دَرد،دَرد،دَرد،دَرد،دَرد،دَرد و باز هم دَرد!

امیدوارم این نوشته هم مثل خیلی از نوشته های دیگری که توی پستم گذاشتم اصلاً خونده نشه. برای همین اینجوری تیتر زدم که همه حالشون از این مطلب به هم بخوره و اصلاً بهش نزدیک نشن. بگن برو گمشو بابا با این تیتر زدنت.اتفاقاً می خوام همین رو بگن.شما هم اگه قصد کردی این مطلبو بخونی و حال و روز خوبی نداری خداوکیلی این مطلب رو نخون.حالت بدتر می شه.من شرمنده ات می شم.

حال آدمیزاد همیشه یکجور نیست.یک روز اینقدر سر حاله که همه عالم رو خوب می بینه،یک روز هم حالش اینقدر بده که همه عالم رو بد می بینه و این بد دیدن از یه جایی باید بزنه بیرون یا باید از حلقت بزنه بیرون و داد و فریاد کنی یا باید از جایی مثل کیبورد بزنه بیرون و بشه این نوشته احمقانه دردآلود.

چند روزه دوباره تمام بدنم درد می کنه.

سابقه یک سری از درد هام برمی گرده به یک تصادف شدید در اتوبان تهران-کرج.داخل اتوبوس سرویس در تاریخ 1382/02/15 ،روز دوشنبه ،ساعت 2:30 بعد از ظهر ،نرسیده به عوارضی،اینقدر ترافیک شد که ما رو با هلیکوپتر بردند بیمارستان.رضایت دادم تا راننده دچار مشکل نشه.توی این تصادف پای راستم از ناحیه زانو بدجور آسیب دید.از همان تاریخ به بعد کم کم درد های زانوی پای چپ و کمردرد هم اضافه شد.تا زمستان سال94 دردهام فقط دردهای مثلثی دو زانو و کمرم بود.بعد از این تاریخ کم کم دردهای دیگر تمام بدنم رو گرفت.ریه هام،کبدم،معده ام،پروستاتم،کلیه هام و...در کمتر از یکماه یک دفترچه بیمه را تموم کردم.هر دکتر متخصصی که رفتم به دکتر متخصص دیگه ای حواله ام کرد و دست آخر بهم گفتند بیماریت حمله پانیک هست.فارسیش می شه وحشت زدگی. دردها و عوارض این بیماری از اسمش به مراتب وحشتناک تره.لامصب امید به زندگیت رو تا مرز صفر پیش می بره.یک بیماره عصبی و روانی بدخیم که درمانش مثل سرماخوردگی کار چند روز نیست.بعد از تشخیص بیماری هم سه تا دکتر عوض کردم.دکتر اول عاجز شد و من رو به یک دکتر دیگه حواله داد و وقتی پس از چند ماه بدتر هم شدم رفتم پیش یک دکتره دیگه.همشون گفتند بیماریت همون پانیکه ولی هنوز توی درمانش موندن.داروهایی که بهم می دن بعد از کلی عوارض که به همراه دارند، کمی بهترم می کنند ولی بعد از مدتی کاملا بی اثر می شن.دوباره چند روزه که دردهام بی نهایت زیاد شدند.دیشب وقتی خوابیدم به قدر حالم بد شد که اشهد خودم رو خوندم و گفتم به احتمال زیاد این آخرین شب زندگیمه.ولی نبود.صبح دوباره بلند شدم و با همه درهام در ظاهر یک آدم سالم رفتم سر کار و بیشتر از هر روز هم کار کردم.بدی یا خوبی این بیماری اینه که هیچ کس باور نمی کنه بیماری و هیچ کس درکت نمی کنه.همه ازت توقع یک آدم سالم رو دارند ولی فقط خدا می دونه تو از لحاظ روحی و جسمی داری چی می کشی.

اگر این مطلب رو نوشتم برای اینه که وقتی هیچ دارویی حالم رو خوب نمی کنه،وقتی از تمام دوا و درمانها قطع امید می کنم به قرص و کپسول کلمات رو می آورم.تنها وقتی می نویسم کمی تسکین پیدا می کنم.یعنی دردهام سرجاشون هستند ولی من حواسم کمی ازشون پرت می شه.اگر سلامت هستید خداوکیلی قدر سلامتی تون رو بدونید.هیچ کس به اندازه من این حدیث پیامبر اکرم صلی علیه واله و سلم رو درک نمی کنه:«نعمتان مجهولتان،الصحه و الامان.» یعنی دو نعمت مجهول هستند.نعمت سلامتی و امنیت.نمی دونم کجا کفران نعمت سلامتیم رو کردم که اینقدر زود ازم سلب شد.من در سال 82 که دچار سانحه شدم فقط 24سال داشتم تا امروز که 38 سالمه درد تقریبا همیشه همراهمه.از اون تاریخ نتونستم مثل بچه آدم به پهلو بخوابم.چون نمی تونم زانوهام رو روی هم بندازم.بینید همین به پهلو خوابیدن و زانو روی زانو انداختن رو من می دونم چه نعمتیه که سالهاست از دست دادم.بعضی موقع ها به همسرم می گم حاضر یک میلیون بدم فقط 24 ساعت بدون درد و سالم و سرحال طی کنم.

البته در مورد من یک مسئله دیگه هم وجود دارد و اون اینه که روحم پدر جسمم رو درآورده.روحم خیلی بلندپروازه ولی جسمم نمی کشه.روحم می خواد 24 ساعته جسمم بدوئه ولی جسمم حتی توان یک ساعت راه رفتن آهسته هم نداره.بیش از هزار ایده به ثمر نرسیده رو یاداشت کردم که یک روز انجام بدم.روحم می گه اینها رو انجام بده دیر می شه ها بدو.جسمم می گه زکی برو بابا حال داری.

اگر روح و جسم سالمی دارید قدرشون رو بدونید.حتی یک لحظه رو از دست ندید.خدا بیامرزه مهرداد اوستا رو یک شعری داره که می گه از درد گفتن و از درد شنیدن پیش مردم بی درد ندانی که چه دردیست.بازم الهی همه مردم بی درد باشن.