
در فرایند انقلاب ها،ابرقدرت ها هستند که عملاً سرنوشت ملت ها را تعیین میکنند.سادهلوحی است اگر تصور کنیم مردم میتوانند به تنهایی و با دست خودشان سرنوشتشان را رقم بزنند.
در نگاه اول،این گزاره کاملاً واقعگرایانه به نظر میرسد و حتی درست میآید؛اما اگر کمی عقب تر برویم و از منظر فلسفی به موضوع نگاه کنیم،میبینیم که نه تنها در پاسخ،بلکه حتی در نوع پرسشی که مطرح شده است،مغالطه ای نهفته است.
در فلسفه خیلی رایج است که بگوییم پرسش نادرست یا بد طرح شده،مارا به پاسخ های نادرست میرساند.مثلا وقتی پرسش به گونه ای طرح میشود که فقط دو گزینه متضاد و متقابل پیشروی ما میگذارد،ذهن ناخودآگاه به دام مغالطه «دوگانه کاذب» false) dichotomy) میافتد.
در اینجا پرسش پنهان چنین بوده است:
«آیا انقلاب ها نتیجه کنش و اراده مردماند یا حاصل مداخله و برنامهریزی قدرت های جهانی؟»
این نوع پرسش ما را مجبور میکند که فقط یکی از دو گزینه را انتخاب کنیم؛در حالی که واقعیت های تاریخی معمولاً از این پرسش های دو قطبی به شدت سرپیچی میکند.
مسئله این است که گزینه سومی هم وجود دارد که با تاریخ همخوانی بسیار بیشتری دارد:
انقلاب ها اغلب همزمان محصول کنش و خواست مردم و مداخله قدرت های خارجی اند.
این گزینه سوم نه تنها امکان پذیر است،بلکه در بسیاری از موارد،دقیقترین توصیف از آنچه واقعا رخ داده است.
انقلاب آمریکا یکی از مهم ترین رویداد های تاریخ مدرن به شمار میرود که به استقلال سیزده مستعمره بریتانیایی در آمریکای شمالی و تاسیس ایالات متحده آمریکا انجامید.
یکی از مهم ترین علل این انقلاب،وضع مالیات های سنگین بدون نمایندگی بود.بریتانیا پس از جنگ هفت ساله(معروف به جنگ فرانسوی-هندی)با بدهی های هنگفتی روبرو شده بود و برای جبران آن،شروع به اعمال مالیات مستقیم بر مستعمرات کرد؛در حالی که ساکنان این مستعمرات هیچ نماینده ای در پارلمان بریتانیا نداشتند.
دو عنصر اصلی باعث موفقیت این انقلاب شد:
کنش های مردمی
کمک های خارجی
مردم عادی،از جمله کشاورزان،تجار و بازرگانان محلی،کم کم به میدان آمدند و شروع به اعتراض کردند.تحریم کالاهای بریتانیایی،تشکیل انجمن های محلی،انتشار شبنامه ها و در نهایت کنش های نمادین(مانند ماجرای تخلیه چای در بندر بوستون)همه نشان میداد که حکومت بریتانیا با جامعه ای منفعل و بی تفاوت روبرو نیست.
ولی وقتی درگیری با امپراطوری بریتانیا آغاز شد،انقلابیون خیلی زود دریافتند که شور انقلابی گرچه شرط لازم پیروزی است،اما به تنهایی این شرط کافی نیست.
نقش فرانسه در انقلاب آمریکا یکی از تعیین کننده ترین عوامل پیروزی مستعمرنشینان آمریکا بود.بدون حمایت گسترده فرانسه،احتمال پیروزی آمریکا بسیار کم میبود و جنگ شاید به شکست یا مذاکره ضعیف ختم میشد.
فرانسه حمایت خود را پلهپله افزایش داد از حمایت مخفیانه تا حمایت نظامی مستقیم.
ارتش بریتانیا وقتی از خشکی توسط نیروهای آمریکایی و از دریا توسط ناوگان فرانسه محاصره شد،دیگه بریتانیا چاره ای جز تسلیم شدن نداشت و این تسلیم پایان عملی جنگ و امکان استقلال آمریکا را فراهم کرد.
اما باید این نکته را در نظر بگیریم فرانسه،حتی به عنوان یک ابرقدرت جهانی در آن دوران،نمیتوانست در خلاء انقلاب ایجاد کند.
اگر مردم آمریکا از پیش سازمانیافته نبودند،اگر سال ها اعتراض،تنش و درگیری میان وفاداران به تاج و تخت و استقلال طلبان رخ نداده بود،هیچ قدرت جهانی ای(از جمله فرانسه)حاضر نمیشد وارد این میدان پرهزینه و پرریسک شود.
یا به عبارت دیگر:اگر مردم آمریکا در صحنه نبودند،فرانسه به تنهایی کاری از پیش نمیبرد؛و اگر فرانسه(و کمک هایش)نبودند،احتمال بسیار زیاد جنگ استقلال به شکست می انجامید.
این روایت،نه از عظمت انقلاب آمریکا چیزی کم میکند و نه آن را به یک «توطئه خارجی» تقلیل میدهد؛بلکه دقیقاً واقعیت پیچیده انقلاب آمریکا را نشان میدهد:پدیده ای تاریخی که بدون فهم همزمان نقش مردم و نقش قدرت خارجی قابل توضیح نیست.
