ویرگول
ورودثبت نام
Jamshid
Jamshidکارشناس ارشد هوش مصنوعی
Jamshid
Jamshid
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

چرا حواسمان به رشدکردن‌هایمان نیست؟

خیلی سریع بریم سر اصل مطلب. ما آدم‌ها، گاهی در روزمرگی‌ها و شلوغی‌ها و پَستی و بلندی‌های زندگی گم می‌شویم؛ این طبیعی‌ست. گاهی حتی متوجه نیستیم که چقدر چشم‌گیر رشد کرده‌ایم و باورمان نمی‌شود که چطور بعضا در مدت زمانی کوتاه این رشد اتفاق افتاده‌است. حتی گاهی اطرافیان این موضوع را یادآور می‌شوند، ولی باز هم به‌سختی آن را قبول می‌کنیم. سوالی که پیش می‌آید این است که چرا حواسمان به رشدکردن‌هایمان نیست؟ و این سوال شد اصلی‌ترین انگیزه‌ی من برای نوشتن این پست.


خب، برای پاسخ و تحلیل این سوال، ابتدا لازم است تا مقدماتی فراهم شود. مقدماتی در مورد سازوکار فرایندهای ذهن انسان، و ناخودآگاه.

[ سازوکار فرایند‌های ذهن ] > توی طبیعت و روابط انسانی، هیچ قاعده‌ای صفر و یک نیست، یا اگر بخواهم خیلی محکم صحبت نکنم، اکثر قواعدی که وجود دارند، صفر و یک نیستند. مثلا اعتماد؛ به من اعتماد داری؟ خیلی وقت‌ها این سوال فقط با این دو کلمه پاسخ داده‌ می‌شود، بله، خیر. ولی اگر کمی کنجکاوی کنیم و عمیق‌تر شویم، متوجه می‌شویم که این پاسخ‌ها از پسِ دو دو تا چهار‌تای ذهن بیرون آمده است. احتمالا زمانی که با سوال فوق مواجه می‌شویم، در ذهن ما محاسباتی انجام می‌شود و فاکتور‌های مختلفی با وزن‌های مختلف در این محاسبات ایفای نقش می‌کنند که در نتیجه‌ی آن، عددی نهایی در بازه صفر تا یک به‌دست می‌آید. آنگاه در لایه‌ی آخر ذهن، بر اساس یک حد آستانه‌ی ازپیش‌مشخص‌شده، تصمیم گرفته می‌شود که پاسخ این سوال چه باید باشد. مثلا اگر عدد نهایی بیشتر از 0.5 بود، این به این معنا است که من اعتماد دارم و سیگنال بله به سمت ماهیچه‌های زبان و حنجره ارسال می‌شود. ولی اگر آن عدد کمتر از 0.5 باشد، آنگاه سیگنال دیگری فرستاده می‌شود. احتمالا سیگنالی مثل "ببین نه اینکه اعتماد نداشته باشم‌ هاااااا، ولی ...". این حدآستانه که در مثال فوق 0.5 بود، برای هر انسانی مقداری مشخص و متفاوت است. بیایید فرض کنیم برای من این حد آستانه مقدار 0.7 است. شاید اگر شما خیلی راحت‌تر به آدم‌ها اعتماد می‌کنید، احتمالا این حد آستانه در ذهن شما مقداری نزدیک 0.3 باشد.

ادبیات پاراگراف بالا برای یک مهندسی کامپیوتر کاملا روشن و شفاف است. پس اگر شما دانش برنامه‌نویسی ندارید ولی به‌صورت کامل پاراگراف بالا را متوجه شده‌اید، تبریک می‌گم، شما کمی با ساختار صفر و یک کامپیوترها و کمی با مبحث یادگیری عمیق، آشنا شده‌اید. ساختار و مفاهیمی که من از آن‌ها برای ساده‌سازی پیچیدگی‌های ذهن و تعریف فرایندهای ذهن استفاده کردم.

[ ناخودآگاه ] > در سازوکار فرایند‌های ذهن، این ناخودآگاه است که فاکتورهای مختلف را تعریف می‌کند، فاکتورهایی که احتمالا از بدو تولد تا امروز تعریف شده‌اند؛ از خاطرات خوش یا بد بچه‌گی‌مان، تروما‌هایمان، محیط زندگی‌مان، و تجربه‌های خوب و بدمان؛ در ادامه، این ناخودآگاه است که آن فاکتور‌های مختلف را وزن‌دهی می‌کند؛ این ناخودآگاه است که حد آستانه را مشخص یا آن را تغییر می‌دهد؛ این ناخودآگاه است که خارج از دسترس خودآگاه، کلی شلوغ کاری می‌کند. یه جورایی همه‌‌کاره‌‌ست، و مدیریت پیشبرد این فرایند‌ها دست ناخودآگاه است. به همین علت است که وقتی ما با سوال "به من اعتماد داری؟" مواجه می‌شویم، ذهن در آن شرایط خاص، پاسخی سریع پیدا می‌کند و سیگنال آن را صادر می‌کند، اما خودآگاه ما در جریان فاکتور‌ها و وزن‌های آن‌ها و حتی بعضا حد آستانه قرار نمی‌گیرد.


