یاد اون روزهای خوب!

شب های یلدا که می شد در خانه پدربزرگمان جمع می شدیم.یک سینی پر از انار(انارهایی که از همان باغ خودشان در اوایل آبان که زمان چیدن انار است،چیده بودند) را در سینی ریخته و روی کُرسی می گذاشتند، بعدش ریز و درشت،بزرگ و کوچک،همگی می رفتیم زیر کُرسی.زیر کُرسی رو یک منقل پُر از زغال گرم می کرد.امّا خوب یادمه که دل هایمان هم خیلی گرم بود.چیزی که در آن هوای سرد گرممان می کرد همان دل های گرممان بود و نه شندرغاز زغال داخل منقل.آنقدر گرم که بگو بخندهایمان تمام فضای خانه را بر می داشت.دایی صد و بیست کیلویی ام که مرد شیرین سخن و شوخ طبعی بود به مزاح می گفت:«مگر امشب صبح می شود!...چه جوری یلدای به این بلندی را صبح کنیم؟!»

بالاخره این که ایّام خوشی بود.البته وقتی در آن ایّام به سر می بردیم هرگز نمی پنداشتیم که روزی از آن ایّام به خوشی یاد خواهیم کرد.و شاید روزی هم از همین ایّام که گمان می کنیم در آن خوش نیستیم به خوشی یاد کنیم.

مارک تواین:«خوشبختی ميتواند مجموع بدبختی هایی باشد كه بر سرمان نيامده است.»

در آن ایّام هنوز طعم گسِ فراق اطرافیان را نچشیده بودیم و صدها هنوز تلخ دیگر که بعدها رخ دادند نیز اتفاق نیفتاده بود تا دل هایمان سرد شود.به سردی یخ های یخچال های قُطب.دل هایی که اگر دور تا دور خودمان را بخاری روشن کنیم یا خودمان را در دل آتش بینداریم،دیگر به گرمی آن روزها نخواهد رسید.

و فردا شب باز هم یلدایی دیگر.یلدایی که دیگر در آن نه از آن پدربزرگ و مادربزرگ خبری است و نه از آن دایی چاق بذله گو و نه از آن کُرسی و نه از آن دلهای گرم.گرمتر از زغالهای داخل منقلِ زیر کُرسی.

امّا باز هم خدا را هزاران مرتبه شُکر.شُکر که هنوز کسانی برایمان باقیمانده اند که در شب یلدا ما را برای جمع شدن دور هم دعوت می کنند.البته نه مثل آن موقع ها برای«گُل گفتن و گُل شنیدن»،بلکه برای«از دود گُفتن و از دود شنیدن،از ترافیک گفتن و از اجرای طرح زوج و فرد از دم درب منزل شنیدن،از درد گفتن و از بی درمانی شنیدن،از سکته گفتن و از سرطان شنیدن،از گرانی تخم مرغ گفتن و از گرانی بنزین شنیدن،از زلزله گفتن و از بی خیالی نوشتن...!».

قدر لحظه به لحظه این یلدا را بدانید و قدر تمام کسانی که قرار است یلدای فردا را با آنها سر کنید.شاید...

نمی دانم این ترانه ی قدیمی را شنیده اید یا نه؟

یاد اون روزهای خوب

یاد اون روز های شاد

یاد اون روزهای روشن

دلم رو خون میکنه...

امّا چون از سانسور می ترسم(!)،آهنگ زیبای«شب طولانی(شب یلدا)»به خوانندگی علی مولایی را به شما تقدیم می کنم:

https://www.aparat.com/v/JoNhZ/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B9%D9%84%DB%8C_%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C___%D8%B4%D8%A8_%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%28_%D8%B4%D8%A8_%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%29

و امّا چند نکته ویرگولی:

  • چرا خیلی از یاران قدیمی ویرگول چند وقتی هست که نمی نویسند و کم پیدا یا ناپیدا هستند؟نکند به دلیل کم لطفی من و شما دچار یاس شده و اینجا را ترک کرده باشند.
  • دوستان بیایید بیشتر هوای همدیگر را داشته باشیم.همین جوری از کنار پُست های حتی چند خطی هم نگذریم.شاید نویسنده اش با هزار ذوق و شوق آن را نوشته باشد.ذوق و شوقش را نکشیم.شاید یک کلمه لا به لای یکی از این پُست ها باشد که مسیر زندگی ما را عوض کند.
  • پست های بیشتری را بخوانیم و بیشتر نظر بدهیم تا رونق ایجاد شود.نگذاریم اینجا هم مثل اقتصادمان دچار رکود شود.
  • ویرگول گویی کمی خسته است.گمانم باید کمی شانه هایش را ماساژ بدهیم تا دوباره سر حال بیاید.امّا چه جوری؟
  • نکند قدر ویرگول را آن طور که شاید و باید ندانیم و روزی حسرت همین ویرگول را بخوریم.



گویا پُست قبلی حقیر نیز دچار رکود شده است.اگر دلتان خواست و وقت داشتید و چنانچه نخوانده اید بخوانید.با نظرهای خوب و بدتان به آن رونق ببخشید.ناسزا هم بگویید خوشحال می شوم و به خودم دلگرمی می دهم که:«اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!»یا علی.

https://virgool.io/@J-M-S/%D8%AF%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%82%D9%8F%D8%B1%D8%A8-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-ooklp5sqvszc