انقلاب آمریکا یکی از نمونه های موفق تاریخ است که نه تنها به استقلال انجامید،بلکه زمینهساز پیشرفت های عظیم سیاسی،اقتصادی و نظامی شد و راه را برای ابرقدرت شدن آمریکا در قرن ها بعد هموار کرد.
ولی حالا سوال این است:
آیا هر انقلابی به عامل خارجی نیاز دارد؟
در نمونه ای که ذکر شد،ما شاهد انقلابی بودیم که بر پایه دو عنصر کلیدی «کنش های مردمی» و «کمک های خارجی» به موفقیت رسید.
اما آیا هر انقلابی به عامل خارجی نیاز دارد؟
یکی از نمونه انقلاب های بدون دخالت خارجی آشکار و تعیین کننده،انقلاب سال ۱۳۵۷ ایران است.
البته در مورد این انقلاب به نوعی روایتسازی از سوی برخی افراد انجام شده و تئوری های توطئه سیاسی ساختهاند که مدعیاند این انقلاب با کمک فرانسه(یا برخی قدرت های خارجی دیگر) به ثمر رسیده.با این حال،این دیدگاه تعدادشان زیاد نیست و روایت غالب محسوب نمیشوند؛زیرا عمدتاً میخواهند انقلاب ۵۷ را صرفاً به یک «پروژه خارجی» تقلیل دهند.
واقعیت این است که انقلاب ۵۷ اساساً از درون جامعه و در بستر اجتماعی-فرهنگی ایران شکل گرفت؛جامعه ای که پتانسیل بالایی برای پذیرش یک رهبر مذهبی و ایدئولوژیک داشت.
به عبارت دیگر،نیروی محرک اصلی بدنه واقعی انقلاب از داخل کشور و از میان اقشار مختلف تامین شد،هرچند عوامل خارجی(چه به شکل مستقیم و چه غیر مستقیم)در مقاطعی بر روند وقایع تاثیر گذاشتند،اما تعیین کننده اصلی نبودند.
در عمق تاریخ و فرهنگ ایران،دین و روحانیت جایگاهی ریشهدار و کاملاً درونی داشته اند؛نه چیزی که از بیرون تحمیل شده باشد،بلکه چیزی که از دل جامعه برآمده و با زندگی مردم آمیخته شده بود.
احمد کسروی در یکی از نوشته هایش اشاره میکند که ملت ایران نوعی «حکومت» به آخوند ها بدهکار است.
این سخن نشان میدهد که حتی در نگاه یک ناقد سرسخت،امکان حکومت دینی در ایرن امری کاملاً بیگانه نبود،بلکه ریشه در باورها و ساختار های درونی جامعه داشت.
در سال های نزدیک به انقلاب نیز نشانه های بسیاری دیده میشد که بخش بزرگی از مردم اماده بودند عقلانیت انتقادی را کنار بگذارند و اقتدار یک مرجع دینی را بپذیرند.روایت هایی رایج مانند دیدن چهره رهبر انقلاب در ماه،نمونه ای از باورهای جمعی بود که اسطورهسازی سیاسی-مذهبی را در جامعه تقویت میکرد و آمادگی روانی برای سپردن اراده به یک مرجع مذهبی را نشان میداد.
نمیتوان این پدیده هارا تنها به تبلیغات رسانه ای یا دخالت خارجی نسبت داد:این باور ها عمدتاً از مشارکت فعال خود مردم و بازتولید درونی اندیشه های ایدئولوژیک در جامعه شکل گرفته بودند.
این واقعیت ها نشان میدهد که رهبری انقلاب ۵۷،نه یک محصول ناگهانی و نه ساخته مداخله خارجی بلکه برآمده از یک پیوند اجتماعی-ایدئولوژیک بود که سالها پیش از انقلاب در جامعه ریشه دونده بود.
این انقلاب را نمیتوان صرفاً به دسیسه خارجی تقلیل داد.نیروی اصلی و محرک آن از روحانیت گرفته تا نیروهای چپ عنصر اصلی این انقلاب بودند.
عوامل خارجی در برخی مقاطع تاثیرگذارند،اما این تاثیر بر بستری آماده و پویا در درون جامعه سوار شد که پیشتر شکل گرفته بود.
انقلاب ها پدیده های چند وجهی و پیچیده اند که نمیتوان آنها را به یک عامل فروکاست.تاریخ نشان میدهد که پیروزی هیچ انقلابی بدون وجود نارضایتی عمیق اجتماعی،اراده جمعی،مشارکت گسترده مردم و فداکاری پایدار ممکن نیست.در کنار این عوامل داخلی،حمایت های خارجی(اعم از سیاسی،رسانه ای یا لجستیکی)میتواند در بزنگاه حساس،سرعت و قدرت روند تحول را افرایش دهد.
انقلاب آمریکا نمونه ای برجسته است:جنبش اعتراضی مردم علیه سیاست های ناعادلانه نقطه آغاز بود،اما پشتیبانی راهبردی فرانسه نقش کلیدی در تحقق استقلال ایفا کرد.
انقلاب اسلامی ایران نیز بر پایه خواست ها،باور ها و بسیج گسترده اقشار مختلف جامعه شکل گرفت و عوامل خارجی عمدتاً در جهت تقویت و تسریع موج موجود عمل کردند.
از این رو،درک دقیق و همه جانبه انقلاب ها ما را به این نتیجه میرساند که مبدا و نیروی محرکه اصلی هر تغییر بنیادین،در اراده،آگاهی و سازمان یافتگی جامعه نهفته است؛عوامل بیرونی در بهترین حالت،نقش مکمل و تسهیلگر را ایفا میکنند.
پایان.