خب،‌‌ حالا اجازه دهید باری دیگر سوال اصلی را مطرح کنم. چرا حواسمان به رشدکردن‌هایمان نیست؟

احتمالا بر اساس روند پیشرفت موضوع حدس زده‌اید که پاسخ این سوال چه می‌تواند باشد؛ ناخودآگاه! پاسخ این است که اگر خودآگاه ما غافل باشد، حواسش نباشد یا زیادی غرق روزمرگی‌ها شده‌‌باشد، ناخودآگاه ما ممکن است کنترل چیز‌هایی را در دست بگیرد که عواقب خوبی نداشته باشد. اینکه ما رشد می‌کنیم ولی متوجه آن نیستیم، شاید به این علت است که ناخودآگاه ما کنترل حد آستانه‌ی مربوط به رشدکردن را در دست دارد و خودآگاه ما حواسش به این موضوع نیست. مقداری بالا برای آن در نظر گرفته و هر رشدی پایین‌تر از آن مقدار را نمی‌پذیرد. حال اینکه در پشت پرده‌ی بالا‌بودن حد آستانه‌ی رشدکردن، دلایل گوناگونی وجود دارد؛ چمیدانم شاید اگر در کودکی در محیطی کمال‌گرا بزرگ‌ شده‌باشیم یا اینکه مدام حس کافی‌نبودن به ما منتقل شده‌باشد. همچنین زمان‌هایی که رشد، حسادت دیگران یا تنهایی را برایمان حاصل کرده‌است، ناخود‌آگاه ما یاد گرفته‌است که وزن‌های خیلی کمی به موفقیت‌ها و موقعیت‌هایی که بوی رشد دارد، بدهد.

فکر می‌کنم حال بهتر متوجه می‌شویم که چرا بعضی از آدم‌ها پس از فقط کمی تغییر، می‌گویند که "من عوض شده‌ام". اما بعضی دیگر حتی پس از جهش‌های بزرگ و دستاورهای خیلی مهم و غرورآفرین، همچنان بر این باور هستند که رشدی اتفاق نیافتاده‌است. نه حالت اول خوب است و نه حالت دوم. فاکتور‌ها، وزن‌ها و حد آستانه برای هر موضوعی باید منطقی و گاهی با دخالت و نظارت عمدی خودآگاه انتخاب شوند. پس اگر از اطرافیان خود در مورد رشد‌هایمان می‌شنویم به‌طوری که خودمان آن را نمی‌بینیم یا خیلی ارزشی برای آن قائل نیستیم، احتمالا باید خودآگاه‌مان را بفرستیم سر وقت ناخودآگاه‌مان تا کمی گوش آن سرکش را بکشد.

البته ممکن است شما بگویید اتفاقا اینکه حد آستانه‌ی رشدکردن در شخص شما بالا است، نکته مثبت و خوبی است و این موضوع باعث می‌شود که شما برای اهداف والا و بزرگ تلاش کنید و در نهایت اگر قرار است چیزی را رشد بدانید، آن چیز باید بسیار بزرگ و ارزنده باشد. اینجا من می‌گویم خب اینکه خیلی هم خوب است، چون شما آگاهانه این تصمیم را گرفته‌اید، پس این یعنی خودآگاه شما بالاسر ناخودآگاه‌تان حضور دارد. اما اگر این اتفاق از سر ناآگاهی باشد، آن‌جاست که حسادت دیگران، خودبرتربینی دیگران، یا حتی ناامنی‌های حل‌نشده‌ی دیگران به نسبت رشد‌هایی که شما داشته‌اید (آن‌ها آن را دیده‌اند و شما خود آن را ندیده‌اید)، باعث می‌شود که به‌هم بریزید، به‌دل بگیرید، و حتی گاها به‌تان بربخورد. اما اگر می‌دانستید که چه رشد‌هایی کرده‌اید که دیگران را به حسادت وا داشته‌است، آنگاه ابروهایتان را بالا می‌انداختید و لبخندی می‌زدید و کِیفش را می‌کردید ))))).

رشد کن، رشدت را باور کن، ابروهایت را بالا بینداز، و لبخند بزن. (ن.د)

روابط انسانیرشدکامپیوتریادگیری عمیق
۴
۰
Jamshid
Jamshid
کارشناس ارشد هوش مصنوعی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید