چیده است که بیش از پیش دربارهٔ سینماست. دو گروه مشغول ساخت دو فیلم که یکی از آنها بازسازی هزاردستان علی حاتمی ست و اتفاقا کارگردانی ایرانی یعنی شهرام دارد و البته در کل فیلم او را نمیبینیم. ارجاعات مستقیمی به فیلم های متأخر دیوید لینچ یعنی مالهالند درایو و اینلند امپایر داده میشود و همچنین ایده ای از فیلم موتور های مقدس لئوس کاراکس اخذ نموده و با شکستن منطق واقع گرایانه، پایش را از تجربه پیشین خودش فراتر میگذارد. در این فيلم روایاتی که از گذشته رخ میدهد (ماجرای هفت تیر و قوطی سیگار) به نوعی نقش اساسی در کنش فعلی فیلم ایفا میکنند. و البته صحنه هایی رویاگونه از دختر تاجیک فیلم (دختر گلچهره) که با یک طناب به بالا عروج میکند و از محیط سیاه خارج میشود. (ارجاع به فیلم هجوم و عروج سامان) که با توجه به کنش اشیاء، عناصر رئالیسم جادویی نقش مهمی در فیلم ایفا میکنند.

برخلاف اپنینگ و سکانس آغازین درخشان فیلم، خیلی زود پی میبریم که اینها تنها یک خرده روایت هستند، سه خرده روایت در فیلم جریان دارد : (خرده روایت دختر گلچهره و تلاش هایش برای بازیگر شدن، خرده روایت بابک و هفت تیری که قرار است در بازسازی فیلم هزاردستان استفاده شود و خرده پیرنگ ساخت یک فیلم درام خانوادگی) و البته دوبار حضور شبح وار شهرام مکری در پس زمینه! اساساً متا-فیلم بودن و خود ارجاعی بودن در اینجا پررنگ میشود، به قدری که شاید برای درک بهتر، لازم باشد به آرای یکی از متفکران پسا ساختارگرا یعنی ژاک دریدا و مفهوم Deconstruction یا واسازی (یا شالوده شکنی و بن فکنی) نزدیک شویم. درواقع در آثار مکری، به ویژه این فیلم مسئله چیستی داستان نیست. مسئله خود روایت داستان است و اینکه چگونه میتواند یک داستان به گونه های مختلف تکرار شود. درواقع مکری با تکرار این داستان به گونه های مختلف، جزئیاتی تازه را بازنمایی میکند که در وهلهٔ اول ممکن است به نظر مخاطب بی معنی، بیهوده و بعضاً احمقانه باشد. اما اگر با منظر و دیدگاه ژاک دریدا پیش برویم، طبعاً با خودمان خواهیم گفت که : «شاید حاشیه اهمیتی به اندازه متن داشته باشد.»
در پایان فیلم، همانند جنایت بی دقت، هر سه خرده روایت به هم دیگر متصل میشوند اما درک این اتصال به طبع برای بیننده (حداقل در نخستین تماشا) دشوار خواهد بود.