فرشتگی نکن!

شیطان شدن از فرشته شدن به مراتب سهل تر است.برای اینکه شیطان بشوی،یک نه گفتن آنجایی که نباید نه بگویی کافی است.ولی برای فرشته شدن باید تا روزی که زنده ای چشم بگویی.و کیست که نداند همه ی عمر چشم گفتن،چقدر سخت است.حتی اگر آن کسی که باید به او چشم بگویی،خوبترین خدای عالم باشد!

آدمها از همان کودکی،میل شان به شیطان و شیطنت بیشتر است.اکثر ما وقتی کوچک بودیم عبارت«شیطانی نکن!»را از بزرگترهایی که خودشان اغلب ختم شیطانی کردن(!)بودند،شنیده ایم؛ولی کدام یک از ما عبارت «فرشتگی نکن!»را حتی برای یک بار شنیده است؟!هیچ کدام!چرا؟چون فرشتگی کردن سخت است یا اصلاً حواسمان نیست که فرشتگی کردن هم ممکن است.امّا من به جز شیطانی هایی که کردم و هنوز می کنم، یک مدت به صورت پاره وقت فرشته بودم و فرشتگی کردم!

ماجرای فرشتگی کردنم از جایی شروع شد که فرزند اولم خواندن را آموخت.چه وقت خواندن را آموخت؟در سنّ پنج سالگی.درست همین مقطع بود که در راستای تربیت صحیح تر،روش خلّاقانه و بکری را پیش گرفتم.به او گفتم که فرشته ها برای بچه های خوب نامه می نویسند و زیر بالش آنها می گذارند و هر از چند گاهی یک نامه ای می نوشتم و وقتی خواب بود،زیر بالش او می گذاشتم.نامه ها را در کاغذهای ابر و بادی می نوشتم تا از جنس کاغذهای دم دستی نباشد و باورپذیرتر باشد.او هم شب ها را پس از شنیدن یکی از قصه ی شب های عجیب من و به این امید که صبح که بر می خیزد،نامه ای زیر بالشش باشد،خوب می خوابید.

هر روز صبح که از خواب بلند می شد،با شوق و ذوق وصف ناشدنی زیر بالشش را نگاه می کرد.نامه را بر می داشت و با سواد کودکانه اش می خواند.هر جایی هم که به خاطر دستخطِ بدِ فرشته(!)به تته پته می افتاد از مادرش که در خانه حاضر بود،کمک می گرفت.بعد از ظهرها هم بدون این که بداند من خود فرشته هستم، دوان دوان به سوی من می آمد و نامه ی فرشته را به من نشان می داد و از چیزهایی که او برایش نوشته بود،می گفت.

این فرشتگی خیلی فایده داشت.هر چه فرشته می گفت،او گوش می کرد و نکته به نکته مو به مو به کار می بست.فرشته می گفت:«قبل از مسواک زدن نخواب،غذایت را خوب بخور.شیر بخور تا قوی بشوی.هر چه پدر و مادرت گفتند بگو چشم.به بزرگترها سلام کن.میوه ی نشسته نخور.با ادب باش.شب ها زود بخواب...»

امّا چیزی نگذشت که اولین سوالها شروع شد؟فرشته ای که برای من نامه می نویسد چه شکلی است؟چرا خودش را نشان نمی دهد؟خوشبختانه آن اوایل به اقتضای خردسالی اش هر جواب ساده ای را قبول می کرد.

از نامه های فرشته مثل گنجی گرانبها محافظت می کرد.از شکل و شمایل هرگز ندیده ی فرشته نقاشی می کشید.فرشته در حال بازی کردن.فرشته در حال غذا خوردن.فرشته در حال موتور سواری.فرشته سوارِ دوچرخه!

تا اینکه رفت مدرسه و به همکلاسی هایش گفت که یک فرشته برای من نامه می نویسد.آن ها هم به او گفتند که اصلاً همچون فرشته ای وجود ندارد.چه کار کنم چه کار نکنم؟فرشتگی ام سخت در خطر بود.به او گفتم برای فرشته نامه بنویس و بگذار زیر بالشَت تا خودش بیاید و جواب سوال های تو را بدهد.این کار را کرد و باز هم کم و بیش به جواب های فرشته قانع شد.بالاخره سال اول ابتدایی به خیر و خوشی و البته با کمی شکّ و تردید گذشت و من از فرشته بودن و فرشته ماندن،جان سالم به در بردم.

کلاس دوم ابتدایی که رفت،اوضاع وخیم تر شد.همکلاسی های او برایش روشنگری کردند که یک نفر دارد تو را گول می زند و خودش را فرشته جا می زند.ولی او به اندازه ای فرشته را دوست داشت و با او انس گرفته بود که دلش نمی خواست به این سادگی او را از دست بدهد.سوال هایش جدّی تر و دقیق تر شده بود.دیگر نمی شد به راحتی سوال هایش را جواب داد.

به چه کنم چه کنم افتاده بودم که این فرشته ای که برایش درست کرده ام و چهار سالی با او انس گرفته است را چه جوری از بین ببرم.تا اینکه تصمیم گرفتم به رسم اخلاق خوب یا بدِ همیشگی ام یک راست بروم سر اصل مطلب.بنابراین به او گفتم:«پسرم،فرشته من بودم...!»

باور نمی کرد.یعنی نمی خواست باور کند.مانند کسی که مرگ ناگهانی خویشاوند نزدیکش را نمی تواند باور نمی کند،در برابر مرگ فرشته مقاومت می کرد.خودش را زار و زمین می زد و در حالی که اشک می ریخت می گفت: «دروغ می گویی.فرشته هست...!»

ای کاش هیچ وقت به او نگفته بودم که من فرشته نیستم.او به این فرشته تا آخر عمرش نیاز داشت.ای کاش لااقل پایان فرشتگی ام را به سبک فیلم های اصغر فرهادی باز گذاشته بودم.زبان بسته تا صبح آن روز گریه کرد.تا چند روز بغض داشت.تا مدتها افسرده بود.

از وقتی فهمید فرشته ی تقلّبی،من بودم.تا مدتها مرا به عنوان یک پدرِ صادق هم قبول نداشت.جوری که به خودم گفتم:«ای کاش مثل همه ی پدرها،فقط پدری ام را می کردم،فرشته شدن و فرشتگی کردن پیشکش!»

ای کاش دوستانی که در انتشارات مشورک حضور دارند و در مورد کودکان و نوجوانان،مطالب خوبی می نویسند، چنانچه این نوشته را می خوانند.در مطلبی،میزان اشتباه و درست بودن این کار را تحلیل کنند تا درس عبرتی باشد برای آیندگان.

مطلب قبلیم:

https://virgool.io/@Jalal-Mohseni-Sh/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%9B%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%81%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-z2tlzxqhbbco

حُسن ختام:چنگیز آیتماتوف:

انسان باید برای فهم دنیا و در پی فضاهای تازه باشد.زندگی ما پر از تصاویر زیباست،سینما و تلویزیون،مُدام مردمِ زیبا،سواحل زیبا،ماشین‌های زیبا و عشق‌های زیبا را نشان می‌دهند.این،ذهن مردم را تنبل می‌کند.ما به آن ادبیات قدرتمندی نیازمندیم که چنین حجاب زیبایی را کنار بزند و ما را وادار به تفکر دربارهٔ معنی و پیچیدگی‌های زندگی کند.