
چند روز پیش در حالی که با یکی از دوستانم در حال چت کردن بودم، بازخورد جالبی در مورد چیزی گرفتم که شد انگیزه نوشتن این پست. از آن روز مدام آژیر بیصدایی در گوشه بالای سمت راست ذهنم فعال شدهاست که به خاطر بیصدا بودنش آزارم نمیدهد ولی به خاطر چشمکزن بودنش مدام هی یادآور میشود که باید انجامش دهی. آژیری که بعد از چند روز چشمکزن بودن، بعد از دیدن فیلم نورنبرگ به کارگردانی جیمز وندربیلت، حالا دیگر صدادار هم شدهاست. چیزی که باید انجامش دهم، تحلیلی از یک بازیِ بهظاهر سطحی در ژانر ایفای نقش، ولی به ظن من بسیار روانشناختی است؛ از آن بازیهایی که با درگیرکردن خودآگاه و ناخودآگاهمان، روی تصویر ما از خودمان و حتی دیگران اثر میگذارد.
چند ماهی برگردیم عقب، وقتی که در راه برگشت از سفری جادهای، با دوستانم بازی بسیار جالبی انجام دادیم که من اسمش را به خاطر جهان موازیای که باید تصور میشد، ماتریکس گذاشتم. ماتریکس اینشکلیست که آدمها به نوبت باید هرآنچه را که هستند و هویت آنها را شکل دادهاست، بهآنی فراموش کنند و کالبد خود را در نقش دیگری، شاید در جای دیگری از کره خاکی، و در شرایط دیگری تصور کنند. سپس بهصورت فیالبداهه شروع به توصیف داستان آن زندگی کنند. اینکه در کجا، چه نقشی و در چه شرایطی باید این کار انجام شود را اعضای دیگر آن جمع مشخص میکنند. بدین صورت داستانهای جالب، در ژانرهای متفاوت، با رنگآمیزیهای خلاقانهای ظهور میکنند که لحظات بسیار لذتبخشی را شکل میدهند؛ و البته اگر کمی هم باهوش باشیم، میتوانیم از ناخودآگاهِ آدمهای اطرافمان کلی اطلاعات استخراج کنیم و بعضا ساختار ذهنی آنها را تحلیل کنیم.
بگذارید قبل از اینکه به سراغ تحلیل عمیقتر این بازی برویم، مثالی بزنم تا مشخص شود که دقیقا این بازی به چه شکل است. فرض کنید من از شما میخواهم که پس از تاملی کوتاه، شروع به تعریف داستان زندگی یک روز کامل از خودتان کنید، صبح تا شب، در حالی که شما یک پزشک جراح مغز هستید (نقش)، در ایران زندگی میکنید (جغرافیا)، و بهتازگی برنده یک ماشین بیامو سری 7 از بانکی دولتی شدهاید (شرایط). حال شما فرصت کوتاهی خواهید داشت تا سناریویی را طرحریزی کنید که هم جالب و جذاب باشد، هم شاید سعی کنید از نظر مسائل اجتماعی و فرهنگی یا حتی سیاسی به این داستان رنگ بدهید، هم شاید اصلا در پسِ پاسخ به علامت سوالهای ذهنتان گم شوید. اینکه احتمالا یک پزشک جراح مغز وضعیت مالی خیلی خوبی باید داشته باشد، پس من چطوری باید با این اتفاق (برنده شدن یک ماشین گرانقیمت) در داستانم برخورد کنم؟
بله ))). قشنگی این بازی به همین غیرقابلپیشبینیبودن اتفاقات و البته تا حدی بداهه بودن آنهاست، هم آنچه که از نقش و شرایط به شما سپرده میشود، هم آنچه که شما بهعنوان راوی توصیف میکنید. اما چیزی که این بازی را برای من خاص میکند، صرفا و فقط آن لحظاتِ خوشِ دورهمبودن، خندهها، ترحمطلبیها، و هیجانهای غافلگیرکننده نیست. بلکه واشکافی باطن داستان و به دنبال آن واشکافی شخص راوی داستان است. چون که به عقیده من با مشخصبودن سه عنصر نقش، جغرافیا، و شرایط، به ازای هر انسان روی کره زمین، یک داستان یا سناریو واحد و منحصربهفرد خلق میشود و آنجاست که ذهن درگیر آن میشود که چرا این شخص همچین سناریویی را طرحریزی کردهاست؟ آیا ناخودآگاه او به این داستان جهت دادهاست؟ آیا اعتقادات و الگوی فکری او بر این داستان تاثیر گذاشتهاست؟ آیا او فرد باهوشی است و حواسش هست که سناریوی او چه حد از خود حقیقی او را آشکار میسازد؟ و این یعنی آیا او دارد از هوش و توانایی خود برای کنترل ذهن ما استفاده میکند؟ یا اینکه صرفا این داستان از پسِ استرس یا آشفتگی ذهنی او بیرون میآید و ارزش آنچنانی ندارد؟ و احتمالا دهها سوال دیگری که حین گوش دادن به این داستانها، ذهنمان را درگیر خود میکند و در پی تحلیل، رمزگشایی و پیداکردن پاسخ آنها، در مغز ما کلی پیوند شیمیایی آدنوزین تریفسفات شکسته میشود تا انرژی این مهم را فراهم کند. و زمانی که توانسته باشیم به جواب سوالهایمان برسیم و چیزی را از دل آن لحظات استخراج کنیم که احتمال میدهیم دیگران هرگز به ذهنشان هم نرسیدهاست، خندهی ریزی بر لبمان مینشیند. آنجاست که آدرنالینها دانه دانه وارد خونمان میشوند و خط خندهی روی لبمان بزرگ و بزرگتر.
