
خودآزاری داشتم ؛ شرایط که سخت می شد ، سخت تر کنده میشدم و سخت تر می بریدم .
بدبختانه من آدم جنگیدن بودم و زندگی رفتار در خوری با جنگجو ها نداشت !
جهان به کام ناجنگجو ها بود ، آنان که به خط مقدم نرسیده ، پس می افتادند و زیر همه چیز میزدند .
من آدم شانه خالی کردن نبودن و خود را خلاص از رنج ها و دست برداشتن ها نمیدانستم ...
من خود را مجبور میکردم بماند و چیزی که حقش از جهان بوده را با دست های خودش بسازد ، رنج بکشد و آسیب ببیند و پیر بشود و بسازد و بسازد ...
من پیر مسئولیت پذیری و توقعات بسیار خودم بودم و اشتباه کردم که وقتی همه پناه میبردند، به هر زحمتی خودِ خسته و فروپاشیده ام را جمع و جور میکردم و استوار میایستادم .
من شاد بودم ، خیلی شاد بودم ، و خیلی شاد بودم و از یک جایی به بعد ، دیگر شاد نبودم و اندوه جهان بود که در سرتاسر وجودم تار بسته بود ...
پ ن : کپی پست از نرگس صرافیان
بود که در سراسر وجودم تار بسته بود ...