نَه!!!

یه بار که آقای حسنی می خواست کتش رو بپوشه.یه فندک خیلی قشنگ از توی جیب کتش افتاد بیرون. با تعجب پرسیدم:"رفیق!تا اونجایی که من می دونم تو اصلاً اهل دود و دم نبودی،پس این فندک چیه؟!"جواب داد:"اگه راستشو بگم بارو می کنی؟"گفتم:"من تا حالا از تو دروغ نشنیدم که این یکی رو باور نکنم!"ادامه داد:"حقیقت چند نفر تا حالا جلوم سبز شدن و ازم آتیش خواستن.منم که نداشتم بهشون گفتم نه،ولی بعدش بدجور عذاب وجدان گرفتم.چون قیافه بعضیاشون نشون می داد از سر بدبختی و درماندگی به یه نخ سیگار پناه آورده بودن و دست آخرم توی روشن کردنش مونده بودن.برای همین تصمیم گرفتم یه فندک بذارم توی جیبم تا این دفعه اگه یه نفر پرسید آتیش داری.مجبور نشم بهش بگم نه!"

یکسال گذشت:

آقای محمدی رو دیدم که لباس مشکی تن کرده بود.بهش گفتم:"چی شده آقای محمدی بدی نرسه؟"بنده خدا سر درد و دلش رو باز کرد و از بی جنبه بودن بعضی از جوونا گفت و رسید به اینجا که پسر عموی پدرش هنوز چند ماهی از ازدواجش نگذشته بوده که دو روز قبل با زنش جر و بحث می کنه.از شدّت عصبانیت می ره توی حیاط قدم می زنه ولی یه لحظه به سرش می زنه و شیلنگ بنزین موتورش رو می کشه بیرون و می گیره روی رخت و لباسش.بعدم می ره خونه که خودشو جلوی زنش آتیش بزنه.ولی همسرش که از پنجره دیده شوهرش رفته توی حیاط و رخت و لباسشو بنزینی کرده،سریع هر چی کبریت و فندک بوده رو قایم می کنه.اون بنده خدا هم وقتی کبریت و فندکی پیدا نمی کنه از خونه می ره بیرون و به اولین نفری که می رسه،می پرسه:"داداش آتیش داری؟"و اون از خدا و از همه جا بی خبر با اینکه سیگاری نمی بینه،فندکش رو تقدیم می کنه و اون اتفاقی که نباید بیفته میفته.ازش پرسیدم:"شما از کجا می دونید اینجور اتفاقی افتاده؟ "گفت"تموم این چیزا رو زنش که دنبالش دویده بوده بیرون به فاصله ده بیست متری دیده!"دوباره پرسیدم: "اونی که فندک رو داده،متوجه بوی بنزینی که روی لباسای پسرعموی پدرت بودم نشده؟"جواب داد:"اتفاقاً این رو ازش می پرسن جوابش این بوده که از وقتی سینوساشو عمل کرده بوده بو نمی فهمیده!"

بعد از این گفتگو رفتم توی این فکر که نکنه اون کسی که آتیش داده به پسر عموی پدر آقای محمدی،آقای حسنی باشه.چون خوب یادم بود که اونم سینوساشو جراحی کرده بود!

یکسال دیگه هم گذشت:

آقای حسنی رو بعد از دو سال دیدم.بعد از چند دقیقه خوش و بش،ناخودآگاه به یاد قصه پسر عموی بابای آقای محمدی افتادم.ازش پرسیدم هنوزم فندک توی جیب کتت می ذاری.کمی رنگش قرمز شد و با صدایی که اصلاً شبیه صدای دو دقیقه قبلش نبود گفت:"نه!!!"

نتایج اخلاقی:

  • هرگز موتور نخرید!
  • اگر جنبه ندارید ازدواج نکنید!
  • اگر ازدواج کردید،با همسرتان جرّ و بحث نکنید!
  • اگر با همسرتان جرّ و بحث کردید برای قدم زدن به حیاطی که موتورتان در آنجا پارک است نروید!
  • اگر سینوس های خود را جراحی کرده اید به کسی که سیگاری در دست ندارد،فندک قرض ندهید!
  • نه بگویید.بعضی از بله ها همان بلاها هستند!
  • سیگار نمی کشید،فندک نخرید!
  • بقیه را شما بگویید!
این دست و فندک اصلاً به آقای حسنی مربوط نیست و تصویر صرفاً برای تزیین مطلب است!
این دست و فندک اصلاً به آقای حسنی مربوط نیست و تصویر صرفاً برای تزیین مطلب است!



معرفی مطالبی که از اول هفته تا پیش از این مطلب نوشتم(به ترتیب):

«آیا ما برای کود شدن خلق شده ایم؟!»

«دلم یک مرد می خواهد!»

«انتقام به سبک یه کفترباز!»

«جعبه کمک های ثانویه در غروب آفتاب برجام(طنز)!»

«در ستایس خال و...؟!»

«حال خوب با تماشای آثار ولادیمیر کاش»:این یکی جزء چالش "حال خوبتو با من تقسیم کن"هم است.

«مرگ هموطنان عزیزمان به علّت خوردن قارچ های سمّی یا فقر اطلاع رسانی؟!»




معرفی مطالبی که در بیست روز اخیر در چالش «حال خوبتو با من تقسیم کن» شرکت کردند.(به ترتیب جدیدترین):

«خاطره ی دو هفته بدون اینترنت در طبیعت»

«حال من با تو خوبِ خوب است (نون والقلم ومایسطرون)»

«خوشحال باش :))»

«تسلی‌ها و خوشی‌هایتان را از کجا می‌آورید؟»

«آدما هر کدومشون یه جوری حالشون خوب می شه!»

«عممممممممه خانم»

«لبخند هیچ هزینه ای ندارد!»

«اخبار یعنی بی خبری!»

«دست‌کاری‌های من در زندگی (۱)»

«رمان نبرد: همراه با انقلابیون آمریکای لاتین»

«دل و دماغ را کناری بگذار و تکانی بخور»

«میشه یک لحظه بهم‌ هدیه بدی؟»

«یک مهربانی کوچولو :)»

«شروع شکارچی»

«گزارش یک صبح بهاری»

«بخند تا دنیا به روت بخنده؟»

«جادوگر»

«شلوار مدرسه»

«دوسِت دارم»

«حال خوب تو از من، حال خوب من از تو»

«یک خانه پر از حال خوب...»

و برای خواندن بقیه به پُست زیر سر بزنید:

«چالش حال خوبتو با من تقسیم کن و معرفی برترین ها تا این لحظه»