یادم است باری دیگر که ماتریکس را بازی میکردیم، فردی در آن جمع بود که جایگاه بالایی برای من داشت، دوستی فوقالعاده. البته من حافظه خیلی خوبی ندارم و کمی از جزئیات را فراموش کردهام؛ در نتیجه مجبور هستم تا بخشهایی از خاطره را بازسازی کنم تا بتوانیم با هم پیش برویم. نوبت او که شد، همگی به فکر فرو رفتیم، در نهایت من چالشی پیش روی او گذاشتم و سپس قیافهای مغرورانه به خود گرفتم و عقب نشستم تا ببینم چه میشود. اما ناگهان دلم آشوب شد. ترسیده بودم که اگر کاری که نباید، بشود، چی؟ نقش، سربازِ مجری حکم اعدام. جغرافیا، ایران، زندان اوین. شرایط، امروز اولین تجربهی اجرای حکم اعدامی را بر عهده داری، جرم شخصی که باید اعدام شود، امتناع از شلیک در اعتراضات.
سخته، چالش سختیه. اینجا بود که کمی اشک در چشمانش جمع شد. زمانی که با چشمانی اشکآلود، سرش را پایین انداخت تا کمی فکر کند، استرس گرفتم و مدام در دل زمزمه میکردم که فلانی تو از پسش بر میآیی. شروع کرد: «امروز به زندان اوین منتقل میشم. ترفیع گرفتم و حقوقم هم از 20 تومنِ سربازِ عادیِ نظمدهندهی بندِ خلافکارانِ زندانِ قزوین، به 85 تومنِ سربازِ مجری حکمِ اعدامِ زندانِ اوین افزایش پیدا کرده. این خبر رو هنوز فقط خودم میدونم. به کسی نگفتم. آخه هنوز نمیدونم که باید خوشحال باشم یا ... . پسر، با ماهی 85 تومن میشه زندگی خفنی ساخت، جای خواب و غذا و خورد و خوراکم که اینجا توی زندان مجانیه؛ با این درامد میشه شیش ماهه یه 206 تر و تمیز گرفت». او بهخوبی بلد بود که چطور روی نقاط اوج احساسات موج سواری کند. کمی بعد حال و هوای همهی ما از آن حالت غمگین و استرسی قبل از شروع روایت داستان، به حالتی هیجانزده و مبهوت و غرق در خیالپردازیهای آن فرد تبدیل شدهبود. گمان میرفت که این بهترین اتفاقی بودهاست که میتواند برای یک سربازی که شغلش این است، بیافتد. همزمان که او داستان خود را پیش میبرد، من مدام به این فکر میکردم که در آن لحظهی مهم، لحظهای که باید به زیر چهارپایه چوبه دار بزند، او چه تصمیمی میگیرد؟ همان ترس ابتدایی که همچنان در دلم باقی ماندهبود.
از آن روزی که آن بازی را انجام دادیم، 9 ماه میگذرد. و امروز آن دوست فوقالعاده را دیگر در زندگیام ندارم. اما چیزهای زیادی از پس تحلیلهای آن روز عایدم شدهبود که ماهها بعد برام اثبات شد. چیزی که مشخص است، آدمها در زمانهای محدود برای فکرکردن، خیلی توانایی طرحریزی چیزی غیر از الگوی ذهنیشان، طرحریزی چیزی غیر از چهارچوبهایشان، و طرحریزی چیزی غیر از خود حقیقیشان را ندارند. این حس من است. پس بسیار میشود آدمها را هک کرد در پسِ بازیهای بهظاهر سطحی؛ و این اخلاقیترین هکی هست که میتوان تصور کرد )))).
به قول جادی، هک شادی داشته باشید ))).